Ghost Hunting Club
Ghost Hunting Club
Part 5
✦✦✦
ساعت ۹:۵۷ شب | طبقه دوم ساختمان قدیمی
صدای قدمهای چهار نفر در راهروی تاریک میپیچید.
بعد از ناپدید شدن دختر سفیدپوش، هیچکس واقعاً دلش نمیخواست جلو برود.
اما کنجکاوی از ترس قویتر بود.
جیمین : هنوزم میتونیم برگردیم.
یونگی : نه.
جیمین : چرا؟
یونگی : چون اگه الان برگردیم، بورا تا آخر عمرمون غر میزنه.
بورا : حقیقت رو گفت.
جیمین : شما سه نفر آدمهای بدی هستین.
جونگکوک خنده کوتاهی کرد.
جونگکوک : ساکت باشین.
همه ایستادند.
بورا : چی شده؟
جونگکوک به انتهای راهرو اشاره کرد.
یک در چوبی قدیمی.
تنها دری که نیمهباز بود.
✦✦✦
چهار نفر آرام به سمت اتاق رفتند.
با هر قدم صدای چوبهای پوسیده ساختمان بلند میشد.
جونگکوک در را کامل باز کرد.
«قیییژ...»
داخل اتاق تاریک بود.
چند میز شکسته.
صندلیهای خاک گرفته.
و یک کمد قدیمی کنار دیوار.
یونگی : اینجاست؟
جونگکوک : فکر کنم.
جیمین : بر اساس چی؟
جونگکوک : حس ششم.
جیمین : حس ششم تو قراره باعث مرگ ما بشه.
✦✦✦
بورا مشغول عکاسی بود.
ناگهان چیزی زیر یکی از میزها توجهش را جلب کرد.
یک دفترچه.
قدیمی.
خاک گرفته.
و تقریباً پاره.
بورا : بچهها!
همه سمتش رفتند.
بورا دفترچه را برداشت.
روی جلدش فقط یک اسم نوشته شده بود.
"هان سوهی"
جیمین : اسم اون دختره؟
بورا : شاید...
بورا آرام دفترچه را باز کرد.
صفحه اول...
پر از خاطرات روزانه بود.
اما آخرین صفحه باعث شد نفسش بند بیاید.
روی صفحه فقط یک جمله نوشته شده بود:
"اگر این دفتر را پیدا کردی، یعنی من هنوز اینجا هستم."
سکوت.
کامل.
یونگی : اوکی...
جیمین : نه.
یونگی : آره.
جیمین : نه.
یونگی : آره.
جیمین : من دارم سکته میکنم.
✦✦✦
در همان لحظه...
باد سردی داخل اتاق پیچید.
تمام پنجرهها بسته بودند.
اما انگار چیزی از کنارشان عبور کرده بود.
بورا آرام سرش را بلند کرد.
و یخ زد.
روی دیوار اتاق...
جملهای تازه ظاهر شده بود.
انگار کسی همان لحظه آن را نوشته باشد.
با خطی قرمز رنگ.
"زیرزمین را پیدا کنید."
بورا : بچهها...
جونگکوک : منم دیدمش.
جیمین : لطفاً بگین توهم زدم.
یونگی : نه...
متأسفانه واقعی بود.
چهار نفر به دیوار خیره شدند.
اما چیزی که نمیدانستند این بود که...
در زیرزمین ساختمان...
فقط یک راز پنهان نشده بود.
چیزی آنجا منتظرشان بود.
چیزی که سالها در تاریکی زندانی شده بود.
[ادامه دارد...]
👻🖤
دوستان گرامی شاید باورتون نشه ولی خودم که دارم اینو می نویسم... دارم میشاشم تو شلوارم 🤣🤣🤣 خودم نمی دونم دارم چی می نویسم.
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
#جونگکوک
#فیکشن
Part 5
✦✦✦
ساعت ۹:۵۷ شب | طبقه دوم ساختمان قدیمی
صدای قدمهای چهار نفر در راهروی تاریک میپیچید.
بعد از ناپدید شدن دختر سفیدپوش، هیچکس واقعاً دلش نمیخواست جلو برود.
اما کنجکاوی از ترس قویتر بود.
جیمین : هنوزم میتونیم برگردیم.
یونگی : نه.
جیمین : چرا؟
یونگی : چون اگه الان برگردیم، بورا تا آخر عمرمون غر میزنه.
بورا : حقیقت رو گفت.
جیمین : شما سه نفر آدمهای بدی هستین.
جونگکوک خنده کوتاهی کرد.
جونگکوک : ساکت باشین.
همه ایستادند.
بورا : چی شده؟
جونگکوک به انتهای راهرو اشاره کرد.
یک در چوبی قدیمی.
تنها دری که نیمهباز بود.
✦✦✦
چهار نفر آرام به سمت اتاق رفتند.
با هر قدم صدای چوبهای پوسیده ساختمان بلند میشد.
جونگکوک در را کامل باز کرد.
«قیییژ...»
داخل اتاق تاریک بود.
چند میز شکسته.
صندلیهای خاک گرفته.
و یک کمد قدیمی کنار دیوار.
یونگی : اینجاست؟
جونگکوک : فکر کنم.
جیمین : بر اساس چی؟
جونگکوک : حس ششم.
جیمین : حس ششم تو قراره باعث مرگ ما بشه.
✦✦✦
بورا مشغول عکاسی بود.
ناگهان چیزی زیر یکی از میزها توجهش را جلب کرد.
یک دفترچه.
قدیمی.
خاک گرفته.
و تقریباً پاره.
بورا : بچهها!
همه سمتش رفتند.
بورا دفترچه را برداشت.
روی جلدش فقط یک اسم نوشته شده بود.
"هان سوهی"
جیمین : اسم اون دختره؟
بورا : شاید...
بورا آرام دفترچه را باز کرد.
صفحه اول...
پر از خاطرات روزانه بود.
اما آخرین صفحه باعث شد نفسش بند بیاید.
روی صفحه فقط یک جمله نوشته شده بود:
"اگر این دفتر را پیدا کردی، یعنی من هنوز اینجا هستم."
سکوت.
کامل.
یونگی : اوکی...
جیمین : نه.
یونگی : آره.
جیمین : نه.
یونگی : آره.
جیمین : من دارم سکته میکنم.
✦✦✦
در همان لحظه...
باد سردی داخل اتاق پیچید.
تمام پنجرهها بسته بودند.
اما انگار چیزی از کنارشان عبور کرده بود.
بورا آرام سرش را بلند کرد.
و یخ زد.
روی دیوار اتاق...
جملهای تازه ظاهر شده بود.
انگار کسی همان لحظه آن را نوشته باشد.
با خطی قرمز رنگ.
"زیرزمین را پیدا کنید."
بورا : بچهها...
جونگکوک : منم دیدمش.
جیمین : لطفاً بگین توهم زدم.
یونگی : نه...
متأسفانه واقعی بود.
چهار نفر به دیوار خیره شدند.
اما چیزی که نمیدانستند این بود که...
در زیرزمین ساختمان...
فقط یک راز پنهان نشده بود.
چیزی آنجا منتظرشان بود.
چیزی که سالها در تاریکی زندانی شده بود.
[ادامه دارد...]
👻🖤
دوستان گرامی شاید باورتون نشه ولی خودم که دارم اینو می نویسم... دارم میشاشم تو شلوارم 🤣🤣🤣 خودم نمی دونم دارم چی می نویسم.
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
#جونگکوک
#فیکشن
- ۹۵۴
- ۰۹ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط