پارت ۱۰۴ ☆

پارت ۱۰۴ ☆
داشت جونم در میومد که بالاخره تموم شد
پیاده شدیم
پرهام از بس خندیده بود اشکش دراومده بود
درحالیکه اشکشو پاک میکرد -وایی ترکیدم از خنده
من -ولی من تا مرز سکته زدن رو رفتم 😒
رادین -خب من گشنمه بری یه چیزی بخوریم
پرهام :تو که در هر صورت به فکر شکمتی :/ بریم
رادین -خب انرژی صرف کردم گشنم شد ^_^
بعد از خوردن نهار پرهام و رادین مارو رسوندن خونه خودشون رفتن
من و رها به محض رسیدن به خونه رو مبل ولو شدیم و من کم کم چشام گرم شد و خوابم برد
.........
.....
.....

......
چند وقت بود که پرهام و رادین بیشتر موقعه ها میومدن پیش ما و بعضی وقتا ماهم تمرین تیر اندازی میکردیم و همون مسابقه گذاشتنامون و طبق معمول هر بار یکی برنده میشد
تو این مدت رابطمون صمیمی تر شده بود
پرهام بخاطر کار و تمریناش کمتر میومد داروخونه
رادین هم که دیگه اون شور و هیجان اول رو نداشت و دلیلشم نمیدونم چی بود
پرهام -بیتا .......بیتایی
چشامو باز کردم و با صورت شاد و خندون پرهام مواجه شدم
پرهام -بسه چقدر میخوابی ؟
من -مگه ساعت چنده ؟
پرهام :ساعت ۷ شب
من -عه
پرهام :پاشو که ....


به خط خودم و برگرفته از رمان گره #ماکانی
دیدگاه ها (۱۰)

پارت ۱۰۵ ☆پرهام :پاشو آماده شو میخوای بریم من -کجا پرهام :را...

پارت ۱۰۶ ☆که یهو دیدم رنگ پرهام پریده و گوشی از دستش افتاد پ...

پارت ۱۰۳☆از زبون بیتا .......بعد از خوردن صبونه قرار شد باهم...

پارت ۱۰۲ ☆پرهام :رادین کو ؟!-تو اتاقه پرهام :بگو بیا بریم -ک...

ᵖᵃʳᵗ3ᶰᵃᵐᵉ:ᵐʸ ᵇᵃᵇʸ ᵈᵒˡˡویو نیلی بیدار شدم ، نگاهی به ساعت کرد...

پارت هشتم - تنها گناهم عشق بود

عشق در کتابخانه

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط