نام سناریو: از اجبار تا علاقه

نام سناریو: از اجبار تا علاقه
پارت: یک





مادرم: میلن(من) چهره ی زیبایی داره باید یه مدل عالی بشه
پدرم: به نظر منم مدل شدن برازندشه
میلن(من): باشه پس درخواست شرکت u.s. رو قبول میکنم و مدل میشم




همیشه حرف حرف اونا بود و انگار نه انگار که منم وجود دارم، خواهرم از من متنفر بود چون برادرم و پدر و مادرم توجهشون رو من بود و با اینکه به جفتمون به یه اندازه توجه میکردن اما اون همه توجه ها رو برای خودش میخواست، برادرم نسبت به پدر و مادر و خواهرم به تصمیم و خواسته ی من گوش میداد و پشتم در میومد.
درخواست شرکت u.s. رو قبول کردم و الان سه ساله که به عنوان مدل به جا های مختلف سفر میکنم و طرفدارای زیادی دارم، بعد مدت ها امروز بهم گفتن باید به دبی برم، دبی زادگاهم بود و خانوادم اونجا زندگی میکردن و اصلا نمیخواستم با خانوادم دیدار داشته باشم.
ساعت پنج صبح به فرودگاه رفتم و طراح لباس، پردازنده و بادیگارد ها... رو دیدم.




طراح لباس: بر عکس روزای قبل این بار به موقع اومدی!
میلن: حالتون چطوره؟
طراح لباس: ام بد نیستم.




با بقیه هم سلام و احوال پرسی کردم و سوار هواپیما شدیم.




#پایان_پارت_یک🌙✨
دیدگاه ها (۰)

بچه ها سناریو ها و فیکشن ها رو اینجا هم میزارم واستون و اگه ...

اگه به چنین افسانه ها و فکت هایی علاقه داری بزن رو پیوستن ❤✨

دختر کوچولوم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط