🖤 غریبهای که حس آشنایی داشت
🖤 غریبهای که حس آشنایی داشت
پارت ۲۳ | «حرفی که نصفه ماند» 🖤📱
چند دقیقه بعد...
جیا هنوز روی همان مبل نشسته بود و عکس را نگاه میکرد.
تهیونگ که کنارش بود، گفت:
— جیا؟
— هوم؟
— بهتر نیست فعلاً بیخیالش بشی؟
جیا گوشی را پایین آورد.
— شاید.
اما قبل از اینکه گوشی را قفل کند، دوباره به نوشتهی گوشهی عکس نگاه کرد.
«...یا...»
این دو حرف مدام در ذهنش تکرار میشد.
همان موقع جین از آشپزخانه بیرون آمد.
— جیا، میای یه چیزی بخوری؟
جیا گوشی را کنار گذاشت.
— الان میام.
جین رفت.
تهیونگ بلند شد.
— منم میام.
جیا هم از جا بلند شد.
اما وقتی به سمت آشپزخانه راه افتاد، چشمش دوباره به جونگکوک افتاد.
جونگکوک کنار پنجره ایستاده بود و مشغول نگاه کردن به بیرون بود.
جیا چند لحظه به او نگاه کرد.
بعد نزدیک شد.
— جونگکوک؟
جونگکوک برگشت.
— چی شده؟
جیا مستقیم پرسید:
— اون زنی که توی عکس بود رو میشناسی؟
جونگکوک چند ثانیه ساکت ماند.
— نه.
جوابش خیلی سریع بود.
جیا ابرو بالا انداخت.
— مطمئنی؟
— آره.
جیا همچنان نگاهش میکرد.
— حتی یه ذره هم برات آشنا نبود؟
جونگکوک مکث کوتاهی کرد.
— نه.
جیا چیزی نگفت.
بعد آرام سر تکان داد.
— باشه.
برگشت که برود.
اما جونگکوک صدایش کرد.
— جیا.
جیا برگشت.
— بله؟
جونگکوک چند لحظه مکث کرد.
— اگه این عکس باعث شده ذهنت درگیر بشه، لازم نیست خودت تنهایی دنبالش بگردی.
جیا پرسید:
— یعنی چی؟
— یعنی اگر درباره گذشتهات چیزی میخوای بدونی، میتونی از آدمهایی که تو رو بزرگ کردن بپرسی.
جیا آرام گفت:
— پرسیدم.
جونگکوک تعجب کرد.
— چی گفتن؟
جیا شانه بالا انداخت.
— گفتن چیز خاصی نیست.
جونگکوک چیزی نگفت.
جیا چند قدم دور شد.
بعد برگشت و گفت:
— ولی من هنوز فکر میکنم اون زن رو یه جایی دیدم.
جونگکوک آرام پرسید:
— کِی؟
جیا جواب داد:
— نمیدونم.
بعد لبخند کوچکی زد.
— شاید فقط دارم اشتباه میکنم.
و رفت.
جونگکوک چند ثانیه همانجا ماند.
او واقعاً آن زن را نمیشناخت...
حداقل خودش چنین فکری میکرد.
اما یک چیز ذهنش را درگیر کرده بود:
چرا دیدن آن عکس برای یک لحظه حس عجیبی در او ایجاد کرده بود؟
در آشپزخانه، جیا کنار تهیونگ نشست.
تهیونگ پرسید:
— چی شد؟
جیا آرام جواب داد:
— گفت نمیشناستش.
— خب؟
جیا به گوشیاش نگاه کرد.
— ولی من هنوز میخوام بفهمم اون زن کیه.
تهیونگ لبخند کوچکی زد.
— پس بالاخره پیداش میکنی.
جیا هم لبخند زد.
— حتماً.
او نمیدانست...
جوابی که دنبالش میگشت، خیلی نزدیکتر از چیزی بود که تصور میکرد. 🖤📱
پارت ۲۳ | «حرفی که نصفه ماند» 🖤📱
چند دقیقه بعد...
جیا هنوز روی همان مبل نشسته بود و عکس را نگاه میکرد.
تهیونگ که کنارش بود، گفت:
— جیا؟
— هوم؟
— بهتر نیست فعلاً بیخیالش بشی؟
جیا گوشی را پایین آورد.
— شاید.
اما قبل از اینکه گوشی را قفل کند، دوباره به نوشتهی گوشهی عکس نگاه کرد.
«...یا...»
این دو حرف مدام در ذهنش تکرار میشد.
همان موقع جین از آشپزخانه بیرون آمد.
— جیا، میای یه چیزی بخوری؟
جیا گوشی را کنار گذاشت.
— الان میام.
جین رفت.
تهیونگ بلند شد.
— منم میام.
جیا هم از جا بلند شد.
اما وقتی به سمت آشپزخانه راه افتاد، چشمش دوباره به جونگکوک افتاد.
جونگکوک کنار پنجره ایستاده بود و مشغول نگاه کردن به بیرون بود.
جیا چند لحظه به او نگاه کرد.
بعد نزدیک شد.
— جونگکوک؟
جونگکوک برگشت.
— چی شده؟
جیا مستقیم پرسید:
— اون زنی که توی عکس بود رو میشناسی؟
جونگکوک چند ثانیه ساکت ماند.
— نه.
جوابش خیلی سریع بود.
جیا ابرو بالا انداخت.
— مطمئنی؟
— آره.
جیا همچنان نگاهش میکرد.
— حتی یه ذره هم برات آشنا نبود؟
جونگکوک مکث کوتاهی کرد.
— نه.
جیا چیزی نگفت.
بعد آرام سر تکان داد.
— باشه.
برگشت که برود.
اما جونگکوک صدایش کرد.
— جیا.
جیا برگشت.
— بله؟
جونگکوک چند لحظه مکث کرد.
— اگه این عکس باعث شده ذهنت درگیر بشه، لازم نیست خودت تنهایی دنبالش بگردی.
جیا پرسید:
— یعنی چی؟
— یعنی اگر درباره گذشتهات چیزی میخوای بدونی، میتونی از آدمهایی که تو رو بزرگ کردن بپرسی.
جیا آرام گفت:
— پرسیدم.
جونگکوک تعجب کرد.
— چی گفتن؟
جیا شانه بالا انداخت.
— گفتن چیز خاصی نیست.
جونگکوک چیزی نگفت.
جیا چند قدم دور شد.
بعد برگشت و گفت:
— ولی من هنوز فکر میکنم اون زن رو یه جایی دیدم.
جونگکوک آرام پرسید:
— کِی؟
جیا جواب داد:
— نمیدونم.
بعد لبخند کوچکی زد.
— شاید فقط دارم اشتباه میکنم.
و رفت.
جونگکوک چند ثانیه همانجا ماند.
او واقعاً آن زن را نمیشناخت...
حداقل خودش چنین فکری میکرد.
اما یک چیز ذهنش را درگیر کرده بود:
چرا دیدن آن عکس برای یک لحظه حس عجیبی در او ایجاد کرده بود؟
در آشپزخانه، جیا کنار تهیونگ نشست.
تهیونگ پرسید:
— چی شد؟
جیا آرام جواب داد:
— گفت نمیشناستش.
— خب؟
جیا به گوشیاش نگاه کرد.
— ولی من هنوز میخوام بفهمم اون زن کیه.
تهیونگ لبخند کوچکی زد.
— پس بالاخره پیداش میکنی.
جیا هم لبخند زد.
— حتماً.
او نمیدانست...
جوابی که دنبالش میگشت، خیلی نزدیکتر از چیزی بود که تصور میکرد. 🖤📱
- ۵۴۸
- ۲۵ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط