درد و دل...
من حس میکنم دارم خفه میشم...
من یه دختر کوچولوی سیزده ساله هستم که تازه وارد نوجوونی شده...
و عاشق نقاشی ، آهنگای آرورا و ساب اربن و فلسفه هستم...
سال اول راهنمایی منه...
وارد یه دنیای بزرگ شدم...
و ترسناکه...
امروز توی کلاس علوم در مورد فیلسوفای طبیعی ، اینکه اتم یه واژه یونانی به معنای : فنا ناپذیر هست و خیلی چیزاب دیگه گفتم...
تا حالا خیلی خوب عمل کردم...
شبا از شیش تا ساعت ده که میخوام بخوابم درس میخونم...
ولی اینجا یه مشکلی هست که منو از درون میخوره...
اینکه : از من و چند دانش آموز دیگه یه امتحان خاص تیزهوشان به نام مرآت گرفتن ، واسه همون امتحان خیلی خوندم و قراره هر ماه ازم بگیرن.
از ساعت ده تا دوازده ظهر تو مدرسه داشتم تست هاشو حل میکردم و فقط ۸۵ تا سوال از ۱۸۴ تا سوال رو وقت شد جواب بدم ، اونم کامل!!! این شروع خیلی خوبیه!
و اون امتحان یه تمرین عالی واسه امتحانای تو مدرسه هست تا درسا کامل توی مغزم دسته بندی بشن و فرو برن.
ولی...
یه هم کلاسی و همسایه و همسرویسی دارم ، اسمش فاطمه هست...
خیلی ساکته و همش درس میخونه و همه نمره هاش بی نقصه...ولی وقت هیچی رو نداره!
منم الان ساعت دوازده هست. بابام اومد باید غذا بخورم ، درسای زبان رو بخونم چون امتحان دارم ، ساعت چهار و نیم باید برم کلاس زبان ، بعد دوباره ساعت هفت و نیم برگردم ، بشینم تا ساعت ده درس بخونم ، شام بخورم و بخوابم...
اینطوری واسه هیچی وقت ندارم!!!
این همه درس و خوندن...
همش میگن واسه آیندمه...
ولی من نمیخوام از درون سرد و خشک بشم و بشم مثل همون فاطمه!!!
الانم دارم اشک میریزم...
بابام میگه : تو جز این کار دیگه ای نداری.
ولی نمیخوام خشک بشم!
یعنی میشم مثل همون آدمه تو شازده کوچولو که همش میگه : «وقت ندارم»؟
اون حتی هیچ گلی رو بو نکرده بود ، آهنگ گوش نداد ، به دنیای فانتزی هم فکر نکرد...
نمیخوام خشک بشم...نمیخوام مثل آدم بزرگا بشم...
همه آدم بزرگا هم فقط از خودشون دفاع میکنن...
مامان بابام هم جلوم سنگر گرفتن و میخوان به قول خودشون «بزرگ» بشم...
هیچ دوستی هم ندارم...
الان من دقیقا چی برام مونده؟
من یه دختر کوچولوی سیزده ساله هستم که تازه وارد نوجوونی شده...
و عاشق نقاشی ، آهنگای آرورا و ساب اربن و فلسفه هستم...
سال اول راهنمایی منه...
وارد یه دنیای بزرگ شدم...
و ترسناکه...
امروز توی کلاس علوم در مورد فیلسوفای طبیعی ، اینکه اتم یه واژه یونانی به معنای : فنا ناپذیر هست و خیلی چیزاب دیگه گفتم...
تا حالا خیلی خوب عمل کردم...
شبا از شیش تا ساعت ده که میخوام بخوابم درس میخونم...
ولی اینجا یه مشکلی هست که منو از درون میخوره...
اینکه : از من و چند دانش آموز دیگه یه امتحان خاص تیزهوشان به نام مرآت گرفتن ، واسه همون امتحان خیلی خوندم و قراره هر ماه ازم بگیرن.
از ساعت ده تا دوازده ظهر تو مدرسه داشتم تست هاشو حل میکردم و فقط ۸۵ تا سوال از ۱۸۴ تا سوال رو وقت شد جواب بدم ، اونم کامل!!! این شروع خیلی خوبیه!
و اون امتحان یه تمرین عالی واسه امتحانای تو مدرسه هست تا درسا کامل توی مغزم دسته بندی بشن و فرو برن.
ولی...
یه هم کلاسی و همسایه و همسرویسی دارم ، اسمش فاطمه هست...
خیلی ساکته و همش درس میخونه و همه نمره هاش بی نقصه...ولی وقت هیچی رو نداره!
منم الان ساعت دوازده هست. بابام اومد باید غذا بخورم ، درسای زبان رو بخونم چون امتحان دارم ، ساعت چهار و نیم باید برم کلاس زبان ، بعد دوباره ساعت هفت و نیم برگردم ، بشینم تا ساعت ده درس بخونم ، شام بخورم و بخوابم...
اینطوری واسه هیچی وقت ندارم!!!
این همه درس و خوندن...
همش میگن واسه آیندمه...
ولی من نمیخوام از درون سرد و خشک بشم و بشم مثل همون فاطمه!!!
الانم دارم اشک میریزم...
بابام میگه : تو جز این کار دیگه ای نداری.
ولی نمیخوام خشک بشم!
یعنی میشم مثل همون آدمه تو شازده کوچولو که همش میگه : «وقت ندارم»؟
اون حتی هیچ گلی رو بو نکرده بود ، آهنگ گوش نداد ، به دنیای فانتزی هم فکر نکرد...
نمیخوام خشک بشم...نمیخوام مثل آدم بزرگا بشم...
همه آدم بزرگا هم فقط از خودشون دفاع میکنن...
مامان بابام هم جلوم سنگر گرفتن و میخوان به قول خودشون «بزرگ» بشم...
هیچ دوستی هم ندارم...
الان من دقیقا چی برام مونده؟
- ۳.۸k
- ۱۱ آبان ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط