★彡   Part 53 彡★

★彡   Part 53 彡★

دوباره به سر کارم برگشتم و بعد از گشت گذار کوتاهی دوباره به داخل برگشتم.
یکی از خدمتکار ها بهم گفت تهیونگ کارم داره.
برام سوال شد که چرا هنوز سرکار نرفته؟!
وارد اتاقش شدم و در رو آروم پشت سرم بستم.
"معمولا در میزنن."
"هوم؟"
تازه دو هزاریم جا افتاد. انگار درگیر فکر های چرت و پرتم بودم که به کل یادم رفت در بزنم.
همونطور که به سمت یکی از مبلا میرفتم زیر لب خیلی آروم اونقدری که خودمم نشنیدم گفتم ببخشید.
"پس عذرخواهی هم بلدی!"
سرم رو با شتاب بالا گرفتم و زل زدم به چشم های خونسردش.
"معلومه که بلدم."
ابدو هاش رو بالا برد و طوری نگاام کرد که انگار دلخوره.
"رمستونه و هوا سرد. بیرون چیکار میکردی؟"
با یه آوردن جونگ کوک و خانوادش سریع گفتم.
"با یکی از نگهبانا حرف میزدم. همون که خانوادش دخترشون رو از دست داده بودن."
"چی میگفت؟"
"هیچی فقط عذرخواهی کرد. اونم چندبار!"
"که اینطور."
یکم ساکت موندیم و بعد من از روی کنجکاوی سر حرف اومدم.
"خدمتکار گفت کارم داری. چیزی شده؟"
بلاخره دست از نوشتن قرار داد هاش برداشت و نگاه خوشگلش رو بهم دوخت.
"اوهوم، آره. خواستم بگم امشب توی حیاط همه کنار هم جمع میشیم و اونجا شام میخوریم. معمولا اواخر هر سال اینکار رو میکنیم، بین خودمون باشه ولی، میگن انجام این کار باعث میشه بهار سال جدید برات خوشبختی بیاره."
اول شکه شدم که چنین آدمی با زیر دست هاش غذا میخوره اما بعد شنیدن جملات آخرش قهقهه ام بالا رفت.
همونطور که می خندیدم گفتم: فکر نمیکردم به اینجور چیزا اعتقاد داشته باشی!
"چیه؟ بهم نمیخوره؟"
سعی میکردم اشک هام رو از چشمم پاک کنم و بابت خنده کمتر نفس نفس بزنم.
"اصلا!"
حالا اون هم لبخند ریزی روی لب داشت و با همون لبخند باریک من رو زیر نظر گرفته بود.
دیدگاه ها (۷)

😝 خانومی فالو شه:@viola36299

★彡   Part 52 彡★ صبح روز بعد، درست بعد از صبحانه پدر و مادر ت...

✨🫂 نویسنده ی قشنگم فالو نشه؟@asma-jk

★彡   Part 51 彡★ "خوب نیستم تهیونگ."چشم هاش برق زد.خودمم متوج...

همخونه اجباری.. پارت 65."ویو جئون جونگ کوک"سکوت...تمام اتاق ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط