𝐰𝐞𝐫𝐞𝐰𝐨𝐥𝐟 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐮𝐦𝐚𝐧
𝐰𝐞𝐫𝐞𝐰𝐨𝐥𝐟 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐮𝐦𝐚𝐧
𝐜𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫 : 𝟏
𝐩𝐚𝐫𝐭 : 𝟕𝟒
من باید به حساب این جئون عو*ضی برسم..!
با قدمای محکم و سریع از اون راهرو بیرون اومدم
همین که از راهرو خارج شدم مستقیم وارد حیاط شدم که بلکه اون کثافت اونجا باشه
یکم حیاط رو آنالیز کردم که..
بله..!
آقا پسر تنها دستاش تو جیباش انگار نه انگار چند دقیقه پیش داشت یه دخترو بدون داشتن دلایل خاصی خفه میکرد
با عصبانیت به طرفش و از یقش گرفتم..
یه نگاه به دستم که روی یقش بود انداخت و دوباره بهم نگاه کرد..
این خونسرد بودنش داشت منو میسوزوند..
ورا: تو چطوری میتونی همچین کاری بکنی..؟! ( داد )
با دادم همه توی حیاط برگشتن بهمون نگاه کردن
با لحنی خونسردی گفت:
ـ این به تو هیچ ربطی نداره کوچولو..
چند ثانیه چیزی نگفتم..
کوچولو؟!
به من ربط نداره ؟!
هه...
ورا: احتمالا این به من هیچ ربطی نداشته نداشته باشه..ولی فقط یه بار دیگه این کارو تکرار کن تا خودم با دستای خودم زیر اون آب لعن*تی خفهت کنم!
لحنم نه زیاد آروم بود نه زیاد بلند..
فقط از لحن حرف زدنم معلوم بود که زیاد عصبانیم..
و واقعا هم اونجوری بودم..
یقشو محکم ول کردم..
و از حیاط خارج شدم و مستقیم به اتاقم رفتم..
نگاه کارآموزا روی من..
حس خیلی بدی بهم میداد..
حتی اون دوتا کارآموزای تازه وارد هم اونجا بودن..
اون دوتا ع. ن خالص..
الان احتمالا فهمیدن با کی طرفن..
روی تخت نشستم و نفس عمیقی کشیدم..
اما بازم آروم نشدم..
قلبم داشت تند تند میزد..
نفس کشیدن برام سخت بود..
آخه چجوری..
آخه چجوری یه پسر میتونه به دختری که عمدا اونو ننداخته تو آب خفه کنه
اصلا با منطق جور در نمیاد
اون صحنه جلوی چشمم میومد..
هوفففففففف..
بلند شدم
یونیفرممو درآوردم و رفتم حموم
وقتی از حموم بیرون اومدم یه حوله دور خودم پیچیده و یه حوله دیگه روی سرم بود
ادامه دارد...
𝐜𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫 : 𝟏
𝐩𝐚𝐫𝐭 : 𝟕𝟒
من باید به حساب این جئون عو*ضی برسم..!
با قدمای محکم و سریع از اون راهرو بیرون اومدم
همین که از راهرو خارج شدم مستقیم وارد حیاط شدم که بلکه اون کثافت اونجا باشه
یکم حیاط رو آنالیز کردم که..
بله..!
آقا پسر تنها دستاش تو جیباش انگار نه انگار چند دقیقه پیش داشت یه دخترو بدون داشتن دلایل خاصی خفه میکرد
با عصبانیت به طرفش و از یقش گرفتم..
یه نگاه به دستم که روی یقش بود انداخت و دوباره بهم نگاه کرد..
این خونسرد بودنش داشت منو میسوزوند..
ورا: تو چطوری میتونی همچین کاری بکنی..؟! ( داد )
با دادم همه توی حیاط برگشتن بهمون نگاه کردن
با لحنی خونسردی گفت:
ـ این به تو هیچ ربطی نداره کوچولو..
چند ثانیه چیزی نگفتم..
کوچولو؟!
به من ربط نداره ؟!
هه...
ورا: احتمالا این به من هیچ ربطی نداشته نداشته باشه..ولی فقط یه بار دیگه این کارو تکرار کن تا خودم با دستای خودم زیر اون آب لعن*تی خفهت کنم!
لحنم نه زیاد آروم بود نه زیاد بلند..
فقط از لحن حرف زدنم معلوم بود که زیاد عصبانیم..
و واقعا هم اونجوری بودم..
یقشو محکم ول کردم..
و از حیاط خارج شدم و مستقیم به اتاقم رفتم..
نگاه کارآموزا روی من..
حس خیلی بدی بهم میداد..
حتی اون دوتا کارآموزای تازه وارد هم اونجا بودن..
اون دوتا ع. ن خالص..
الان احتمالا فهمیدن با کی طرفن..
روی تخت نشستم و نفس عمیقی کشیدم..
اما بازم آروم نشدم..
قلبم داشت تند تند میزد..
نفس کشیدن برام سخت بود..
آخه چجوری..
آخه چجوری یه پسر میتونه به دختری که عمدا اونو ننداخته تو آب خفه کنه
اصلا با منطق جور در نمیاد
اون صحنه جلوی چشمم میومد..
هوفففففففف..
بلند شدم
یونیفرممو درآوردم و رفتم حموم
وقتی از حموم بیرون اومدم یه حوله دور خودم پیچیده و یه حوله دیگه روی سرم بود
ادامه دارد...
- ۵۷۷
- ۱۲ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط