(Part17)

15 سال دروغ
{کسی که میتونه کاری کنه قلبت تند بتپه میتونه کاری کنه نابود هم شه!}
7 اکتبر 2029
ساعت 10:40(شب خانه جونگکوک)

جونگکوک ادای شوگا رو در اورد وقتی بهش نگاه کردم خندم گرفت جوری که بهش خوردم.یه کاغذ و قلم آوردم و توضیح دادم"خب بیاد حساسش کنیم از اول جرئت حقیقتشو میبنویس بعد کسی که اومده باید بگه جرئت یا حقیقت وباید حتما انجامش بده اگه نده امشب رو بیرون توی کوچه میخوابه کی میتونه حساس بنویسه همه چشماتونو ببندید یکی بره بنویسه" همه چشماشونو بست نمی دونم کی اما یکی بلند شد یه چیزی نوشت و چرخوندن وقتی دیدم رو کی افتاده لبخند زدم منو تهیونگ من جواب گو هستم تهیونگ میگه "جرئت یا حقیقت؟"لحظه حساسی یه نمی دونم داخل کاغذ چی نوشته شده اما گفتم جرئت بلند شدم موهامو کنار زدم کاغذ را که تازده شده بود باز کردم دیگه اصلا جالب نبود !خیلی خجالتی شدم(جرئت:کسی که باهات اومده رو ببیوس حقیقت:کسی که عاشقشی کیه؟) چند قدم جلو رفتم کنار تهیونگ .تهیونگ کاملا بی حالت نگاهم میکرد درحالی که من قلبم اونقدر تند میتپید که احساس میکردم همه میشنون سرمو جلو بردم وب.وسه ای سریع به لپانش زدن همه با هم گفتن"اوههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه" تهیونگ عقب رفت"چی کار میکنی "لپ هایم گل انداخته بود به اون طرف نگاه کردم وکاغذ رو سمتش گرفتم من تهیونگ رو ب.وسیدم! من! من چه گوهی خوردم؟میخواستم بلند شدم که دستمو گرفت "منم باید جئتمو انجام بدم" یادم رفته بود وقتی با کاغذ جرئت حقیقت رو انجام میدی نفر اول انتخاب میکنه دومی جرئت دوم رو انجام میده چرا به جرئت دوم نگاه نکردم؟ اومد جلو جلوی صورتم اتاق تو ذهنم خالی شد فقط صدای زربان قلبمو میشنیدم که به هوا رفته بود این اولین ب.وسه من خواهد بود چشمان سیاه او اینقدر زیبا بود که میخواستم داخلش غرق شوم وشدم! او ل.ب هایش را روی ل.ب هایم گذاشت بدنم داغ شده بود ب.وسه ای شیرین زهر آلود ترسناک اما جذاب که اون منو به خودم میاره اون ...خشکم زد..چشمانم گرد شد من کاملا به این باورد دارم که الان قدرت شاهزاده دو رگه رو حس کردم اما ناپدید شد به پشت سرم که در اون طرف دایره بود یعنی جونگکوک نگاه کردم فکش منقبض شده بودو رگ گردنش معلوم بود درچشمانش چیزی بود که نمی دونستم چیه این دفعه بلند شدم ورفتم کنارش نشستم چند دور دیگه بازی کردیم ولی من اصلا حواسم نبود فقط اون نگاه جونگکوک .اون نگاه چرا اینقدر ترسناک بود...؟ نامجون که انگار از بازی خسته شده بود "بچه ها یه فیلم جدید اومده با هم ببینیم؟" همه موافقت کردن منم که تقریبا تو هوا بودم موافقت کردم چراغ ها رو خاموش کردن وبعضیامون رو مبل نشستیم وبعضی ها رو زمین فیلم شروع شد جین پاپ کورم ها رو به همه مون داد فیلم شروع شد اگه بخوام صادق باشم یه فیلم جنگی خوب بود من کاملا محو فیلم شده بودم لیوان آبجو رو روی دهنم گذاشتم که یکی از دستم قاپیدش سرمو چرخوندم تهیونگ !من کنار اون نشسته بودم؟ دستم روی پاش بود ؟ فورا سرخ شدم و ازش جدا شدم خندید "هیما تو موقع فیلم نگاه کردن فیلم نگاه کردن میتونی از من مثل صندلی استفاده کنی چون متوجه نمیشی" لپام سرخ شد گفتم"چی میگی؟"با لحن عجیب وکشداری گفت"چند دفعه صدات کردم حتی به لپات هم دست زدم"چشمام گرد شد به من من افتادم که گفت"اشکالی نداره میخواستم بگم لیوان ابجوت تموم شده" لیوان رو بلند کرد خالی بود ولبخندی زد موهامو پشت گوشم دادم "اصلا متوجهش نشدم!" لیوان دیگه ای بهم داد و به تلوزیون نگاه کردم ولی زیر چشمی به تهیونگ نگاه میکردم چرا اینقدر احمق بودم که متوجه نشده بودم؟یهو نگاهم روی جونگکوک میوفته که به من نگاه میکرد وتا متوجه شد من نگاهش میکنم به تلوزیون نگاه کرد وقتی تهیونگ منو ب.وسید قدرت شاهزاده دو رگه رو حس کردم اون شاهزاده عوضی... باید هرچه سریع تر بهش نزدیک شم قبلش باید بدونم کیه تازه مسئله اصلی اینه که باید از هیونجین جدا شم درسته پسر خفن وخوبیه ولی من تاج وتخت رو میخوام چند روز دیگه قدرتم فعال میشه و دونفر پیدا میشن که از پادشاه قوی ترن من وشاهزاده! درسته چشمای بنفش هر هزار سال یه بار به وجود میاد ولی چشمان قرمز از اول جهان این اولین باره... نگاهی به ساعت انداختم ساعت 1 شبه نه! در طول سال فقط یه روز هستش که میتونی با ارواح حرف بزنی اونم ساعت سه شب در کنسرت ارواح ومن رقصنده کیپاپ اصلی ام ! تماشاچیا همه شیطان هستم چند تاشون هم انسان وقتی نمایش اجرا بشه باید برقصم بعدش هرکسی که مرده بعد رقص با اهنگ من میرقصن وپیش کسانی میرن که اونا رو دوست دارن پس الیزا....
جونگکوک:
هیما خمیازه ای کشید و بلند شد"من خوابم میاد میرم بخوابم" دروغ گوی شیطان فکر کرده نمیدونم امشب کنسرت ارواح هستش..
ادمه دارد...
دیدگاه ها (۸)

پارت ۱۷ — «ساعت دوازده»ساعت دقیقاً دوازده شد.رها روی مبل نشس...

پارت ۳ وقتی بهت سیلی میزنه اون جونگوک بود خیلی شکسته بود چشم...

پارت ۲۸ — «شامِ فاجعه»نیم ساعت بعد، بوی عجیبی کل خونه رو برد...

ویوی ا.تبا درد شدیدی بیدار شدمپادشاه جین که احتمالا بابام بو...

خاطرات عشق ما پارت ۳ویو سوهی وقتی از خواب پریدم قلبم تند تند...

BTS Reaction | جرئت حقیقت وقتی جرئت می‌کنی بهشون بگی «اگه جر...

دختر تنها{3}

جرئتی که حقیقت شدپارت ۴بازی ادامه پیدا کرد. چون دوستا فکر می...

˚୨୧⋆د؏ـوﺕ‌ﻧﺎﻣـه‌ی طَﻟـﺎﯾـی˚୨୧⋆       ۲۰ پارتچند دقیقه گذشت.....

Pat:3اسم: عاشق چشماش شدما.ت . دوستت دارمجونگکوک .😨ا.ت . 😧ا.ت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط