گفتم: که روی خوبت ، از من چرا نهان است؟
گفتم: که روی خوبت ، از من چرا نهان است؟
گفتا : تو خود حجابی ، ورنه رخم عیان است !
گفتم : که از که پرسم ، جانا نشان کویت؟
گفتا : نشان چه پرسی ، آن کوی بی نشان است !
گفتم: مرا غم تو خوشتر ز شادمانی،
گفتا: که در ره ما ، غم نیز شادمان است!
گفتم: که سوخت جانم، از آتش نهانم،
گفت : آنکه سوخت او را ، کی ناله یا فغان است؟!
گفتم:فراق تا کی ؟
گفتا: که تا تو هستی،
گفتم نفس همین است؟
گفتا:سخن همان است!
گفتم: که حاجتی هست،
گفتا : بخواه از ما،
گفتم : غمم بیفزا،
گفتا که رایگان است !
گفتم : زفیض بپذیر، این نیمه جان که دارد،
گفتا نگاه دارش، غم خانه تو جان است!
«ملامحسن فیض کاشانی»
گفتا : تو خود حجابی ، ورنه رخم عیان است !
گفتم : که از که پرسم ، جانا نشان کویت؟
گفتا : نشان چه پرسی ، آن کوی بی نشان است !
گفتم: مرا غم تو خوشتر ز شادمانی،
گفتا: که در ره ما ، غم نیز شادمان است!
گفتم: که سوخت جانم، از آتش نهانم،
گفت : آنکه سوخت او را ، کی ناله یا فغان است؟!
گفتم:فراق تا کی ؟
گفتا: که تا تو هستی،
گفتم نفس همین است؟
گفتا:سخن همان است!
گفتم: که حاجتی هست،
گفتا : بخواه از ما،
گفتم : غمم بیفزا،
گفتا که رایگان است !
گفتم : زفیض بپذیر، این نیمه جان که دارد،
گفتا نگاه دارش، غم خانه تو جان است!
«ملامحسن فیض کاشانی»
- ۳.۱k
- ۲۳ فروردین ۱۳۹۶
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط