گرگی که استخوانی در گلویش گیرکرده بود,به دنبال کسی میگشت

گرگی که استخوانی در گلویش گیرکرده بود,به دنبال کسی میگشت که انرا در اورد.
در این هنگام به لک لکی رسید واز او خواست تا در برابر مزدی اورا از این عذاب نجات دهد,
لک لک سرش را در دهان گرگ کرد استخوان را دراورد و طلب پاداش کرد,
گرگ به او گفت:ای دوست نادان من اینکه سرت را سالم ازدهان من بیرون اوردی برایت کافی نیست...؟!
وقتی کسی به فرد نادرستی خدمت میکند تنها انتظاری که میتواند داشته باشد این است که گزندی از او نبیند.
دیدگاه ها (۵۰)

دوستان ویس♡نظر یادتون نرها...!جواب میدی اره یا نه...؟

ﻭﻗـــﺘﯽ ﺩﻧـــﯿــﺎﯾــﺖ ﺑــﻪ ﺍﻧــــﺪﺍﺯﻩ ﯾـــــﮏﻧﻔـــــﺮ ﮐــــﻮ...

خدایا به فرشتگانت بسپاردرلحظه لحظه نیایش خویش دوستان مرا از ...

از این بیراهه تردیدازاین بن بست میترسم؛من از این حسی که بین ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط