سایه های پنهان در شب های گرم فصل ۱ پارت ۶
سایه های پنهان در شب های گرم فصل ۱ پارت ۶
آنیا، با وجود وحشت، سعی کرد قدرت خود را مهار کند. او فهمید که اگر اجازه دهد این آشفتگیِ ذهنیِ مهاجم وارد شود، هر دو نابود خواهند شد. او با تمام وجود، تلاش کرد تا رشتهی ذهنی دامیان را پیدا کند. او از میان انبوه افکار جنگزده و تیره دامیان، به دنبال آن لنگرگاهِ آرام و مقتدر گشت.
در لحظهای که مهاجم دوباره برای حمله آماده میشد، آنیا دستش را در هوا تکان داد و تمام توانِ تمرکزش را به سمت دامیان فرستاد. او یک "سد ذهنی" ایجاد کرد؛ یک دیوارِ نورانی و آرام که تمام نویزهای مهاجم را خنثی کرد.
دامیان ناگهان احساس کرد که ذهنش ناگهان شفاف و آرام شده است؛ انگار که در میانهی طوفان، ناگهان به ساحلی آرام رسیده باشد. این آرامشِ ناگهانی، به او اجازه داد تا دقیقترین زاویهی ممکن را پیدا کند. او بدون ذرهای تردید، دو گلوله دیگر شلیک کرد.
مهاجم، که حالا انگار از شدت فشارِ ذهنیِ آنیا و دامیان، از پا درآمده بود، به زمین افتاد. اما قبل از اینکه کاملاً از حال برود، زمزمهای کرد که در ذهن آنیا پیچید: «این فقط... شروع... یک بازی بزرگتر است...»
آنیا، با وجود وحشت، سعی کرد قدرت خود را مهار کند. او فهمید که اگر اجازه دهد این آشفتگیِ ذهنیِ مهاجم وارد شود، هر دو نابود خواهند شد. او با تمام وجود، تلاش کرد تا رشتهی ذهنی دامیان را پیدا کند. او از میان انبوه افکار جنگزده و تیره دامیان، به دنبال آن لنگرگاهِ آرام و مقتدر گشت.
در لحظهای که مهاجم دوباره برای حمله آماده میشد، آنیا دستش را در هوا تکان داد و تمام توانِ تمرکزش را به سمت دامیان فرستاد. او یک "سد ذهنی" ایجاد کرد؛ یک دیوارِ نورانی و آرام که تمام نویزهای مهاجم را خنثی کرد.
دامیان ناگهان احساس کرد که ذهنش ناگهان شفاف و آرام شده است؛ انگار که در میانهی طوفان، ناگهان به ساحلی آرام رسیده باشد. این آرامشِ ناگهانی، به او اجازه داد تا دقیقترین زاویهی ممکن را پیدا کند. او بدون ذرهای تردید، دو گلوله دیگر شلیک کرد.
مهاجم، که حالا انگار از شدت فشارِ ذهنیِ آنیا و دامیان، از پا درآمده بود، به زمین افتاد. اما قبل از اینکه کاملاً از حال برود، زمزمهای کرد که در ذهن آنیا پیچید: «این فقط... شروع... یک بازی بزرگتر است...»
- ۷۳
- ۲۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط