Novel panleo
Novel panleo
♡ #part⁵⁵ ♡
『 leoreza 』
با کرختی چشمام رو باز کردم به پهلو خوابیده بودم و تنم جز شلوار ورزشی مشکی پام نبود
چند ثانیه طول کشید تا بفهمم کجام و چه اتفاقی افتاده با یادآوری آرتا نگاهی به سرم دستم کردم تقریبا تموم شده بود
از جام بلند شدم و نشستم خیلی عجیب بود که زخمم درد نمیکرد، خواستم سرم از دستم بیرون بکشم که در باز شد فربد و کسی که وارد شد به حتم دکتر بود
با دیدن من
فربد: چیکار میکنی وایسا بزار دکتر در بیاره
بعد از درآوردن سرم نگاهی به زخم پشتم کرد و به انگلیسی لب زد
دکتر : زخمش خوبه التهاب اش خوابیده ، بخیه اش هم تقریبا بسته شده اما خب ممکن بعض موقع ها احساس درد کنه
فربد : خیلی ممنون میتونی بری
بعد از راهی کردن دکتر ، روی کاناپه نشست
فربد: میدونستی شانس آوردی پسر گلوله چند میلی با قلب ات فاصله داشت
_فعلا که زنده ام ، آرتا کجاست ؟
فربد: پایینه نگران نباش
دستی به گردنم کشیدم
_چند ساعت بیهوشیم؟
خنده ای سر داد و گفت
فربد: پسر ۴ ، ۵ روزه بیهوشی ، البته بماند به دکتر گفته بود آرامبخش بزنه
نگاه اعصبانیت ام رو بهش دوختم میدونست از آرامبخش متنفرم و این کارو کرد
_میدونستی از آرامبخش بدم میاد با این حال اینکار کردی فربد
نگاهی بهم کرد
فربد: بخاطر همین کار چند دقیقه پیش، میخواستی سرم از دستت دربیاری میدونی چقدر خون از دست دادی آخه تا اوکی بشی فقط ۲ کیسه خون بهت زدیم
اشاره ای به تیشرت کردم که بهم داد بعد از پوشیدن اش به کمک فربد
_پانیذ که زنگ نزده
فربد: انقدر زنگ زده به گوشی من و تو که شمارش از دستم در رفته
عصبی روبه اش لب زدم
_یه بلیط بر تهران بگیر خودت و آرتا هم میرین عمارت تا من برگردم
فربد: اگه حرف من رو قبول کرد چشم
از اتاق بیرون اومدیم ، امشب مهمونی شون بود میدونستم که چقدر نگران شده یا حتی دلخور شده باید میرفتم پیشش مطمئن بودم از پشت گوشی هیچی رو باور نمیکنه
سمت سالن رفتم که آرتا نشسته رو مبل داشت
کارتون نگاه میکرد آروم کنارش نشستم و با دیدنم محکم بغلم کرد که دردی تو وجودم حس کردم
فربد: قهرمانات هنوز خوب نشده پسر کوچولو یکم آروم
با هول ازم جدا شد و چشمای کاملا بادومی اش رو بهم دوخت
آرتا:ببخشید متوجه زخم ات نشدم خوبی
نیمچه لبخندی زدم ، دستی به موهاش کشیدم
_من خوبم ، تو خوبی با مامانت حرف زدی
سری به نشونه آره تکون داد
ارتا: آره حرف زدم حتی همین آقا زنگ زد من از شما معذرت....
انگشتم رو جلو بینیش گذاشتم
_نیازی به تشکر نیست امشب با فربد برمیگردی خونه من ، منم یه کارام رو اوکی کردم میای هر چی خواستی به فربد بگو و حرفش رو گوش کن ، خب آرتا
آرتا: باشه
دستی به لپ اش کشیدم
_افرین پسر خوب
فربد: بلیط بر یه ساعت دیگه اوکی شده
سری تکون داد و به سمت اتاق رفتم.....
『 paniz 』
توی اتاق عروس نشسته بودم با دیانا ، ذهنم خیلی مشغول اتفاق چند روز پیش شده بود
فلش بک
توی ماشین دیانا نشسته بودیم
دیانا : میبینی پانیذ اون ماشین ارسلان
دستی به بازوش کشیدم
_دارم میبینم عزیزم منم یه چند روزی زنگ میزنم رضا جواب نمیده حتما بر مراقبت فرستاده
نگاهی بهم کرد
دیانا: چرا من ، خودت میدونی ارسلان بعد از اون ماجرا هعی دنبالمه داره اذیتم میکنه چند روز پیش تو باغ اقاجونم گیرم انداخته بود من واقعا کم کم دارم ازش میترسم پانیذ
طی یه فکری روبه دیانا لب زدم
_ما که خریدامون رو کردی دیا من میرم ببینم حرف حساب این چیه خوب تو ماشین بشین
خواست اعتراض کنه که پیاده شدم و رفتم سوار ماشین ارسلان شدم
که نگاهی بهم کردی و پوزخندی زد
ارسلان: چرا خودش نیومد
بیتوجه به حرف اش لب زدم
_رضا کجاست دسترسی بهش ندارم ؟
نگاهی گذرا انداخت و چشماش تغییر کردم من همه ی این حالت ها رو میدونستم
ارسلان: سرت تو کار خودت باشه کمیسر درضمن من با تو هیچ کاری ندارم اولم گفته تنها مخاطب من اون دختری که تو ماشین نشسته
مثل خودش پوزخندی زدم
_هه از بازیچه شدم هراس داری
مچ دستم دو گرفت و فشرد
ارسلان : بهت گفتم من با تو کاری ندارم ....
#panleo
#mehrashad
#ardiya
♡ #part⁵⁵ ♡
『 leoreza 』
با کرختی چشمام رو باز کردم به پهلو خوابیده بودم و تنم جز شلوار ورزشی مشکی پام نبود
چند ثانیه طول کشید تا بفهمم کجام و چه اتفاقی افتاده با یادآوری آرتا نگاهی به سرم دستم کردم تقریبا تموم شده بود
از جام بلند شدم و نشستم خیلی عجیب بود که زخمم درد نمیکرد، خواستم سرم از دستم بیرون بکشم که در باز شد فربد و کسی که وارد شد به حتم دکتر بود
با دیدن من
فربد: چیکار میکنی وایسا بزار دکتر در بیاره
بعد از درآوردن سرم نگاهی به زخم پشتم کرد و به انگلیسی لب زد
دکتر : زخمش خوبه التهاب اش خوابیده ، بخیه اش هم تقریبا بسته شده اما خب ممکن بعض موقع ها احساس درد کنه
فربد : خیلی ممنون میتونی بری
بعد از راهی کردن دکتر ، روی کاناپه نشست
فربد: میدونستی شانس آوردی پسر گلوله چند میلی با قلب ات فاصله داشت
_فعلا که زنده ام ، آرتا کجاست ؟
فربد: پایینه نگران نباش
دستی به گردنم کشیدم
_چند ساعت بیهوشیم؟
خنده ای سر داد و گفت
فربد: پسر ۴ ، ۵ روزه بیهوشی ، البته بماند به دکتر گفته بود آرامبخش بزنه
نگاه اعصبانیت ام رو بهش دوختم میدونست از آرامبخش متنفرم و این کارو کرد
_میدونستی از آرامبخش بدم میاد با این حال اینکار کردی فربد
نگاهی بهم کرد
فربد: بخاطر همین کار چند دقیقه پیش، میخواستی سرم از دستت دربیاری میدونی چقدر خون از دست دادی آخه تا اوکی بشی فقط ۲ کیسه خون بهت زدیم
اشاره ای به تیشرت کردم که بهم داد بعد از پوشیدن اش به کمک فربد
_پانیذ که زنگ نزده
فربد: انقدر زنگ زده به گوشی من و تو که شمارش از دستم در رفته
عصبی روبه اش لب زدم
_یه بلیط بر تهران بگیر خودت و آرتا هم میرین عمارت تا من برگردم
فربد: اگه حرف من رو قبول کرد چشم
از اتاق بیرون اومدیم ، امشب مهمونی شون بود میدونستم که چقدر نگران شده یا حتی دلخور شده باید میرفتم پیشش مطمئن بودم از پشت گوشی هیچی رو باور نمیکنه
سمت سالن رفتم که آرتا نشسته رو مبل داشت
کارتون نگاه میکرد آروم کنارش نشستم و با دیدنم محکم بغلم کرد که دردی تو وجودم حس کردم
فربد: قهرمانات هنوز خوب نشده پسر کوچولو یکم آروم
با هول ازم جدا شد و چشمای کاملا بادومی اش رو بهم دوخت
آرتا:ببخشید متوجه زخم ات نشدم خوبی
نیمچه لبخندی زدم ، دستی به موهاش کشیدم
_من خوبم ، تو خوبی با مامانت حرف زدی
سری به نشونه آره تکون داد
ارتا: آره حرف زدم حتی همین آقا زنگ زد من از شما معذرت....
انگشتم رو جلو بینیش گذاشتم
_نیازی به تشکر نیست امشب با فربد برمیگردی خونه من ، منم یه کارام رو اوکی کردم میای هر چی خواستی به فربد بگو و حرفش رو گوش کن ، خب آرتا
آرتا: باشه
دستی به لپ اش کشیدم
_افرین پسر خوب
فربد: بلیط بر یه ساعت دیگه اوکی شده
سری تکون داد و به سمت اتاق رفتم.....
『 paniz 』
توی اتاق عروس نشسته بودم با دیانا ، ذهنم خیلی مشغول اتفاق چند روز پیش شده بود
فلش بک
توی ماشین دیانا نشسته بودیم
دیانا : میبینی پانیذ اون ماشین ارسلان
دستی به بازوش کشیدم
_دارم میبینم عزیزم منم یه چند روزی زنگ میزنم رضا جواب نمیده حتما بر مراقبت فرستاده
نگاهی بهم کرد
دیانا: چرا من ، خودت میدونی ارسلان بعد از اون ماجرا هعی دنبالمه داره اذیتم میکنه چند روز پیش تو باغ اقاجونم گیرم انداخته بود من واقعا کم کم دارم ازش میترسم پانیذ
طی یه فکری روبه دیانا لب زدم
_ما که خریدامون رو کردی دیا من میرم ببینم حرف حساب این چیه خوب تو ماشین بشین
خواست اعتراض کنه که پیاده شدم و رفتم سوار ماشین ارسلان شدم
که نگاهی بهم کردی و پوزخندی زد
ارسلان: چرا خودش نیومد
بیتوجه به حرف اش لب زدم
_رضا کجاست دسترسی بهش ندارم ؟
نگاهی گذرا انداخت و چشماش تغییر کردم من همه ی این حالت ها رو میدونستم
ارسلان: سرت تو کار خودت باشه کمیسر درضمن من با تو هیچ کاری ندارم اولم گفته تنها مخاطب من اون دختری که تو ماشین نشسته
مثل خودش پوزخندی زدم
_هه از بازیچه شدم هراس داری
مچ دستم دو گرفت و فشرد
ارسلان : بهت گفتم من با تو کاری ندارم ....
#panleo
#mehrashad
#ardiya
- ۲۹۸
- ۲۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط