╔═══.·:·.💜.·:·.═══╗
╔═══.·:·.💜.·:·.═══╗
🌙 ویو آت
بارون ریزی شروع شده بود و خیابونها زیر نور چراغها برق میزدن.
آت یقهی کت مشکیش رو بالا کشید و با عجله از خیابون رد شد. تمام چیزی که میخواست این بود که زودتر به کافه برسه و از سرمای هوا خلاص بشه.
اما درست وقتی داشت وارد کوچه میشد—
بوم!
شونهش محکم به کسی خورد.
آت یک قدم عقب رفت.
آت:
اوه... ببخشید، حواسم نبود.
سرش رو بالا آورد و با پسری روبهرو شد که کلاه مشکی روی سرش بود و ماسک صورتش رو پوشونده بود.
پسر چند لحظه فقط نگاهش کرد.
پسر:
خودت خوبی؟
آت:
آره... فکر کنم.
پسر لبخند کوچیکی زد.
پسر:
پس خوبه.
آت خواست رد بشه که صدای پسر دوباره متوقفش کرد.
پسر:
راستی... کیفت بازه.
آت سریع به کیفش نگاه کرد.
آت:
وای!
پسر خندید.
پسر:
فکر کنم امروز خیلی حواست پرته.
آت با اخم ریزی نگاهش کرد.
آت:
شما هم خیلی فضولی میکنی.
پسر:
شاید.
و قبل از اینکه آت چیزی بگه، پسر از کنارش رد شد و رفت.
آت چند ثانیه همونجا ایستاد.
آت:
چه آدم عجیبی...
اما هنوز چند قدم بیشتر نرفته بود که صدای زنگ گوشیاش بلند شد.
پیام ناشناس:
«امروز برای دومین بار همدیگه رو دیدیم.»
آت خشکش زد.
آت:
دومین بار...؟!
سرش رو برگردوند.
کوچه خالی بود.
فقط صدای بارون شنیده میشد.
╚═══.·:·.💜.·:·.═══╝
پایان پارت اول... 👀🦋
اما اون پسر کی بود؟ و چرا گفت «دومین بار»؟ 😭🎀
🌙 ویو آت
بارون ریزی شروع شده بود و خیابونها زیر نور چراغها برق میزدن.
آت یقهی کت مشکیش رو بالا کشید و با عجله از خیابون رد شد. تمام چیزی که میخواست این بود که زودتر به کافه برسه و از سرمای هوا خلاص بشه.
اما درست وقتی داشت وارد کوچه میشد—
بوم!
شونهش محکم به کسی خورد.
آت یک قدم عقب رفت.
آت:
اوه... ببخشید، حواسم نبود.
سرش رو بالا آورد و با پسری روبهرو شد که کلاه مشکی روی سرش بود و ماسک صورتش رو پوشونده بود.
پسر چند لحظه فقط نگاهش کرد.
پسر:
خودت خوبی؟
آت:
آره... فکر کنم.
پسر لبخند کوچیکی زد.
پسر:
پس خوبه.
آت خواست رد بشه که صدای پسر دوباره متوقفش کرد.
پسر:
راستی... کیفت بازه.
آت سریع به کیفش نگاه کرد.
آت:
وای!
پسر خندید.
پسر:
فکر کنم امروز خیلی حواست پرته.
آت با اخم ریزی نگاهش کرد.
آت:
شما هم خیلی فضولی میکنی.
پسر:
شاید.
و قبل از اینکه آت چیزی بگه، پسر از کنارش رد شد و رفت.
آت چند ثانیه همونجا ایستاد.
آت:
چه آدم عجیبی...
اما هنوز چند قدم بیشتر نرفته بود که صدای زنگ گوشیاش بلند شد.
پیام ناشناس:
«امروز برای دومین بار همدیگه رو دیدیم.»
آت خشکش زد.
آت:
دومین بار...؟!
سرش رو برگردوند.
کوچه خالی بود.
فقط صدای بارون شنیده میشد.
╚═══.·:·.💜.·:·.═══╝
پایان پارت اول... 👀🦋
اما اون پسر کی بود؟ و چرا گفت «دومین بار»؟ 😭🎀
- ۱.۸k
- ۲۴ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط