صبح که می شود لباس های رنگی ات را بپوش

صبح که می شود لباس های رنگی ات را بپوش
به من پشت نکن
نگاهم کن.
برایم لباس های رنگی ات را بپوش
همان لباسها که وقتی به تنت می بینیمشان یادم می رود به تو صبح بخیر بگویم
یادم می رود صبحانه ی دو نفره مان را بخورم
یادم می رود سر کار بروم
یادم می رود ببینم هوا ابری ست یا آفتابی
یادم می رود ببینم سیگارم کفاف می دهد یا نه
یادم می رود ظهر به کارهایم برسم
یادم می رود ببینم ناهار چه درست کرده ای
تا عصر
که من نشسته ام و تو با لباس رنگی ات برایم چای می آوری و ته مانده ی سیگارهایی که کشیده ام را از روی میز جمع می کنی
تا عصر
که یادم می رود چند سال است تو رفته ای
من مانده م و لباس رنگی ات که روی جالباسی به من پشت کرده است
دیدگاه ها (۲)

من اگر معشوقه ی تو بودمصبح ها،جای باد و باران را تغییر میداد...

در دورانی که هیچ چیز مانند "مادیات"ارزش ندارد؛"عشق"مزاحمت مح...

آدم ها اجازه نمی دهند سوپ شان سرد شود، عجله دارند داغ داغ می...

بچه که بودم یه کارتون بود به اسم غول چراغ جادو که آرزوی بچه ...

𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝𝐏𝐚𝐫𝐭𝟖𝟏مینا با دیدن اشک روی گونه‌ی ...

پرسه در جنگل... عصر...نسیم خنکی میان درخت‌های باغ می‌وزید.ات...

وقتی می‌خندی، دنیای من دگرگون می‌شود؛ انگار در آن لحظه‌ها تم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط