بـــه خودم آمدم انگار تویـــی در من بود

بـــه خودم آمدم انگار تویـــی در من بود

این کمی بیشتر از دل به کسی بستن بود

آن به هر لحظه‌ی تب‌دار تو پیوند منم

آنقدر داغ به جانـــم کـــه دماوند منم

با توام ای شعر ...

و زمینی که قسم خورد شکستم بدهد

و زمـــان چنبـــره زد کار به دستم بدهد

من تورا دیدم و آرام به خاک افتادم

و از آن روز کـــه در بند تـــوام آزادم
دیدگاه ها (۱)

✦ اولین گناه ✦فصل سی‌و‌هشتم: بیدار شو---شانه‌اش را بستم.با د...

تکپارتیوقتی بین دخترو پسرش فرق میزاشتصدای خنده‌ی بچه‌ها تمام...

با توام ای شعر ... و زمـیـنـی کـه قـسـم خـورد شـکـسـتـم بـده...

بـــه خودم آمدم انگار تویـــی در من بود ♡این کمی بیشتر از دل...

به خودم آمدم انگار تویی در من بوداین کمی بیشتر از دل به کسی ...

و زمینیکه قسم خوردشکستم بدهدو زمانچنبره زدکار به دستم بدهد

به خودم آمدم انگار تویی در من بوداین کمی بیشتر از دل به کسی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط