باید ادمت کنم
_باید ادمت کنم...
+اییییی یونگی هق ولم کن تروخدا اییییی هق
_خفه شوووو(عربده)
+ایییی هق اییی چراااا(داد)
_میخوام ببرمت اتاق شکنجه(نیشخند)
+چ...چی...
_اره همون فوبیای همیشگیت
+ن.. نه.. نه هق انباری نه تروخدا هق اونجا خیلی تاریکه و بزرگه نه هق تروخدا
_دیگه دیره(نیشخند)
ویو ات
منو برد انباری جوری با سیم بهم میزد احساس میکردم الان سیم پاره میشه داشتم زجه میزدم ولی یونگی براش مهم نبود خیلی بد زد که عوق زدم خون بالا اورده بودم و سیاهی....
ویو یونگی
داشتم همینجوری میزدمش داشت زجه میزد که خون بالا اورد و بیهوش شد برام مهم نبود سیمو انداختم رو زمین رفتم بیرون از انباری درو قفل کردم و رفتم طبقه بالا و رو مبل نشستم به قبلش به پسرا(گربه و سگ یونگی)
غذا دادم برای همین خیالم راحت بود خیلی سرم درد میکرد برای همین گرفتم خوابیدم که.......
+اییییی یونگی هق ولم کن تروخدا اییییی هق
_خفه شوووو(عربده)
+ایییی هق اییی چراااا(داد)
_میخوام ببرمت اتاق شکنجه(نیشخند)
+چ...چی...
_اره همون فوبیای همیشگیت
+ن.. نه.. نه هق انباری نه تروخدا هق اونجا خیلی تاریکه و بزرگه نه هق تروخدا
_دیگه دیره(نیشخند)
ویو ات
منو برد انباری جوری با سیم بهم میزد احساس میکردم الان سیم پاره میشه داشتم زجه میزدم ولی یونگی براش مهم نبود خیلی بد زد که عوق زدم خون بالا اورده بودم و سیاهی....
ویو یونگی
داشتم همینجوری میزدمش داشت زجه میزد که خون بالا اورد و بیهوش شد برام مهم نبود سیمو انداختم رو زمین رفتم بیرون از انباری درو قفل کردم و رفتم طبقه بالا و رو مبل نشستم به قبلش به پسرا(گربه و سگ یونگی)
غذا دادم برای همین خیالم راحت بود خیلی سرم درد میکرد برای همین گرفتم خوابیدم که.......
- ۴۴۴
- ۲۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط