#اربـاب‌‌سـنگدل

#اربـاب‌‌سـنگدل
#پارت_27
·
·
·
ا/ت ، گیج گفت : " خب مگه چیه! "

کوک : " آشغاله ضرر داره.. الان خودت که نه اون بچه مهمه برام . "

کوک خیره به چهرهٔ ا/ت و گونه‌های قرمزش و چشمای نیمه‌بازش ، نیشخندی زد و گفت : " سرپیچی می‌کنی الان؟ "

ا/ت چیزی نگفت .

که کوک با اون لبخند بی‌رحمش گفت : " خبب… می‌خوای یه سری به سگا بزنی؟؟ فک کنم اونا هم دلشون برات تنگ شده.! "

تهیونگ : " یاا کوک عوضی.. اون حاملست بس کن! "

کوک : " خ‍.‍فه ته . خودش شروع کرد "

ا،ت با لبخندی سرخوش و بی‌فکر به سگ‌های توی قفسه نگاه می‌کرد .

کوک : " میخوای از نزدیک ببینی؟! "

ا/ت : " هومم آرهه.. "

در قفس رو باز کرد .

تهیونگ فقط نگران نگاه می‌کرد..

ا/ت بی‌فکر رفت توی قفس سگ‌ها که به زنجیر بسته بودن ، ولی تا ا/ت رو دیدن ، به‌خاطر طبیعتشون به سمتش حمله‌ور شدن . ا/ت فقط با لبخندی سرخوش که معلوم نبود تو اون حالت گیج اون سگ‌های‌وحشی رو دقیقاً چی میبینه ، بهشون نزدیک شد.!!

فاصلهٔ کمی بود..
جوری که اون سگ‌ها میتونستن هر قسمت بدنش رو با دندون‌های تیزشون زخمی کنن!

سگ‌ها تا خواستن آخرین فاصله رو بشکنن و به اون دختر بیچاره حمله کنن....

کوک با صدای بلندی گفت : " بتم‍..‍رگینن "

سگ‌ها ترسیده با شنیدن صدای اربابشون سر جاشون موندن .

کوک با اخمی رفت سمت ا/ت و گفت : " می‌دونستی خیلی احمقی؟؟! گم‍.‍شو برو تو اتاقت . "

ا/ت گیج و خمار گفت : " هاا.. مگه خودت منو نیاوردی..!؟ "

کوک : " که چی "

ا‌/ت با اون قیافهٔ ناز ، دستاش رو سمت کوک دراز کرد و گفت : " من خستم.. خودت منو میبری تا اتاقم؟ "

کوک لبخندی کج روی لبش شکل گرفت .

تهیونگی که یکم دلش سوخت واسه زوجی که شاید آینده خوبی نداشتن.!

همینطور تو سکوت به سر میبردن و ا/ت با نگاهی پر از انتظار به کوک نگاه می‌کرد که…

که با حرکتی سریع و با احتیاط ا/ت رو توی بغلش بلند کرد .

ا/ت متعجب نگاه کرد ؛ ولی بعد لبخندی شیرین روی لبش شکل گرفت و به شکلی کیوت سرش رو روی قفسهٔ‌سینه کوک گذاشت .

ا/ت هیچی نگفت فقط پاهاش رو تو بغلش گرفت و سرشو گذاشت روش قفسهٔ‌سینه کوک و چشاشو بست .

و کوک ا/ت رو برد سمت اتاقش . ته هم رفت دنبالشون......

کوک ، ا/ت رو گذاشت روی تخت که ا/ت قیافه‌ای دلخور به خودش گرفت .
·
·
·
دیدگاه ها (۰)

#اربـاب‌‌سـنگدل#پارت_28···تهیونگ آروم گفت : " ببین ا/ت الان ...

افتخار میکنم که بایسم مستر جعونه 🖤😎

#اربـاب‌‌سـنگدل#پارت_26···کوک ا/ت رو برد توی اتاقش .ا/ت نارا...

#اربـاب‌‌سـنگدل#پارت_25···آروم دستش لغزید روی شکمش و گفت : "...

#اربـاب‌‌سـنگدل#پارت_8···ا/ت توی اتاقش نشسته بود .بالأخره ت...

#اربـاب‌‌سـنگدل#پارت_11···بعد کلی حرف بار ا/ت کردن ، رفت سمت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط