#بهم_نزدیک_نشو.

#بهم_نزدیک_نشو.

#part6


اون شب بارون می‌اومد.
فلیکس به‌خاطر یه کار مدرسه‌ای دیر از خوابگاه بیرون زده بود، و وقتی توی راهرو مدرسه موند، دید چراغ یکی از کلاس‌ها هنوز روشنه.

هیونجین بود.

فلیکس با تردید در زد.
بعد صدای آروم استاد اومد:
«بیا تو.»

اتاق تاریک و ساکت بود.
هیونجین کنار پنجره ایستاده بود.
وقتی برگشت، فلیکس همون لحظه فهمید که امشب یه چیز فرق داره.

چشم‌هاش.
خیلی تیره‌تر از همیشه.
تقریباً قرمز.

فلیکس خشک شد.
«استاد…»

هیونجین یه قدم جلو اومد.
آروم.
خیلی آروم.
مثل کسی که از خودش می‌ترسه، ولی هنوز مجبور شده راه بره.

«باید می‌رفتی خونه.»

فلیکس نگاهش رو از روی صورتش برنداشت.
«شما… خوبی؟»

هیونجین لبخند نزد.
فقط آه کشید.
«نه.»

همین یک کلمه کافی بود که همه‌چیز بینشون عوض بشه.

فلیکس پرسید:
«شما کی هستین؟»

هیونجین چند ثانیه ساکت موند.
بعد، با صدایی که انگار از تهِ یک چاه می‌اومد، گفت:
«کسی که نباید بهت نزدیک می‌شد.»

فلیکس یه قدم عقب رفت، ولی نه خیلی.
چون با وجود ترسی که توی دلش بود، هنوز نتونسته بود از هیونجین دل بکنه.

«یعنی چی؟»

هیونجین نگاهش رو پایین انداخت.
«یعنی من… خطرم.»

فلیکس نفسش رو آهسته بیرون داد.
بعد با صدایی که خودش هم ازش تعجب کرد، گفت:
«پس چرا هنوز اینجایی؟»

هیونجین بالاخره نگاهش کرد.
و این بار، توی نگاهش چیزی بود که از خون هم واقعی‌تر بود:
عشق.

«چون نتونستم ازت دور بشم.»

سکوت افتاد.
بارون شیشه‌ها رو می‌کوبید.
و هیونجین، برای اولین بار، کاملاً صادق بود.

فلیکس، با ترس و کششِ هم‌زمان، بهش نگاه کرد.
همه‌چیز درونش گفته بود باید فرار کنه.
ولی دلش… دلش یه چیز دیگه می‌گفت.

و این‌جا بود که داستان تازه شروع می‌شد.

---
دیدگاه ها (۰)

#چرا_ولم_نمیکنی.#part7هیونجین سه روز هیچ پاسخی نداد. نه پیا...

#چرا_ولم_نمیکنی. ادامه #part7هیونجین سرش را کمی کج کرد. چیز...

#بهم_نزدیک_نشو. #part5چند روز بعد، فلیکس به‌عمد رفت سراغ هیو...

#بهم_نزدیک_نشو. #part4شب که شد، هیونجین تنها توی اتاقش بود. ...

#بهم_نزدیک_نشو.#part2 از اون روز به بعد، هیونجین یه جور خاص‌...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط