با مردمِ شب‌دیده به دیدن نرسیدیم

با مردمِ شب‌دیده به دیدن نرسیدیم
تا صبح، دَمی هم به دمیدن نرسیدیم
کالیم که سرسبز دل از شاخه بریدیم
تا حادثه‌ی سرخِ رسیدن نرسیدیم
خون‌خورده‌ی دردیم و چراغانیِ داغیم
گل‌کرده‌ی باغیم و به چیدن نرسیدیم
زاین هیزمِ تر، هیچ ندیدیم به جز دود
شمعیم که تا شعله‌کشیدن نرسیدیم
خونیم و تپیدیم به تاب و تبِ تردید
اشکیم و به مژگانِ چکیدن نرسیدیم
بادیم که آواره دویدیم به هر سوی
اما چو نسیمی به وزیدن نرسیدیم
یک‌عمر دویدیم و لبِ چشمه رسیدیم
خشکید و به یک جرعه چشیدن نرسیدیم...
دیدگاه ها (۵)

‍ روزی که تو را به شعر خود آوردممن پشت به حرف های مردم کردمگ...

اے مـاه تـرین دلخـوشےِ روے زمینمبگذار ڪـه چشمـانِ تـو را سی...

گاهی غزل بگو که پریشان بخوانمتدرسایه سار زرد درختان بخوانم...

از تو دلگیرم و از دست خودم بیزارمامشب اندازه ی یک عمر شکایت ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط