"آغوش تکرار نشدنی او "
"آغوش تکرار نشدنی او "
پارت (_۱_)
تهیونگ
پسری بود که با خانوادش زندگی میکرد و خانواده مطوسطی داشتن، چهره زیبایی داشت وهیکل خوب و خوشتیپ بود ولی بخاطر سختیا و گذشته تلخش اصلا اعتماد به نفس نداشت علاقه ذی هم به دخترا نداشت ،ولی با این حال خیلی قوی بود و نمیزاشت کسی بهش زور بگه یا ازش سواستفاده کنه، خیلی زود به آدما وابسته میشد ولی جلوی خودشو میگرفت و نمیذاشت طرف بفهمه، چون این عقیده رو داشت که وقتی بفهمه بهش بی توجه ای میشه،
جونگکوک
پسری خوشتیپو خوش هیکل، از یه خانواده ثروتمند بود که بخاطر شغل پدرش هم بد خواه و دشمن هم زیاد داشتن، اون با همه سرد بود و با هرکسی گرم نمیگرفت، اگه عاشق کسی میشد هیچوقت از عشقش به اون دست نمیکشید تا وقتی که مرگ اونارو از هم جدا کنه، سر کسی که دوستش داشت غیرتی و حسوووود بود، ولی تا حالا این حسو با کسی تجربه نکرده بود
تهیونگ،
صبح مثل بیشتر اوقات اصلا میل به صبحانه نداشت و بی تفاوت به مدرسه رفت، مدرسه تموم شد و به از دوستش جیهون که چند ساله باهم دوستن خداحافظی کرد و به سمت خونه رفت، داخل که شد دید مثل همیشه از داخل صدای کل کل پدر و مادرش داره میاد که فرقی با دعوا کردن نداشت،
داخل شد و بدون هیچ حسی سلام کرد، رفت داخل اتاقش و درو بست، روی تخت دراز کشید،
_ته: هوف، حالم از این زندگی به هم میخوره، اینکه بخاطر بچه هاشون از هم طلاق نگرفتن مزخرفه، از وقتی از بچگی یادم میاد یه روز خوش نداشتم تو این خونه، دارم روانی میشم، دلیلی اصلا واسه ادامه به این زندگی نکبت بار ندارم، ولی، تمومش هم نمیکنم، نه که جرعتشو نداشته باشم، فقط میخام ببینم تهش چی میشه
جونگکوک هم توی همون مدرسه با تهیونگ درس میخوند اما همکلاسی هم نبودن، تعریف شو از دخترا شنیده بود که مثل هول ها وقتی یه پسر خوشتیپ میدیدن آویزونش میشدن،
بعد از خوردن زنگ آخر بیرون که اومد از اکیپ رفیقای پسرش جدا شد و منتظر ماشین عمارت بود، چشمش به اونطرف افتاد که همون پسره کیم تهیونگ . . . . .
بچها اگ 30 کامنت
30لایک و 10بازنشر داشته باشه تا فردا پارت بعدی رو هم آپلود میکنم، آمادستااااا
میدونم بد نوشتم ولی لطفا حمایت کنین 💔💔🥺🎀🎀
پارت (_۱_)
تهیونگ
پسری بود که با خانوادش زندگی میکرد و خانواده مطوسطی داشتن، چهره زیبایی داشت وهیکل خوب و خوشتیپ بود ولی بخاطر سختیا و گذشته تلخش اصلا اعتماد به نفس نداشت علاقه ذی هم به دخترا نداشت ،ولی با این حال خیلی قوی بود و نمیزاشت کسی بهش زور بگه یا ازش سواستفاده کنه، خیلی زود به آدما وابسته میشد ولی جلوی خودشو میگرفت و نمیذاشت طرف بفهمه، چون این عقیده رو داشت که وقتی بفهمه بهش بی توجه ای میشه،
جونگکوک
پسری خوشتیپو خوش هیکل، از یه خانواده ثروتمند بود که بخاطر شغل پدرش هم بد خواه و دشمن هم زیاد داشتن، اون با همه سرد بود و با هرکسی گرم نمیگرفت، اگه عاشق کسی میشد هیچوقت از عشقش به اون دست نمیکشید تا وقتی که مرگ اونارو از هم جدا کنه، سر کسی که دوستش داشت غیرتی و حسوووود بود، ولی تا حالا این حسو با کسی تجربه نکرده بود
تهیونگ،
صبح مثل بیشتر اوقات اصلا میل به صبحانه نداشت و بی تفاوت به مدرسه رفت، مدرسه تموم شد و به از دوستش جیهون که چند ساله باهم دوستن خداحافظی کرد و به سمت خونه رفت، داخل که شد دید مثل همیشه از داخل صدای کل کل پدر و مادرش داره میاد که فرقی با دعوا کردن نداشت،
داخل شد و بدون هیچ حسی سلام کرد، رفت داخل اتاقش و درو بست، روی تخت دراز کشید،
_ته: هوف، حالم از این زندگی به هم میخوره، اینکه بخاطر بچه هاشون از هم طلاق نگرفتن مزخرفه، از وقتی از بچگی یادم میاد یه روز خوش نداشتم تو این خونه، دارم روانی میشم، دلیلی اصلا واسه ادامه به این زندگی نکبت بار ندارم، ولی، تمومش هم نمیکنم، نه که جرعتشو نداشته باشم، فقط میخام ببینم تهش چی میشه
جونگکوک هم توی همون مدرسه با تهیونگ درس میخوند اما همکلاسی هم نبودن، تعریف شو از دخترا شنیده بود که مثل هول ها وقتی یه پسر خوشتیپ میدیدن آویزونش میشدن،
بعد از خوردن زنگ آخر بیرون که اومد از اکیپ رفیقای پسرش جدا شد و منتظر ماشین عمارت بود، چشمش به اونطرف افتاد که همون پسره کیم تهیونگ . . . . .
بچها اگ 30 کامنت
30لایک و 10بازنشر داشته باشه تا فردا پارت بعدی رو هم آپلود میکنم، آمادستااااا
میدونم بد نوشتم ولی لطفا حمایت کنین 💔💔🥺🎀🎀
- ۳۹۸
- ۱۲ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط