تا به دام غمش آورد خدا، داد مرا

تا به دام غمش آورد خدا، داد مرا
هر چه می‌خواستم از بخت، خدا داد مرا

رفع مخموری از آن چشم سیه دارد چشم
چشم دارم که خرابی کند آباد مرا

نتوانم ز خداداد بگیرم دادم
کاش گیرد ز خداداد خدا داد مرا

گر دلش سخت تر از سنگ بود، نرم شود
بشنود گر شبی او ناله و فریاد مرا

من که تا صبح، دعا گوی تو هستم همه شب
چه شود گر تو به دشنام کنی یاد مرا

غم ندارم که به بند تو گرفتار شدم
غمم آنست که ترسم کنی آزاد مرا


شاطرعباس صبوحی
دیدگاه ها (۵)

دیده در هجر تو شرمندۀ احسانم کردبس که شب‌ها گهر اشک بدامانم ...

🌹 صبح یعنی: یک سلام آبی که بوی زندگی بده🍃 🌹 صبح یعنی: امید ب...

دلبرا بر روی ماهت این پریشان مو است داریسُنبل تر، یا سمن، یا...

ای که صد سلسله دل، بسته به هر مو داریباز دل می‌بری از خَلق، ...

آن دلبر من آمد بر منزنده شد از او بام و در منگفتم قنقی امشب ...

خوش خرامان می‌روی ای جان جان بی‌من مروای حیات دوستان در بوست...

چشم در چشم پریسا انداختم و‌گفتم تو را خدا دو دقیقه همین جا م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط