سایه‌ای پشت لبخند

سایه‌ای پشت لبخند

پارت : ۲۸

یک هفته از آخرین دیدار سوا و تهیونگ گذشته بود.
رابطه‌شان هنوز مثل گذشته نشده بود.
اما دیگر بینشان ترس و نفرتی وجود نداشت.
جای آن را سکوتی گرفته بود که بوی امید می‌داد.

تهیونگ تمام روزهایش را صرف همکاری با پلیس می‌کرد.
هر سرنخی که به یاد می‌آورد، در اختیار کارآگاه می‌گذاشت.
او می‌خواست این پرونده برای همیشه بسته شود.
این تنها راهی بود که می‌توانست گذشته‌اش را جبران کند.

صبح همان روز، کارآگاه با لبخند وارد اتاق شد.
پوشه‌ای را روی میز گذاشت و گفت:
«خبر خوب داریم.»
«با اطلاعاتی که دادی، بیشتر اعضای اون باند دستگیر شدن.»

تهیونگ برای چند لحظه چشمانش را بست.
احساس می‌کرد باری که سال‌ها روی شانه‌هایش بود، کمی سبک‌تر شده است.
اما هنوز یک نفر باقی مانده بود...
رئیس اصلی.

از طرف دیگر، سوا دوباره زندگی عادی‌اش را از سر گرفته بود.
کلاس‌های دانشگاه، پروژه‌های درسی و دوستانش...
همه سعی می‌کردند لبخند را به صورتش برگردانند.
اما هنوز جای خالی کسی را در قلبش احساس می‌کرد.

عصر همان روز، سوا هنگام خروج از دانشگاه، تهیونگ را پشت در اصلی دید.
او مثل همیشه با فاصله ایستاده بود.
نه جلو آمد...
نه چیزی گفت.

سوا این بار خودش به سمتش رفت.
لبخند محوی زد و گفت:
«هنوز عادت داری از دور مراقبم باشی؟»

تهیونگ خجالت‌زده لبخند زد.
«فقط می‌خواستم مطمئن بشم حالت خوبه.»
«قول داده بودم دیگه مزاحمت نشم.»

سوا چند ثانیه به چشمانش نگاه کرد.
بعد آرام گفت:
«گاهی... لازم نیست ازم فاصله بگیری.»

تهیونگ از شنیدن این جمله شوکه شد.
با ناباوری پرسید:
«یعنی...»

سوا حرفش را کامل کرد.
«هنوز نمی‌تونم بگم همه‌چیز مثل قبل شده...»
«اما می‌خوام دوباره از اول شروع کنیم.»

لبخند روی صورت تهیونگ نشست.
این بار اشک در چشمانش جمع شده بود.
سال‌ها بود چنین حسی را تجربه نکرده بود.

او آرام دستش را جلو آورد.
اما قبل از اینکه چیزی بگوید، مکث کرد.
سوا با لبخند، دستش را در دست او گذاشت.

هیچ قول بزرگی بینشان رد و بدل نشد.
هیچ اعتراف تازه‌ای هم نبود.
فقط دو قلبی که بعد از تمام طوفان‌ها...
دوباره راه هم را پیدا کرده بودند.

در همان لحظه، تلفن کارآگاه زنگ خورد.
بعد از چند ثانیه، لبخندی زد و گفت:
«بالاخره مخفیگاه رئیس اصلی پیدا شد...»
«این آخرین مأموریت ماست.»

تهیونگ نگاهش را به سوا دوخت.
سوا آرام سرش را تکان داد.

«برو...»
«این بار، گذشته‌ات رو برای همیشه تموم کن.»

❝ پایان این مأموریت، آغاز زندگی جدید تهیونگ و سوا خواهد بود... ❞
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
دیدگاه ها (۰)

سایه‌ای پشت لبخند پارت : ۲۹ سپیده‌دم، آسمان سئول رنگ خاکستری...

سایه‌ای پشت لبخند پارت : ۲۷ چند روز از آخرین دیدارشان گذشته ...

سایه‌ای پشت لبخند پارت : ۲۶ باران آرام روی شیشه‌های بیمارستا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط