تنهایت می گذارد

تنهایت می گذارد
تو می‌مانی و یک ردپا
گرمای دست هایت میرود...
سردت می‌شود، یخ میزنی
و پس از مدتی به تنهایی عادت می کنی...
تا اینکه لعنتی ای با آتشی در دست هایش می آید، گرمت می کند و باعث می شود تنهایی را فراموش کنی،
ولی او هم نمی ماند...
و دوباره باز همه چیز تکرار میشه
دیدگاه ها (۰)

کسانی که بی‌پروا و شجاع بودند پیش از آنکه بتوانند ژن خود راب...

وقتی می‌خواهی موفقیت خود را ارزیابی کنی،ببین چه را از دست دا...

من شیفته ی خوشی های ساده ام،آن ها آخرین پناهِجان های محزون ا...

باید به زیبایی های کوچک زندگی بسنده کرده و آنها را کنار هم چ...

پارت ۹+- (تو اضافه ای، تو نا خواسته ای، برای هیچ کس مهم نیست...

پرنسس من ۱۳

ادامش...باکوگو:هیی دکو. چرا هنوز اینجایی؟ فکر کردم اونقدر سر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط