my jealous boy/پسر حسود من
my jealous boy/پسر حسود من
PART.3/2
بعد از شام، جیمین با لبخندی گفت:
“واقعا شب خوبی بود. اما انگار دیگه باید بریم، ساعت از نیمه شب گذشته.”
جونگ کوک بلافاصله سر تکان داد و تأیید کرد:
“آره، حق با جیمینه. دیگه دیر شده. بهتره بریم.”
همسر جین،یعنی مین جی با تعجب گفت: “وای، چقدر عجله! هنوز که اول شبه. تازه کلی میوه و نوشیدنی هم مونده!”
اما جونگ کوک گفت:
“نه، ممنون زنداداش. دیگه مزاحم نمیشیم. باید بریم.
” سپس رو به نورا، با لحنی که کمی سردی در آن موج میزد، گفت:
“نورا، بلند شو بریم.”
نورا که متوجه تغییر ناگهانی حال جونگ کوک شده بود،سر تکان داد و به آرامی لوکاس را از بغلش جدا کرد و با او خداحافظی کرد.
پس از خداحافظی با همه، نورا و جونگ کوک به سمت ماشین رفتند.
در سکوت ماشین، فقط صدای نفسهای عمیق و عصبی جونگ کوک شنیده میشد.
او فرمان را چنان محکم در دست گرفته بود که بند انگشتانش سفید شده بود.
نورا با احتیاط گفت: “جونگ کوکـ…”
جونگ کوک حرفش را قطع کرد: “هیس! هیچی نمیخوام بشنوم.”
نورا آهی کشید: “آه، اذیت نکن جونگ کوک.. اون فقط یه بچه بود..”
جونگ کوک اخم کرد و با صدایی گرفته اما آرام گفت:
“گفتم ساکت باش.”
دیگر کسی حرفی نزد تا زمانی که به خانه رسیدند..
continues..
پارت سوم؟
۸ لایک ۲ کامنت
PART.3/2
بعد از شام، جیمین با لبخندی گفت:
“واقعا شب خوبی بود. اما انگار دیگه باید بریم، ساعت از نیمه شب گذشته.”
جونگ کوک بلافاصله سر تکان داد و تأیید کرد:
“آره، حق با جیمینه. دیگه دیر شده. بهتره بریم.”
همسر جین،یعنی مین جی با تعجب گفت: “وای، چقدر عجله! هنوز که اول شبه. تازه کلی میوه و نوشیدنی هم مونده!”
اما جونگ کوک گفت:
“نه، ممنون زنداداش. دیگه مزاحم نمیشیم. باید بریم.
” سپس رو به نورا، با لحنی که کمی سردی در آن موج میزد، گفت:
“نورا، بلند شو بریم.”
نورا که متوجه تغییر ناگهانی حال جونگ کوک شده بود،سر تکان داد و به آرامی لوکاس را از بغلش جدا کرد و با او خداحافظی کرد.
پس از خداحافظی با همه، نورا و جونگ کوک به سمت ماشین رفتند.
در سکوت ماشین، فقط صدای نفسهای عمیق و عصبی جونگ کوک شنیده میشد.
او فرمان را چنان محکم در دست گرفته بود که بند انگشتانش سفید شده بود.
نورا با احتیاط گفت: “جونگ کوکـ…”
جونگ کوک حرفش را قطع کرد: “هیس! هیچی نمیخوام بشنوم.”
نورا آهی کشید: “آه، اذیت نکن جونگ کوک.. اون فقط یه بچه بود..”
جونگ کوک اخم کرد و با صدایی گرفته اما آرام گفت:
“گفتم ساکت باش.”
دیگر کسی حرفی نزد تا زمانی که به خانه رسیدند..
continues..
پارت سوم؟
۸ لایک ۲ کامنت
- ۳۴۸
- ۰۵ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط