#pain
#pain
#P⁷²
اون شب ساعت 9 پرواز داشت و واقعا داشت از درون و بیرون فرو می پاچید.
قبل از رفتن خونه به کنار فواره ای که توی پارک بود رفت و چند بار آب به سر و صورتش زد. برای اخرین بار از همونجا به مسیری که به سمت بیمارستان میرفت نگاه کرد و رفت.
تهیونگ اون شب دلش رو پیش جونگکوک توی بیمارستان جا گذاشت تا بتونه قلب شکسته جونگکوک رو ترمیم بده اما این کار بدون وجود تهیونگ بی فایده بود.
توی فرودگاه بودن و فقط خانواده تهیونگ و سوهو اونجا بودن.
تهیونگ و سوهو با فاصله از خانواده تهیونگ نشسته بودن.
_حالت خوبه؟
+حالت اون خوبه؟
این جمله قلب سوهو رو به درد میاورد اما خب این درد در مقابل درد تهیونگ چیزی نبود.
_من حال تو رو پرسیدم.
+حال من به اون بستگی داره. امروز برای اخرین بار بوسیدمش واقعا سخت بود سوهو.
یدفعه جیمین از راه رسید و بعد از احوال پرسی با خانواده تهیونگ به سمت تهیونگ رفت. کاملا مشخص بود نگرانه و از اتفاقات بین تهیونگ و جونگکوک خبر دار شده.
جیمین: سوهو جان میشه تنهامون بزاری؟
سوهو سری تکون داد و رفت دور تر وایساد.
+هیونگ میشه بریم توی محوطه ی فرودگاه با هم حرف بزنیم؟
جیمین که لرزش صدای تهیونگ رو حس کرد، سری تکون داد و بعد از اینکه به خانواده تهیونگ گفت میخوان برای آخرین بار یکم با هم قدم بزنن، به سمت محوطه فرودگاه رفتن.
+ اون همشو بهت گفته مگه نه؟
_تهیونگ تو چرا...
+هیونگ مجبور بودم... خودت خوب منو میشناسی... من مجبور بودم اینکار رو بکنم... واگرنه من تا ابد... عاشقشم
جیمین که گریه ی تهیونگ رو دید بغلش میکنه و با نواز پشتش سعی میکنه ارومش کنه.
_کی مجبورت کرده؟
+....
تهیونگ ماجرا رو به طور خلاصه به جیمین تعریف کرد که ناپدریش با تهدید اینکه به خانواده جونگکوک خبر میده، مجبورش کرده باهاش بهم بزنه و بره خارج.
_متوجهم. اروم باش، اروم باش. کاملا میفهمم که هنوز دوستش داری و برای محافظت از اون اینکار رو کردی. به خودت فشار نیار تهیونگا، هنوز هیونگو داری، من هنوزم پشتتم، هنوزم هستم که حواسم به جونگکوک باشه پس نگران نباش و درستو بخون.
+هیونگ لطفا بهش چیزی نگو، نگو من میرم ایتالیا، نگو خانواده ام مجبورم کردن، نزار فکر کنه من یک ترسو بودم، باشه؟
جیمین سری تکون داد و موهای تهیونگ رو نواز کرد.
جیمین سری تکون داد و موهای تهیونگ رو نواز کرد.
_باشه، هیونگ حواسش به همه چیز هست تو فقط سعی کن قوی باشی.
تهیونگ کاغذی رو به جیمین میده که روش یک شماره نوشته شده.
+این شماره جدیدمه. قبلی رو از بین بردم چون نباید هیچ راه ارتباطی با من داشته باشه اما به تو میدمش که با هم در ارتباط باشیم.
از بغل هم در اومدن و به سمت سالن فرودگاه رفتن دیگه وقت رفتن بود.
تهیونگ با همه خداحافظی کرد و به سمت ناپدریش که کمی با فاصله وایساده بود رفت.
_باهاش قطع رابطه کردی؟ همه راه های ارتباطی رو بستی و بلاک کردی؟
+بله.
_خوبه. من به خانواده اش چیزی نمیگم. از حالا دیگه راه ما و تو جدا شده. تا یکسال من خرجتو میدم اما بعد از اون خودت شکمتو قراره سیر کنی. میتونی بری.
+بله. خداحافظ.
بعد از گفتن خداحافظ رفت و دیگه پشتشو نگاه نکرد.
پایان.
خب نظراتونو برام بنویسید
به نظرتون تهیونگ کارش درست بود؟ به نظرتون ممکنه تو فصل بعدی بهم برسن؟ به نظرتون اصلا نیازه فصل بعدی داشته باشه؟ به نظرتون فصل بعدی کاپلو جا به جا کنم از تهکوک بشه کوکوی(خودم که موافق نیستم)
در کل نظرتونو بهم بگید
برای فصل دوم هم لطفا یکم صبر به خرج بدین. من یکشنبه یک یا دو پارت میزارم براتون. برای پارت های فصل دوم باید بیشتر صبر کنید و من تا جایی که بتونم مینویسم و توی روز های یکشنبه و سه شنبه براتون اپ میکنم.
حمایت کنید.
بوس بهتون 😝
#P⁷²
اون شب ساعت 9 پرواز داشت و واقعا داشت از درون و بیرون فرو می پاچید.
قبل از رفتن خونه به کنار فواره ای که توی پارک بود رفت و چند بار آب به سر و صورتش زد. برای اخرین بار از همونجا به مسیری که به سمت بیمارستان میرفت نگاه کرد و رفت.
تهیونگ اون شب دلش رو پیش جونگکوک توی بیمارستان جا گذاشت تا بتونه قلب شکسته جونگکوک رو ترمیم بده اما این کار بدون وجود تهیونگ بی فایده بود.
توی فرودگاه بودن و فقط خانواده تهیونگ و سوهو اونجا بودن.
تهیونگ و سوهو با فاصله از خانواده تهیونگ نشسته بودن.
_حالت خوبه؟
+حالت اون خوبه؟
این جمله قلب سوهو رو به درد میاورد اما خب این درد در مقابل درد تهیونگ چیزی نبود.
_من حال تو رو پرسیدم.
+حال من به اون بستگی داره. امروز برای اخرین بار بوسیدمش واقعا سخت بود سوهو.
یدفعه جیمین از راه رسید و بعد از احوال پرسی با خانواده تهیونگ به سمت تهیونگ رفت. کاملا مشخص بود نگرانه و از اتفاقات بین تهیونگ و جونگکوک خبر دار شده.
جیمین: سوهو جان میشه تنهامون بزاری؟
سوهو سری تکون داد و رفت دور تر وایساد.
+هیونگ میشه بریم توی محوطه ی فرودگاه با هم حرف بزنیم؟
جیمین که لرزش صدای تهیونگ رو حس کرد، سری تکون داد و بعد از اینکه به خانواده تهیونگ گفت میخوان برای آخرین بار یکم با هم قدم بزنن، به سمت محوطه فرودگاه رفتن.
+ اون همشو بهت گفته مگه نه؟
_تهیونگ تو چرا...
+هیونگ مجبور بودم... خودت خوب منو میشناسی... من مجبور بودم اینکار رو بکنم... واگرنه من تا ابد... عاشقشم
جیمین که گریه ی تهیونگ رو دید بغلش میکنه و با نواز پشتش سعی میکنه ارومش کنه.
_کی مجبورت کرده؟
+....
تهیونگ ماجرا رو به طور خلاصه به جیمین تعریف کرد که ناپدریش با تهدید اینکه به خانواده جونگکوک خبر میده، مجبورش کرده باهاش بهم بزنه و بره خارج.
_متوجهم. اروم باش، اروم باش. کاملا میفهمم که هنوز دوستش داری و برای محافظت از اون اینکار رو کردی. به خودت فشار نیار تهیونگا، هنوز هیونگو داری، من هنوزم پشتتم، هنوزم هستم که حواسم به جونگکوک باشه پس نگران نباش و درستو بخون.
+هیونگ لطفا بهش چیزی نگو، نگو من میرم ایتالیا، نگو خانواده ام مجبورم کردن، نزار فکر کنه من یک ترسو بودم، باشه؟
جیمین سری تکون داد و موهای تهیونگ رو نواز کرد.
جیمین سری تکون داد و موهای تهیونگ رو نواز کرد.
_باشه، هیونگ حواسش به همه چیز هست تو فقط سعی کن قوی باشی.
تهیونگ کاغذی رو به جیمین میده که روش یک شماره نوشته شده.
+این شماره جدیدمه. قبلی رو از بین بردم چون نباید هیچ راه ارتباطی با من داشته باشه اما به تو میدمش که با هم در ارتباط باشیم.
از بغل هم در اومدن و به سمت سالن فرودگاه رفتن دیگه وقت رفتن بود.
تهیونگ با همه خداحافظی کرد و به سمت ناپدریش که کمی با فاصله وایساده بود رفت.
_باهاش قطع رابطه کردی؟ همه راه های ارتباطی رو بستی و بلاک کردی؟
+بله.
_خوبه. من به خانواده اش چیزی نمیگم. از حالا دیگه راه ما و تو جدا شده. تا یکسال من خرجتو میدم اما بعد از اون خودت شکمتو قراره سیر کنی. میتونی بری.
+بله. خداحافظ.
بعد از گفتن خداحافظ رفت و دیگه پشتشو نگاه نکرد.
پایان.
خب نظراتونو برام بنویسید
به نظرتون تهیونگ کارش درست بود؟ به نظرتون ممکنه تو فصل بعدی بهم برسن؟ به نظرتون اصلا نیازه فصل بعدی داشته باشه؟ به نظرتون فصل بعدی کاپلو جا به جا کنم از تهکوک بشه کوکوی(خودم که موافق نیستم)
در کل نظرتونو بهم بگید
برای فصل دوم هم لطفا یکم صبر به خرج بدین. من یکشنبه یک یا دو پارت میزارم براتون. برای پارت های فصل دوم باید بیشتر صبر کنید و من تا جایی که بتونم مینویسم و توی روز های یکشنبه و سه شنبه براتون اپ میکنم.
حمایت کنید.
بوس بهتون 😝
- ۸۵۸
- ۳۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط