بی نگاهِ عشق مجنون نیز لیلایی نداشت

بی نگاهِ عشق مجنون نیز لیلایی نداشت
بی مقدس مریمی دنیا مسیحایی نداشت
بی تو ای شوق غزل‌آلوده‌یِ شبهای من
لحظه‌ای حتی دلم با من هم‌آوایی نداشت
آنقدر خوبی که در چشمان تو گم می‌شوم
کاش چشمان تو هم اینقدر زیبایی نداشت!
این منم پنهانترین افسانه‌یِ شبهای تو
آنکه در مهتاب باران شوقِ پیدایی نداشت
در گریز از خلوت شبهایِ بی‌پایان خود
بی تو اما خوابِ چشمم هیچ لالایی نداشت
خواستم تا حرف خود را با غزل معنا کنم
زیر بارانِ نگاهت شعر معنایی نداشت
پشت دریاها اگر هم بود شهری هاله بود
قایقی می‌ساختم آنجا که دریایی نداشت..
دیدگاه ها (۱)

از ملاقات تو شاعر، بی مشاعر میرود!هم پر از تشویش، هم آسوده خ...

ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﭼﻮﻥ ﺑﺮﻭﻧﺪ ﺍﺯ ﻧﻈﺮﺍﺯ ﺩﻝ ﺑﺮﻭﻧﺪ ...ﺗﻮ ﭼﻨﺎﻥ ﺩﺭ ﺩﻝ ﻣﻦ ﺭﻓﺘﻪﮐ...

تو که رفتی نفســـم بی تو غریبانه گرفتدلِ زارم قفسی شد که به ...

ﻫﺮ ﻗﺪﺭ ﺳﻨﻢ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﻣﯿﺸﻮﺩ ﮐﻤﺘﺮ ﺑﻪ ﻗﻀﺎﻭﺕ ﻣﺮﺩﻡ ﺩﺭ ﻣﻮﺭﺩ ﺧﻮﺩﻡ ﺍﻫﻤﯿﺖ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط