تنها با دشمن برادرم

تنها با دشمن برادرم < 10
اوه تموم شد خوشبختانه همه چیز تموم امروز اعدامش کردن الان میتونم با خیال راحت برم سر کار بدون استرس
_تهیونگ هنوز اینجایی
_اره باید برم؟
_نه فقط قاتل گیر انداختن بیشتر از این لازم نیست بیایی خودتو اذیت کنی
_باشه ولی قول نمیدم دیگه نیام
_باشه حالت چطوره
_عالی بابام صبح تا شب تو خونه از تو تعریف میکنه که پدرتو اون دنیا هم سر بلند کردی منو مسخره
_عمو عشق منه
_راستی گفتش شب من بیام دنبالت شرکت بریم خونه ما مامانم شام درست کرده
_باشه بریم
بعد اینکه تهیونگ منو رسوند رفتم داخل شرکت حس غریبی برگشت اینجا دو هفته با جونگکوک بودم بهش عادت کرده بودم الان که نیست انگار یه چی کمه
صبر کن ببینم چطوره یه شب جونگکوک دعوت کنم خونم باهم دیگه نوشیدنی بخوریم از اینکه قاتل گرفتیم تشکر کنم اوه تموم شد تهیونگ زنگ زد الان هاست بیاد منم برم پایین منتظرش بمونم بعد چند دقیقه اومد و منم سوار شدم
_او مثل اینکه امروز زیاد ناراحت نیستی
_تهیونگ
_بله
_ جونگکوک یادته داخل خاکسپاری دیدیش
_خوب
_اون قاتل گرفت یعنی قاتل اومده بود منو بکشه اون گرفتش
_پس باید یه شب اونو دعوت کنم ازش تشکر کنیم
_دقیقا منم داشتم به این فکر میکردم ازش بخوام فردا شب بیاد
_خوب میخواهی به بقیه هم زنگ بزنیم تا بتونیم جشن بگیریم
_جشن؟
_نه تشکر فقط
_اها باشه قبول به جیمین هم میگم بیاد تازه اومده سئول تنهاست نباید بینمون فاصله زیاد بشه بچه بودیم یادته که همش سه تایی بودیم
_ماری یادت نره ما بزرگ شدیم امکان داره تغییر کرده باشه من توهم تغییر کردیم خودتو دلخوش نکنی که مثل بچگی بشیم
_باشه بابا
_الان پایین شو بریم خونه
رفتیم خونه عمو وارد که شدم زن عمو بغلم کرد و بعدش رفتم با پیشی های تهیونگ بازی کنم که دیدم یه چیزی جدید و داد زدم
_تهیونگگگگ
_چی شده
_لوسی بچه به دنیا اورده
_اره دو تا
_چرا بهم نگفتییییی
_خوب فرصت نشد راستی خواستم بگم این گربه ماده مامانش اونو پس زده نمیخوادش بهش توجه نمیکنه اگه میخواهی ببرش شیر خوردنش تموم شد فقط کنسرو فعلا میخوره
_الهی بمیرم مامانش چرا بی رحمی من میبرمت خودم مامانت میشم
_بچه ها بجای حرف زدن بیایید سر میز شام
_باشه عمو
_تهیونگ شده 27 سالت بجای زن بگیری بچه بیاری هواسش به اینه گربه هاش بچه بیاره
_مامان من هنوز بچم بعدشم گفتم تا موقعی که ماری عروس نکنم و خوشبختیش نبینم زن نمیگرم
_ماری هم یکی مثل تو صبر کن بیینم ماری چرا لبخند زدی نکنه کسی زیر نظر داری
_نه نه داشتم به بچه گربه ای که قراره بچم بشه فکر میکردم زن عمو
_تمومه تهیونگ یه دختر خوشگل با ادب پیدا کردم میری سر قرار ماری جان یه پسر خوشتیپ هم برای تو پیدا کردم تحصیل کرده پسر برند معروفی هم است ورزشکار هم است
_مامان تو نمیتونی برای ماری شوهر پیدا کنی خودش باید عاشق بشه یکی پیدا کنه
_زن عمو من هنوز بچم کلی کار دارم باید شرکت بابام دوباره ببرم بالا و باید زندگیمو از نو شروع کنم هنوز تکلیف هیچ جای من معلوم نیست اونم بیاد تو زندگیم همه چیز خراب میشه
_باشه دخترم من بهش میگم صبر کنه چطوره
_زن قشنگم کاری به جوون ها نداشته باش اونا اول راهشون هنوز کلی شیطنت مونده که نکردن تو جوونیشون الان شام خوردیم پاشید بریم تو حیاط راه بریم اتیش روشن کنیم حالی عوض کنیم و وقتشه یه کادو به ماری جان بدم
با عمو خونوادش رفتیم حیاط دور اتیش بودیم منتظر کادو بودم دیدم عمو با یه بسته اومد بسته باز کردم خوشگل ترین لباس صورتی عمرم دیدم
_خوب ماری وقتشه بری اتاق و لباس سیاه بزاری کنار
_عمو اما من هنوز عذادارم
_حرف عموتو نزن زمین برو لباستو عوض کن ماری جان

نمیتونستم حرفشو قبول نکنم عمو بعد بابام با ارزش ترین ادمم بود و رفتم اتاق لباس پوشیدم اومدم
_براووو ماری جان کپی جوانی های مامانتی اون زمان مامانت جذاب ترین خانم دبیرستان بود البته بعد زن من
_عموو ممنون
شب کلی خوشگذشت برای یه شب فراموش کردم خونوادم از دست دادم و شب همون جا خوابیدم صبح با لباس نو که عمو داد رفتم شرکت همه مات نگاهه من بودن و معذب کننده بود به جونگکوک و جیمین و هاری و مونا زنگ زدم بیان شب و بعد شرکت کارم زودتر تموم کردم رفتم سمت خونه که تو راه...
دیدگاه ها (۱۱)

تنها با دشمن برادرم < 11رفتم سمت خونه که تو خیابان جونگکوک د...

گفتم شاید دلتون بخواد که هیون یعنی اکس ماری چه قیافه ای داره...

تنها با دشمن برادرم < 9بعد حرفم همه یه نگاهی به خودشون کردن ...

تنها با دشمن برادرم < 8<دو هفته بعد>تقریبا نزدیک سه هفته خون...

تنها با دشمن برادرم 7

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط