bad boyfriend
bad boyfriend
season : 1
part : 21
رسیدن عمارت پیاده شدن و رفتن تو به همه سلام دادن و نشستن رو کاناپه بزرگی که وسط پذیرایی بود یکم باهم حرف زدن ولی عمه اصلا باهاشون حرف نمی زد حتی نگاهشون نمیکرد بعد گذشت یه تایم کوتاه در عمارت باز شد و اون کسی اومد که نباید میومد ا.ت که چشمش به اون فرد افتاد دستش لرزید کوک متوجه دستش شد میخواست ازش بپرسه که چیشده ولی با صدای پدر بزرگ و عمه و مامان باباش سرشو به در برگردوند و اون کسی دید که فکر میکرد کارش تموم شده و الان تو قبرستونه ولی لعنتی ۷ تا جون داشت اومد نزدیک به همه سلام داد به کوک و ات که رسید کوک دستشو محکم رو کمر ات فشار داد اون دستشو دراز کرد کوک دستشو گرفت و محکم فشار داد اینو فقط ا.ت و بابا بزرگ متوجه شدن بعد رفت پیش عمه نشست کوک به ا.ت نگاه کرد از ترس کل بدنش داشت میلرزید میخواست دست ا.ت و بگیره از اینجا برن ولی با حرف بابابزرگ لحظه ای مکث کرد
پدر بزرگ : اینکه گفتم بیاین اینجا بخاطر این بود که بفهمم بین شما دو تا چیشده
به کوک و هیون اشاره کرد و بعد ادامه داد
پدر بزرگ : کوک..پسرم تو میدونستی هیون ۱ هفته بود که تو کما بود بهش شلیک شده بود و تیر تو قفسه سینش خورده بود دکترا میگن اگه یکم بالاتر میخورد الان اینجا نبود...هیون میگه تو بهش شلیک کردی(این جمله رو با تردید گفت*
کوک کمی مکث کرد اول به صورت ا.ت نگاه کرد و بعد بعد بقیه نگاه کرد
کوک : آره من شلیک کردم..
میخواست ادامه حرفشو بزنه که با هجوم عمه بهش حرفش قطع شد
عمه : پسره عوضی..با چه حقی به پسر عمت شلیک میکنی..اگه الان هیون من مرده بود..زنده زنده با همین دستام میکشتمت
پدر بزرگ : صبر کن...لارا ( عمه) برو عقب
عمه با حرص رفت عقب و رو مبل پیش هیون نشست
پدر بزرگ با صدای آرومی که خشم و میشد دید از جونگ کوک پرسید
پدر بزرگ : چرا اینکارو کردی
کوک : حتما دلیلی داشته که بهش شلیک کردم (دست ا.ت و اروم گرفت تو دستش و یکم فشارش داد که باعث شد ا.ت تو چشماش نگاه کنه)
پدر بزرگ : جونگ کوک اگه یکم بالاتر خورده بود الان باید جنازه هیون و میزاشتیم تو قبر...میفهمی(با صدای بلند)
کوک به صورت هیون نگاه کرد با صدای بلند تو صورتش داد زد
کوک : چرا تمام کثافت کاری هایی که کردیو نمیگی
هیون : من کاری نکردم(پوزخند)
کوک که از حرص رگ گردنش زده بود و عصبانی بود گفت
کوک : ببخشید..ولی من و ات نمیتونیم حتی یه لحظه با کسی بمونیم که حتی کثافت کاری های خودشو مخفی میکنه (کوک از دست ا.ت گرفت و رفتن سمت در که با صدای یه نفر نتونستن برن
پدر بزرگ : صبرکن..نمیتونی همینطوری بزاری بری...باید همچیو بگی فهمیدی
کوک به صورت ا.ت نگاه کرد
کوک : تو برو بشین تو ماشین..منم میام
ا.ت که میخواست جوابشو بده با صدای بابا بزرگ جفتشون بهش نگاه کرد
پدر بزرگ : نه..باید جفتتون باشید اینجا
season : 1
part : 21
رسیدن عمارت پیاده شدن و رفتن تو به همه سلام دادن و نشستن رو کاناپه بزرگی که وسط پذیرایی بود یکم باهم حرف زدن ولی عمه اصلا باهاشون حرف نمی زد حتی نگاهشون نمیکرد بعد گذشت یه تایم کوتاه در عمارت باز شد و اون کسی اومد که نباید میومد ا.ت که چشمش به اون فرد افتاد دستش لرزید کوک متوجه دستش شد میخواست ازش بپرسه که چیشده ولی با صدای پدر بزرگ و عمه و مامان باباش سرشو به در برگردوند و اون کسی دید که فکر میکرد کارش تموم شده و الان تو قبرستونه ولی لعنتی ۷ تا جون داشت اومد نزدیک به همه سلام داد به کوک و ات که رسید کوک دستشو محکم رو کمر ات فشار داد اون دستشو دراز کرد کوک دستشو گرفت و محکم فشار داد اینو فقط ا.ت و بابا بزرگ متوجه شدن بعد رفت پیش عمه نشست کوک به ا.ت نگاه کرد از ترس کل بدنش داشت میلرزید میخواست دست ا.ت و بگیره از اینجا برن ولی با حرف بابابزرگ لحظه ای مکث کرد
پدر بزرگ : اینکه گفتم بیاین اینجا بخاطر این بود که بفهمم بین شما دو تا چیشده
به کوک و هیون اشاره کرد و بعد ادامه داد
پدر بزرگ : کوک..پسرم تو میدونستی هیون ۱ هفته بود که تو کما بود بهش شلیک شده بود و تیر تو قفسه سینش خورده بود دکترا میگن اگه یکم بالاتر میخورد الان اینجا نبود...هیون میگه تو بهش شلیک کردی(این جمله رو با تردید گفت*
کوک کمی مکث کرد اول به صورت ا.ت نگاه کرد و بعد بعد بقیه نگاه کرد
کوک : آره من شلیک کردم..
میخواست ادامه حرفشو بزنه که با هجوم عمه بهش حرفش قطع شد
عمه : پسره عوضی..با چه حقی به پسر عمت شلیک میکنی..اگه الان هیون من مرده بود..زنده زنده با همین دستام میکشتمت
پدر بزرگ : صبر کن...لارا ( عمه) برو عقب
عمه با حرص رفت عقب و رو مبل پیش هیون نشست
پدر بزرگ با صدای آرومی که خشم و میشد دید از جونگ کوک پرسید
پدر بزرگ : چرا اینکارو کردی
کوک : حتما دلیلی داشته که بهش شلیک کردم (دست ا.ت و اروم گرفت تو دستش و یکم فشارش داد که باعث شد ا.ت تو چشماش نگاه کنه)
پدر بزرگ : جونگ کوک اگه یکم بالاتر خورده بود الان باید جنازه هیون و میزاشتیم تو قبر...میفهمی(با صدای بلند)
کوک به صورت هیون نگاه کرد با صدای بلند تو صورتش داد زد
کوک : چرا تمام کثافت کاری هایی که کردیو نمیگی
هیون : من کاری نکردم(پوزخند)
کوک که از حرص رگ گردنش زده بود و عصبانی بود گفت
کوک : ببخشید..ولی من و ات نمیتونیم حتی یه لحظه با کسی بمونیم که حتی کثافت کاری های خودشو مخفی میکنه (کوک از دست ا.ت گرفت و رفتن سمت در که با صدای یه نفر نتونستن برن
پدر بزرگ : صبرکن..نمیتونی همینطوری بزاری بری...باید همچیو بگی فهمیدی
کوک به صورت ا.ت نگاه کرد
کوک : تو برو بشین تو ماشین..منم میام
ا.ت که میخواست جوابشو بده با صدای بابا بزرگ جفتشون بهش نگاه کرد
پدر بزرگ : نه..باید جفتتون باشید اینجا
- ۴۹
- ۲۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط