پارت ۲

پارت ۲

ویو ا.ت

اول اشکام رو پاک کردم و بعدش وارد خونه شدم و درو بستم
لامپ ها کامل خاموش بود
تعجب کرده بودم ، الان که وقت خواب نبود
بی اهمیت سمت پله ها رفتم که با صدای تهیونگ ترسیده به سمت عقب برگشتم
تهیونگ : ا.ت اومدی ؟
ا.ت : اوه سلام داداشی
تهیونگ : سلام ، کجا بودی ؟
ا.ت : من دانشگاه بودم کلاسم طول کشید بعدش هم با هیونا رفتم بیرون
تهیونگ : با این لباسا ؟
اه گندش بزنن تهیونگ خیلی باهوشه و برخلاف بقیه مرد ها خیلی به جزئیات اهمیت میده و متوجه میشه
ا.ت : خ خب می‌خواستیم عکاسی کنیم و من این لباس ها رو پوشیدم ( لبخند ضایع )
چیزی نگفت و چند ثانیه بهم خیره شد
تهیونگ : گریه هم جز عکاسی بود ؟
ا.ت : چی ؟ من که گریه نکردم
چیزی نگفت
ا.ت : راستی مامان و بابا کجان ؟
تهیونگ : رفتن بوسان برای مراسم همکار بابا
ا.ت : اوه باشه
ا.ت : تهیونگ من خستم میرم بخوابم ، شب بخیر
تهیونگ : شب بخیر
سریع به سمت پله ها راه تند کردم و به سمت اتاقم رفتم
لباسام رو با یه ست خونگی عوض کردم و آرایشم رو هم پاک کردم
به سمت تختم رفتم و دراز کشیدم
سعی داشتم بخوابم ولی با صحنه های عروسی امشب بغضم گرفت
گوشیم رو برداشتم و به عکس های دو نفرمون خیره شدم
نفهمیدم اشکام کی از چشمام سرازیر شدن و صورتم رو خیس کردن
صدای باز و بسته شدن در رو شنیدم
خودم رو به خواب زدم
صدای قدم هایی رو شنیدم که داشت به تخت نزدیک میشد
آروم روی تخت نشست
تهیونگ : لازم نیست خودت رو بزنی به خواب کوچولو
آروم چشمام رو باز کردم و نشستم
ا.ت : تهیونگا اینجا چی میخوای ؟
تهیونگ : چرا رفتی عروسی اون مرتیکه ؟
ا.ت : چی ؟ کدوم مرتیکه ؟ گفتم که با هیونا رفته بودم بیرون
تهیونگ : نامجون بهم گفت چون اون هم توی عروسی حضور داشت ، یادت که نرفته عروس میشه دختر خاله نامجون
اه یادم رفته بود ،
چیزی نگفتم
تهیونگ : ا.ت چرا فکر می‌کنی من هیچی نمی‌فهمم؟ چرا فکر می‌کنی متوجه حال بدت نمیشم ؟ چرا فکر می‌کنی متوجه تغییر رفتارت بعد از خیانت اون مرتیکه نمیشم
بغض کرده بودم و نمیدونستم چی بگم
ا.ت : نه تهیونگ من خوبم ( بغض )
تهیونگ : کی وقتی حالش خوبه گریه می‌کنه ؟
اشکام شدید تر میرختن
آروم به تهیونگ نزدیک شدم و بغلش کردم
نمی‌تونستم بیشتر از این تظاهر به خوب بودن کنم واقعا نیاز به یه آغوش گرم داشتم و نمیدونم اگه تهیونگ نبود باید چکار میکردم
تهیونگ دستش رو دور کمرم حلقه کرد و بیشتر کشیدم توی بغلش
آروم موهام رو نوازش میکرد
تهیونگ : میخوای صحبت کنیم ؟
ا.ت : تهیونگا من واقعا دوستش داشتم
بیشتر اون چیزی که فکرش رو می‌کنی و فکر میکردم که اونم منو دوست داره ولی همش یه بازی بود
چیزی نگفت
ادامه دادم : فکر میکردم نیمه گم شدم رو پیدا کردم ، کسی که همیشه پشتم باشه و بهم عشق بورزه
تهیونگ : قشنگم مطمئن باش کسی رو پیدا می‌کنی که ارزشش بیشتر از اون مرتیکه باشه
کسی که واقعا دوستت داشته باشه
ا.ت : تهیونگ حس میکنم بی مصرفم ، حس میکنم هیچ کس دوستم نداره ، حس میکنم کافی نیستم
تهیونگ : چرا این حرف رو میزنی ؟ میدونی اگه تو نبودی من تنها ترین آدم تنها بودم ؟
ا.ت : پس چرا هم پدر و مادرم هم کسی که دوستش داشتم ولم کردن ؟
تهیونگ : حرف هیچ کدوم از اونا رو نزن چون لیاقت تو رو نداشتن
چیزی نگفتم که ادامه داد : ا.ت من تو رو حتی بیشتر از پدر و مادرم دوست دارم
تو مثل خواهر واقعی من میمونی نه تنها مثل خواهرمی بلکه مثل دخترم هم میمونی چون بیشتر از اینکه مامان و بابا بتونن تو رو بزرگ کنن و باهات وقت بگذرونن ، من تو رو بزرگ کردم و باهات وقت گذروندم
با حرفش خندم گرفت و گفتم : تو کلا از من ۵ سال بزرگتری ( خنده )
تهیونگ : هر چی ( خنده )
تهیونگ : خلاصه میخواستم بگم که لطفاً ناراحتی ها رو توی خودت نریز ، هر وقت نیاز داشتی با کسی صحبت کنی من هستم و همیشه میتونی روی من حساب کنی و اینو به عنوان یه مرد بهت میگم هیچ مردی اونقدر ارزش نداره که بخاطرش خودتو اینجوری داغون کنی
ا.ت : خیلی ممنون تهیونگا ، خیلی دوست دارم
تهیونگ : منم خیلی دوست دارم خواهر کوچولو .

پایان .
دیدگاه ها (۵۲)

بانو فالوشه https://wisgoon.com/armyblinkstay

بانو فالوشه https://wisgoon.com/nmmna

بانو حمایت شه https://wisgoon.com/00agata00

سلام قشنگام خوبید؟ میخواستم یه چیزی بهتون بگم 😭چند روز پیش ک...

...

...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط