همه لرزش دست و دلم از آن بود كه عشق پناهی گردد , پروازی ن

همه لرزش دست و دلم از آن بود كه عشق پناهی گردد , پروازی نه ,گریز گاهی گردد , بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است!
دیدگاه ها (۲)

آدمیزاد است و دلتنگیهایش...هر اندازه هم قلبش سرد باشد و در د...

بیا بی تو، من از این زندگی سیرم🥺نمیدونی دارم این گوشه میمیرم...

دلم اندازه ی یک شهر برایت تنگ استآنقدر تنگ که با ذهن خودم در...

اگر عشق شهریار را می‌توانستم اندازه بگیرم، می‌گفتم که چقدر د...

گاهی فاصله است بین ما و آنکه دوستش داریم، گاهی آنچنان یاد او...

ما در خانه‌هایی زندگی می‌کنیم که دیوارها را ساخته‌ایم،اما پل...

پایان آدمیزادنه از دست دادن رفیق است...نه رفتن یار...نه تنها...

رها🍂 شب که می شودمی نشینم رو به روی آینه ی دلماز تو می گویما...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط