پارت چهل‌وششم | «خدا رو چه دیدین...»

پارت چهل‌وششم | «خدا رو چه دیدین...»

پارک لارا

بعد از صبحونه، همه دوباره توی سالن جمع شده بودن. رُزا روی مبل لم داده بود و لیام با گوشی‌اش ور می‌رفت. میچا هم کنار جی‌هان نشسته بود.

رُزا با شیطنت گفت:

ـ خببب... حالا که بالاخره رازتون رو فهمیدیم، یه سؤال مهم دارم!

میچا مشکوک نگاهش کرد.

ـ چی؟

ـ شما دوتا دقیقاً از کی با هم وارد رابطه شدین؟

میچا یه نگاه به جی‌هان انداخت و خندید.

ـ یه مدتی می‌شه.

لیام خندید.

ـ «یه مدتی» یعنی چند ماه؟

جی‌هان گفت:

ـ لازم نیست جزئیات زندگی مردم رو بدونی.

رُزا زد زیر خنده.

ـ اِ اِ! ببین چقدر ازش دفاع می‌کنه!

من هم خندیدم.

ـ خودتون دوتا از اول خیلی تابلو بودین.

میچا سریع برگشت سمتم.

ـ تو یکی حرف نزن!

ـ چرااا؟

ـ چون خودت از همه تابلو‌تری!

با تعجب گفتم:

ـ من؟!

جونگ‌کوک که کنارم نشسته بود، با خنده‌ی کوتاهی گفت:

ـ راست می‌گه.

با اخم نگاهش کردم.

ـ تو هم علیه منی؟

ـ من فقط حقیقت رو گفتم.

همه خندیدن.

رُزا با شیطنت گفت:

ـ ولی واقعاً... من و میچا و حتی لیام فکر می‌کنیم شما دوتا خیلی به هم میاین.

جی‌هان لبخند زد.

ـ راستش منم دوست دارم لارا یه روزی زن داداشم بشه.

ـ جی‌هان!

صورتم از خجالت سرخ شد و همه خندیدن.

میچا با ذوق گفت:

ـ منم دوست دارم جونگ‌کوک شوهر خواهرم بشه!

ـ میچاااا!

ـ خب چیه؟! خیلی هم خوب می‌شین به هم!

لیام خندید.

ـ من که مخالف نیستم.

رُزا گفت:

ـ حالا فقط مونده خود این دوتا نظر بدن.

همه نگاه‌ها رفت سمت من و جونگ‌کوک.

من از خجالت سرم رو پایین انداختم.

جونگ‌کوک اما فقط لبخند زیرکانه‌ای زد و گفت:

ـ خدا رو چه دیدین...

همه برای چند ثانیه ساکت شدن.

میچا با چشم‌های گرد گفت:

ـ یعنی چی خدا رو چه دیدین؟!

جونگ‌کوک خندید.

ـ هیچی.

جی‌هان زد زیر خنده.

ـ همین «هیچی» از همه‌چی واضح‌تر بود!

من بالش کوچیکی برداشتم و سمت میچا پرت کردم.

ـ بس کنین دیگه!

همه خندیدن؛ حتی خود جونگ‌کوک.


---

چند دقیقه بعد جونگ‌کوک از جاش بلند شد.

ـ خب، شام با من.

جی‌هان گفت:

ـ دستپخت جونگ‌کوک محشره.

لیام هم تأیید کرد:

ـ واقعاً خوب آشپزی می‌کنه.

میچا با ذوق گفت:

ـ دستپخت لارا هم حرف نداره!

من با غرور لبخند زدم.

ـ دیدین؟ بالاخره یکی قدرمو دونست.

میچا چند ثانیه ساکت موند.

بعد ناگهان انگار چیزی یادش اومد.

ـ صبر کن...

رُزا نگاهش کرد.

ـ چی شد؟

میچا زد زیر خنده.

ـ چرا دارم دروغ می‌گم؟!

همه با تعجب نگاهش کردن.

ـ آخرین باری که لارا غذا درست کرد، انقدر شور و بد بود که من و رُزا رفتیم بیمارستان!

من با اعتراض گفتم:

ـ میچااا!

رُزا از خنده گفت:

ـ راست می‌گه!

میچا ادامه داد:

ـ تازه خود لارا هم از همون غذا خورد!

لیام از خنده خم شد.

جی‌هان گفت:

ـ یعنی آشپزش هم قربانی غذای خودش شده؟

جونگ‌کوک خندید.

من با اخم گفتم:

ـ خب اون یه بار بود!

میچا گفت:

ـ یه بار بود که نزدیک بود آخرین بارمون باشه!

همه از خنده ترکیدن.

جونگ‌کوک سرش رو تکون داد.

ـ پس بهتره امشب فقط کمک کنی.

ـ خیلی بی‌رحمین!

جونگ‌کوک لبخند زد.

ـ بیا. من بهت اعتماد دارم.

با شک نگاهش کردم.

ـ واقعاً؟

ـ نه خیلی.

ـ جونگ‌کوک!

صدای خنده‌ی بقیه سالن رو برداشت.


---

چند دقیقه بعد، من و جونگ‌کوک وارد آشپزخونه شدیم.

مواد رو روی کابینت چید.

ـ خب، دستیار... آماده‌ای؟

ـ کاملاً!

ـ فقط قول بده چیزی رو نسوزونی.

ـ قول می‌دم!

جونگ‌کوک خندید.

ـ پس شروع کنیم.

و این‌بار، برخلاف دفعه‌ی قبل، قرار بود با کمک هم یه شام درست‌وحسابی آماده کنیم...

البته هنوز هیچ‌کس خبر نداشت «دستیار آشپز» قرار بود چند بار آشپزخونه رو به هم بریزه.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

یه پارت دیگه میزارممممم
حمایتتتت
دیدگاه ها (۲)

پارت چهل‌وهفتم | یک شب آرامپارک لاراآشپزخونه کم‌کم پر شده بو...

پارت چهل‌وپنجم | یک صبحِ جنگلیپارک لاراصبح با صدای آروم پرند...

پارت چهل‌وچهارم | ویلای جنگلیشخص سوم. بعد از نزدیک سه ساعت، ...

پارت بیست‌وهفتم |در آسمانچند دقیقه بعد، مهماندارها شروع به آ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط