#قرارداد_دوستانه

#قرارداد_دوستانه

ویو هانا :

دستش رو پشت پلک هاش کشید و اشک هاش بیشتر روی صورتش ریخت .
گوشه های صورتش بخاطر رنگ مشکی دور چشم هاش سیاه شده بود .

مرغم رو آروم زمین گذاشتم و بهش نگاه کردم .

هانا : لیلی چه مرگت شده...دیوونم نکن...

بطری شرابو کنار گذاشت و سراسیمه کیفش از روی مبل برداشت .
محتویات داخلش رو روی میز خالی کرد و دونه دونه انداختشون کنار .

لیلی : اه کدوم گوری گذاشتمش...(گریه)

از دیدن چیزی که درست کنار پاش افتاده بود خشکم زد .
دستم رو بردم سمتش و از روی زمین برداشتمش.

هانا : اینجا گذاشتیش...

انگشتم رو روش کشیدم و به دو تا خطی که درست وسط دریچه کوچیکش بود خیره شدم .

هانا : لیلی...این چیه...

سرش رو بالا آورد و با دیدن بیبی چک توی دستام دستش رو روی صورتش گذاشت و بلند تر گریه کرد.

بیبی چک و کنار گذاشتم و دستم رو سمت گوشیم بردم ‌‌.

آنقدر هول شده بودم که حتی نمیتونستم شماره نامجون رو از توی گوشیم پیدا کنم.
بدون اینکه فکر کنم دارم چیکار میکنم نامبر هام رو بالا ک پایین میگردم تا فقط چشمم به شماره ش بخوره .

بلاخره پیداش کردم .
بعد ۳ تا بوق اول جواب داد .
احساس کردم که خودمم الان گریه میکنم .

نامجون : الو...؟؟ هانا خوبی؟؟ جانم چیشده؟؟ هانا؟هستی ؟؟؟؟

هانا : نامجون... اون جانگکوک و بردار بیاید اینجا.

نامجون : هانا چیزی شده؟؟؟ چرا بغض کردی؟؟ اتفاقی افتاده؟؟

هانا : پاشید بیاید اینجا نامجون.(عصبی)

نامجون : کجایی؟؟

هانا : شرکت...
دیدگاه ها (۰)

#قرارداد_دوستانهویو هانا : آروم گوشی رو روی میز گذاشتم، هیچ ...

#قرارداد_دوستانه ویو هانا : دستش رو از روی کمر لیلی برداشتو...

#قرارداد_دوستانه ویو لیلی : جلوی مانکن های انبوه داخل اتاق و...

#قرارداد_دوستانه ویو لیلی : با اینکه از خونه اومده بودم بیرو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط