TaLaBkaR

ࡅߺ߳ߊࡅِِߺܭߊ‌ܝ
#TaLaBkaR
#ᴘᴀʀᴛ‌:𝟟
قرص ها رو بهم داد و خوردم
و بعد خوابیدم.
از خواب بلند شدم نگاهی به خودم توی آینه کردم
زیر چشمام سیاه شده بود از بس گریه کرده بودم
رفتم صورتمو آب زدم به اینه نگاه کردم

«معلوم‌ نیست تا کی قراره اینجا باشم.. چرا من انقدر بدبختم.. معلوم نیست بعدش چه اتفاقی قراره بیفته»

لباس نداشتم بپوشم اجوما رو صدا کردم برام لباس آورد(ادمین تون عکسشو میزاره)
پوشیدمش‌ و رفتم بیرون توی حیات
پر نگهبان بود مطمئنم اگه فرار کنم دوباره همون بلا یا شاید بد ترشو‌ سرم بیاره
رفتم سمت باغچه‌ و به گل آب میدادم که زمان از دستم در رفت و خوابیدم همون جا

ویو جونگکوک__
خسته از شرکت میومدم که نگهبانا گفتن رایلی نیستش‌
«یعنی چی نیستش حتما رفته بار چطور جرعت کرده»
به تهیونگ زنگ زدم گفت:
«متاسفانه جونگکوک اینجا نیستش»
گفتم: «باشه تهیونگ دیدیش زنگ بزن»

عصبانی بودم یعنی کجا رفته
که دیدم گلا و باغچه ها آب خوردن رفتم نزدیک تر دیدم که خوابیده

برآید استایل بقلش کردمو بردم سمت اتاقش‌ گذاشتمش‌ رو تختش
«تو دیونم‌ میکنی دختر»
بعد رفتم از اتاقش

وارد اتاق کارم شدمو به رایلی فکر میکردم که گوشیم زنگ خورد
جواب دادم:
«الو.. فردا شب.. نه.. گفتم..نه..چرا نمیفهمی.. اره..چی.. باشه »

ویو رایلی_______
بلخره از خواب بلند شدم

_چی ساعت 3 یا خدااا چقدر خوابیدم

بلند شدمو به سمت آشپز خونه رفتم
یخچال رو باز کردم هیچی توش نبود رفتم نودل درست کنم که یهو
جیغ
_هیش ساکت باش
گفتم:
_تو اینجا چیکار میکنی
گفت:
_اومدم آب بخورم
گفتم: باشه بخور من که کاری باهات ندارم
★★★★★★★★
شرط
¹⁵لایک
²⁰کامنت
¹⁰بازنشر
دیدگاه ها (۱)

واییییییییییی خداااایه من مرسییی ازتونبوس بهتون😭😭😭💋🎀

عروسی جونگ کوک و تهیونگ

ࡅߺ߳ߊࡅِِߺܭߊ‌ܝ#TaLaBkaR#ᴘᴀʀᴛ‌:𝟜چند دقیقه همون طوری بودم که به ...

Plan Aویو تام: اروم رفتم سمتش جوری که منو نبینه دوتا دستاشو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط