شب قدر از خم توحید شرابم دادند

شب قدر از خم توحید شرابم دادند
تشنه لب بودم آب از می نابم دادند
العطش گفتم و نوشیدم از آن باده ناب
تا نجات از عطش روز حسابم دادند
دیدگاه ها (۱۹)

تا کی بترسم از رفتنت ؟ تا کی بترسم از روزهای نداشتنت ؟ و هر ...

مراقب خودت باش" این جمله ایست که تمام دوست داشتن آدمها را نس...

من از عمق وجود خود خدایم را صدا کردمنمیدانم چه میخواهی ولی ا...

در کربلاوفاداری را به نامِ عباس نوشتند…چه آب را برسانی چه تش...

لحظهٔ دیدارعمری نهادم سر به خاک آستانتاینک شدم‌ با روی گلگون...

چقدر پاشیده از هم پیکرت خوش قدُ بالا بلند شو تا مادرت نبینه ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط