من بفکر غزلی در خور چشمان تو أم

من بفکر غزلی در خور چشمان تو أم
تو ولی چشم به شعر و غزلم میبندی


چشمهایم پر اشک و نفسم واژه ی غم
بی خیالی به نفسهای من و میخندی


من پر از ولوله ی داشتنت هستم و تو
روز و شب فکر سفر از دل بیتاب منی


گشته ای شمع شب غیر,ودر خاطر من
بطن این شام سیه را مه و مهتاب منی


تن مرداب پر از لاله ی وحشی شده است
من ولی خسته ترین رهگذر مردابم
دیدگاه ها (۱)

تونیستی که ببینیچگونه عطر تو در عمقلحظه ها جاری استچگونه عکس...

از هر نظر ...تو عِینِ پسندِ دلِ منی... هم دیده...هم ندیده......

💕 و "من"یقین دارم ؛زیباترین اتفاق برای من "دوست داشتن"ِ تو ب...

و قتی «غزلِ» چشم‌هاتبا هیچ «قافیه»‌ای جوور نمی‌شود،دیگر نگو ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط