پارت ۵۸:انتهای جاده
پارت ۵۸:انتهای جاده
(جونگ کوک)
نگاه خیره ام رو به جاده های نورانی سئول دوختم.
سئول شب ها تاریک تر میشد. ترسناک تر.
ولی انگار چراغ ها همیشه بودن تا جاده ی بی انتها رو نورانی کنن. مثل یه همدم. یه دوست.
یا شاید هم، یه عضوی خانواده.
به یاد روز اولی که با خانواده ی کیم آشنا شدم افتادم.
انگار که تقاص خوشحالی هیچ وقت اون ها رو رها نمیکرد. انگار من فرشته ی نجاتی بودم که شب ها بیدار میشد.
درست مثل همین چراغ های نورانی.
از بچگی همه میگفتن خیلی خوش اقبالم. این از خوش شانسی من بود که هرکی وارد زندگیم میشد به خوشبختی میرسید!
همه، به جز خودم.
از همه خانم لارا که جای مادرم رو داره ممنونم که بهم امید بخشید. اونم درست روزی که فکر میکردم برای هیچ کس اهمیت ندارم. من در واقع یه انسان پست و بی ارزش بودم.
بودم.
ولی آیا میتونم فراموش کنم که اونا چطور بهم پر و بال دادن؟
من رو مثل پسر خودشون دونستن؟
تهیونگ که من رو جای برادرش قبول کرد؟
خیلی فکر کردم تا تونستم این تصمیم رو بگیرم.
خانواده ی کیم خیلی بهم لطف کرده بود. خیلی زیاد.
فکر میکنم حالا وقتش رسیده باشه که نگاهی به جهان بندازم و روی پای خودم بایستم.
حالا همچی به روال عادی برگشته بود.
انگار که این پایان ماجرای ما باشه.
انگار که این یک شروع تازه باشه.
برای من.
برای ما.
من باید این کار رو کنم. این چیزیه که بعد ۸ سال زندگی با خانواده ی کیم میخوام.
میخوام آزادانه تمام جهان رو بگردم.
سفر کنم.
تجربه کسب کنم.
و شاید برای یک بار هم که شده، جئون جونگ کوک واقعی باشم.
میخوام برم تا مردم دیگه ای رو هم نجات بدم.
میخوام قهرمان جهان باشم و تا حد توانم کمک کنم.
من میخوام، همون ابرقهرمان داستان های کودکیم، برای افراد نیاز به کمک باشم.
میخوام، نجات دهنده ی زندگی خیلی ها از تقاص خوشحالی باشم.
(جونگ کوک)
نگاه خیره ام رو به جاده های نورانی سئول دوختم.
سئول شب ها تاریک تر میشد. ترسناک تر.
ولی انگار چراغ ها همیشه بودن تا جاده ی بی انتها رو نورانی کنن. مثل یه همدم. یه دوست.
یا شاید هم، یه عضوی خانواده.
به یاد روز اولی که با خانواده ی کیم آشنا شدم افتادم.
انگار که تقاص خوشحالی هیچ وقت اون ها رو رها نمیکرد. انگار من فرشته ی نجاتی بودم که شب ها بیدار میشد.
درست مثل همین چراغ های نورانی.
از بچگی همه میگفتن خیلی خوش اقبالم. این از خوش شانسی من بود که هرکی وارد زندگیم میشد به خوشبختی میرسید!
همه، به جز خودم.
از همه خانم لارا که جای مادرم رو داره ممنونم که بهم امید بخشید. اونم درست روزی که فکر میکردم برای هیچ کس اهمیت ندارم. من در واقع یه انسان پست و بی ارزش بودم.
بودم.
ولی آیا میتونم فراموش کنم که اونا چطور بهم پر و بال دادن؟
من رو مثل پسر خودشون دونستن؟
تهیونگ که من رو جای برادرش قبول کرد؟
خیلی فکر کردم تا تونستم این تصمیم رو بگیرم.
خانواده ی کیم خیلی بهم لطف کرده بود. خیلی زیاد.
فکر میکنم حالا وقتش رسیده باشه که نگاهی به جهان بندازم و روی پای خودم بایستم.
حالا همچی به روال عادی برگشته بود.
انگار که این پایان ماجرای ما باشه.
انگار که این یک شروع تازه باشه.
برای من.
برای ما.
من باید این کار رو کنم. این چیزیه که بعد ۸ سال زندگی با خانواده ی کیم میخوام.
میخوام آزادانه تمام جهان رو بگردم.
سفر کنم.
تجربه کسب کنم.
و شاید برای یک بار هم که شده، جئون جونگ کوک واقعی باشم.
میخوام برم تا مردم دیگه ای رو هم نجات بدم.
میخوام قهرمان جهان باشم و تا حد توانم کمک کنم.
من میخوام، همون ابرقهرمان داستان های کودکیم، برای افراد نیاز به کمک باشم.
میخوام، نجات دهنده ی زندگی خیلی ها از تقاص خوشحالی باشم.
- ۲۰۶
- ۱۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط