بخون تا اخر

#بخون تا اخر
یه دختری بود که تو خانواده اش همیشه گرفته بود با کسی کاری نداشت

فقط سرش تو کار خودش بود

نه با کسی حرف میزد ن به چیزی علاقه نشون میداد

همیشه سرگرمیش یا اهنگ گوش دادن بود یا تنها تو اتاق موندن بود

یه مدتی میگذره خودشم از این حالی ک داره خسته میشه از شرایطی ک داره

همیشه سر کلاس میدید هم کلاساش یه جوری تو دنیای دیگه بودن از چیزای خوب با خوشحالی حرف میزنن

این دختره بعد چند وقتی که به اصرار به تولد یکی از بستگانش ک دعوت شده میخواد بره

میخواد واسش یه هدیه بگیره یه مغازه رو می بینه که لوازماش خیلی قشنگه خلاصه چشش رو میگیره و میره داخل

اونجا هم یه پسری هست ک خودش از قبلا این دخترو دوست داشته و بهش نگفته همیشه پنهانی میدیدش

وقتی دختر میاد داخل تا نگاهی به لوازم میندازه پسره هم دست و پاشو گم کرده بود ک هیچ وقت فکرشو نمیکرد دختر مورد علاقش بیاد پیشش چیزی بگیره

پسره هم به بهونه ای یکم معتطلش میکنه از قبل یک نامه از حرفای دلش نوشته بود ک هیج وقت جرات این رو نداشت به دختره بده که از حرف دلش با خبر بشه

اینم فرصت خوبی بود ک نامه رو بهش بده

نامه رو میزاره داخل جعبه کادو میده به دختره طوری ک متوجه نشه

دختره میره خونه میخواد قبل این که بره جعبه رو خوب چک کنه ته جعبه کاغذ رو می بینه

و نامه رو میخونه

نوشته بود من از وقتی که اومدم داخل این کوچه ک تو هردو بچه بودیم روزی که دیدمت ۷سالم بود همیشه از دور نگاهت میکردم با حس بچگونم ولی نمیدونستم ک این چس چیه بزرگتر ک شدیم همیشه از کلاسات ک می اومدی پنهانی مراقبت بودم بازم نمیدونستم این حس چیه موقعه ای هم ک تنها بودی همیشه با یه اتفاق از تنهایی درت اوردم تازه فهمیدم عاشقتم

هیچ وقت جرات نداشتم این نامه رو بهت بدم

حالا ک داری اینو میخونی ازت میخوام ک یبار بزاری رو در باهات حرف بزنم

دختره بعد چند روز بی تفاوتی نمی تونه تحمل کنه دوس داره بدونه حرفای کسی ک این همه وقت دوسش داشته چیه

باهاش قرار ملاقات میزارن ک چند روز کنار هم باشن دختر هم از پسره خوشش اومده بود

قبول میکن۶

ه

بعد از چند ماه دختره بهش علاقه مند شد بود

اونم دیگ دوسش داشت

اونم دیگ دوسش داشت از دل پاک پسر با خبر شده بود حالش خیلی فرق کرده بود

حس خوبی داشت

دوست داشت ک همیشه پیش هم باشن

تا تصمیم گرفتن ک دیگ ازدواج کنن

پسره واسه شروع زندگی هیجی نداشت فقط یه شاگرد بود

و پدر هم نداشت

با هزار بدبختی مادرش رو قانع کرد ک برن خواستگاری مادرش مخالف بود ک این دختر رو بهت نمیدن ولی پسر قبول نمیکرد بالاخره رفتن

ولی پدر دختره قبول نکرد

هرچقد ک ازش فرصت خواست ک بتونه زندگیشو جمع و جور کنه قبول نکرد دختره هم هرچی ک گریه زاری میکرد قبول نمیکرد

یه سال ک میگذره و پسره یکم بهتر شده بود وضع مالیش

بازم پدره قبول نکرد و یه بهونه دیگ گرفت

ولی واقعیت این بود ک قول دخترشو به برادر زاده خودش داده بود

وقتی ک دختر با خبر میشه

که پدرش میخواد چکار کنه

میره سراغ عشقش که پدرش واسشون چ تصمیمی گرفته

باهم دیگ میگن ک راهی وجود نداره جز اینکه از این شهر برن

وقتی میرن راه پدر دختر با خبر شده بود جلوی راهشون رو میگیرن چند نفری به هم میگن اگ بریم دیگ هیج وقت همو نمی بینینیم شاید منم بکشن الان

یه نامه خداحافظی می نویسن و خودشون از یه پرتگاه میندازن پایین و جفتشون می میرن
دیدگاه ها (۴)

#بخونید قشنگهپسر: ضعیفه!دلمون برات تنگ شده بود اومدیم زیارتت...

این مینی سریال سد انده💔دختره واقعا عاشقانه پسره رو دوست داشت...

یکی از بچه ها دوست دختر داشت(من اینجور روابط رو قبول ندارم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط