﴿دو نیمه﴾ پارت1

﴿دو نیمه﴾ پارت1


بارون نم نم روی آسفالت سرد یوکوهاما می بارید.چویا چترش رو با خودش نیاورده بود.
قدم هایش سریع تر شدن که زود تر برسه خونه.
ناگهان زمین دهان باز کردم،نه اینکه ریزش کنه.نور بنفشی از زیر پاهاش بیرون زد و یه پورتال باز شد و چویا رو کشید تو خودش.

ویو چویا:

چشمام رو باز کردم ، توی یه جنگل بودم.اما نه به جنگل عادی ، برگ درخت ها قرمز بود،آسمون سرخ بود و ماه سیاه.
همه جا رو دود و مه پر کرده بود.
ناگهان صدای خش خش برگ ها و قدم اومد.
«یه انسان...چه غنیمتی»

پشت سرم رو نگاه کردم،3 تا نفر بودن.پوست رنگ پریده داشتن،چشمای قرمز و دندون های تیز.متوجه شدم اونا خون آشام هستن.
«خیلی خوشگلی...پس حتماً خونت هم شیرینه»

افتادن دنبالم و من فقط می دویدم،شاخه ها پاهام و صورتم رو زخمی کردن.یه شاخه به پام گیر کرد و افتادم.
اومدن بالای سرم،با خودم گفتم دیگه آخره خطه.
چند ثانیه گذشت و اتفاقی نیافتاد.چشمام رو باز کردم،اونا به مجسمه ی سنگی تبدیل شدن و بعد به خاکستر تبدیل شدن و باد اونا رو برد.

«بلند شو»

نفهمیدم کی بود،دور و برم رو نگاه کردم و وقتی بالا سرم رو نگاه کردم یه مرد قد بلند با موهای قهوه ای و چشمای قرمز بالای درخت ایستاده بود.
اومد پایین.

چویا:«شما کی هستی ؟»

مرد:«شاهزاده دازای اوگای و تو چطور جرئت کردی به سرزمین من پا بزاری انسان؟»

چویا:«م..من...گم شدم..نمی‌دونم چی شد..یک دفعه از اینجا سر در آوردم»

دازای:«تو نباید اینجا باشی»

چویا:«ممنونم..که نجاتم دادین»

دازای:«نجاتت ندادم،نمی خواستم جسد یه انسان کنار قصرم پیدا بشه.بی رحمان ست»

چویا:«...»

دازای:«به هر حال ، تو با من میای.اگه اینجا بمونی می‌میری »

ویو نویسنده:

چویا مجبور شد با دازای بره.
رسیدن به قصر ، دازای جلوی موری (پادشاه)زانو زد.

دازای:«پدر...این انسان توی جنگل بود»

موری:«امکان نداره،صد ها ساله که هیچ انسانی به اینجا پا نگذاشته.تو چطور به اینجا اومدی؟»

چویا تمام ماجرا رو تعریف کرد.

موری:«که این طور،پس تو باید تا وقتی یه راه برای برگشت به سرزمین خودت پیدا کردیم مهمون ما باشید.»

موری به خدمتکار دستور داد چویا رو به یکی از اتاق ها ببره.
خدمتکار چویا رو تا یه اتاق همراهی کرد.
چویا نشست روی تخت و به سقف زل زد.


ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ادامه دارد.....
دیدگاه ها (۰)

آینه جادویی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط