Part ⁵²
Part ⁵²
هیون « میخوام از تیر آخرم استفاده کنم !
- چی؟
ربکا « پدر بزرگ بورام
& یونگی
~با اومدن یهویی جیهوپ و دیدن چهره زخمیش همشون مطمئن شدن اتفاقی اوفتاد
- ت... تو چرا اینجوری شدییییی؟؟؟؟
& *نفس نفس زدن... پدربزرگ بورام رو بزور برد....
- چییییی ؟ ؟؟؟ یعنی چی؟
هیون « بزار من بگم! از بچگی هر چی خواستم بدست اوردم پس بورام رو هم بدست میارم! معامله کردم ... قراره همسر من بشه
~یونگی از شدت عصبانیت میخواست هیون رو به چهل و دو قسمت با مساوی تقسیم کنه.... نفس عمیقی کشید و گفت « اینو ببرین من میرم بورام رو بیارم
هیون « مثلا میخواهی چه غلطی بکنی! ببین پاتو از اینجا بزاری بیرون میگم بفرستتش خارج کشور
- ببین منو هر غلطی دلت خواست انجام بده! اما من و جیهوپ اون پیر مرد رو بهتر از تو میشناسیم....بریم هوپ
فلش بک //
+ وقتی با جیهوپ به عمارت رسیدیم با دیدن ماشین پدربزرگ با ترس باروی جیهوپ رو گرفتم....
& نگران نباش چیزی نیست ... پیاده شین
+ از ماشین که پیاده شدیم نگاهم به نگاه سرد پدر بزرگ گره خورد.... همیشه جز بدبختی چیزی برای من نداشت ... عصای چوبیش رو روی میز گذاشت و به سمت ما اومد
پدر بزرگ « منتظرتون بودم
& چیزی شده پدر بزرگ؟
پدر بزرگ « ازدواج بورام و یونگی رو فسخ کردم... قراره با هیون ازدواج کنه
+ چ.. چی؟ یعنی چی اخه!
& متوجه هستید دارین چیکار میکنین؟ کسی که اینجور با زندگیش معامله میکنید نوه شماست
پدربزرگ «نیومد نظر شما رو بپرسم! بورام رو بیارید
& اجازه نمیدم ببریش...
پدر بزرگ « فکر میکنی میتونی جلوی منو بگیری؟
& تو هیچ نسبت خانوادگی ای با ما نداری... دیگه هم سرپرست ما نیستی پس پاتو از زندگی ما بکش بیرون
پدربزرگ « این همه پول خرج نکردم که بزارم برین
+ ازش متنفر بودم اینم میدونستم اگه ادامه پیدا کنه بلایی سر جیهوپ میاره... جلو رفتم و گفتم « هوپ.. من میرم اما بیا دنبالم... نمیخوام آسیب ببینی
& اگه بزارم بری قولم رو زیر پا گذاشتم! وئول بورام رو ببر توی ماشین...
+ هوپ
& برو دیگه
~زمانی که قلب آدما تبدیل به سنگ بشه حتی به هم خون خودشون هم رحم نمیکنن! کاری که پدربزرگ بورام انجام داده بود.... دخترک نگران سوار ماشین شد.... اولش فقط کمی سر و صدا راه انداخت اما بعدش بادیگارد های اون پیرمرد اوفتاده به جون جیهوپ و بورام رو بزور از ماشین پیاده کردن
+ ولش کنید... هوسوکککک... دستم رو بزور از چنگال های قوی شغال های دور و برم در اوردم و کنار جیهوپ که صورتش خونی شده بود روی زمین نشستم... بمیرم برات داداش... ولش کن من باهات میام
پدربزرگ « خوبه راه بیفت
& بورام
هیون « میخوام از تیر آخرم استفاده کنم !
- چی؟
ربکا « پدر بزرگ بورام
& یونگی
~با اومدن یهویی جیهوپ و دیدن چهره زخمیش همشون مطمئن شدن اتفاقی اوفتاد
- ت... تو چرا اینجوری شدییییی؟؟؟؟
& *نفس نفس زدن... پدربزرگ بورام رو بزور برد....
- چییییی ؟ ؟؟؟ یعنی چی؟
هیون « بزار من بگم! از بچگی هر چی خواستم بدست اوردم پس بورام رو هم بدست میارم! معامله کردم ... قراره همسر من بشه
~یونگی از شدت عصبانیت میخواست هیون رو به چهل و دو قسمت با مساوی تقسیم کنه.... نفس عمیقی کشید و گفت « اینو ببرین من میرم بورام رو بیارم
هیون « مثلا میخواهی چه غلطی بکنی! ببین پاتو از اینجا بزاری بیرون میگم بفرستتش خارج کشور
- ببین منو هر غلطی دلت خواست انجام بده! اما من و جیهوپ اون پیر مرد رو بهتر از تو میشناسیم....بریم هوپ
فلش بک //
+ وقتی با جیهوپ به عمارت رسیدیم با دیدن ماشین پدربزرگ با ترس باروی جیهوپ رو گرفتم....
& نگران نباش چیزی نیست ... پیاده شین
+ از ماشین که پیاده شدیم نگاهم به نگاه سرد پدر بزرگ گره خورد.... همیشه جز بدبختی چیزی برای من نداشت ... عصای چوبیش رو روی میز گذاشت و به سمت ما اومد
پدر بزرگ « منتظرتون بودم
& چیزی شده پدر بزرگ؟
پدر بزرگ « ازدواج بورام و یونگی رو فسخ کردم... قراره با هیون ازدواج کنه
+ چ.. چی؟ یعنی چی اخه!
& متوجه هستید دارین چیکار میکنین؟ کسی که اینجور با زندگیش معامله میکنید نوه شماست
پدربزرگ «نیومد نظر شما رو بپرسم! بورام رو بیارید
& اجازه نمیدم ببریش...
پدر بزرگ « فکر میکنی میتونی جلوی منو بگیری؟
& تو هیچ نسبت خانوادگی ای با ما نداری... دیگه هم سرپرست ما نیستی پس پاتو از زندگی ما بکش بیرون
پدربزرگ « این همه پول خرج نکردم که بزارم برین
+ ازش متنفر بودم اینم میدونستم اگه ادامه پیدا کنه بلایی سر جیهوپ میاره... جلو رفتم و گفتم « هوپ.. من میرم اما بیا دنبالم... نمیخوام آسیب ببینی
& اگه بزارم بری قولم رو زیر پا گذاشتم! وئول بورام رو ببر توی ماشین...
+ هوپ
& برو دیگه
~زمانی که قلب آدما تبدیل به سنگ بشه حتی به هم خون خودشون هم رحم نمیکنن! کاری که پدربزرگ بورام انجام داده بود.... دخترک نگران سوار ماشین شد.... اولش فقط کمی سر و صدا راه انداخت اما بعدش بادیگارد های اون پیرمرد اوفتاده به جون جیهوپ و بورام رو بزور از ماشین پیاده کردن
+ ولش کنید... هوسوکککک... دستم رو بزور از چنگال های قوی شغال های دور و برم در اوردم و کنار جیهوپ که صورتش خونی شده بود روی زمین نشستم... بمیرم برات داداش... ولش کن من باهات میام
پدربزرگ « خوبه راه بیفت
& بورام
- ۵۸۱
- ۲۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط