اشک‌هایت هنوز روی گونه‌هایت خشک نشده بود که صدای محکم و آ

اشک‌هایت هنوز روی گونه‌هایت خشک نشده بود که صدای محکم و آهسته‌ی در، رشته‌ی افکارت را برید. قبل از آن‌که حتی فرصت کنی دستمالی برداری، در باز شد و تهیونگ وارد شد.

مثل همیشه با آن قامت صاف و نگاه سرد، بی‌هیچ سلامی ایستاد. دست‌هایش در جیب شلوارش بود و صدایش به‌قدری جدی بود که اتاق را پر کرد:

«چند تا قانون هست که باید بدونی.»

تو ساکت مانده بودی، سینی صبحانه هنوز روی میز بود. فقط نگاهت روی زمین دوخته شد.

تهیونگ یک قدم نزدیک‌تر آمد:
«اول… بدون اجازه کاری نمی‌کنی. حتی کوچک‌ترین چیز.»

مکثی کرد و به چشمانت خیره شد، آن‌قدر سرد که لرز به جانت افتاد.
«دوم… بدون اجازه از این خونه جایی نمی‌ری. نه بیرون، نه حتی توی حیاط.»

صدایش آرام‌تر شد اما سنگین‌تر:
«سوم… هر کاری که انجام دادی، باید به من بگی. حتی اگه یک قدم توی راهرو برداشتی. هیچ چیز رو پنهان نکن.»

نفسی کشید، انگار آخرین جمله را می‌خواست محکم‌تر بگوید.
«و آخرین چیز… شکخته هم نباش. من نظم می‌خوام. هر چیزی سر جاش باشه.»

سکوت اتاق سنگین شد. تنها صدای تیک‌تاک ساعت روی دیوار می‌آمد.

تو لب‌هایت را به هم فشردی، دلت می‌خواست چیزی بگویی، اما گلویت بسته بود. فقط آرام سر تکان دادی.

تهیونگ بدون هیچ حرف دیگری برگشت و از اتاق بیرون رفت. و تو با قلبی فشرده به در بسته نگاه کردی… انگار زندگی‌ات همین حالا به مجموعه‌ای از قوانین سرد و بی‌روح گره خورده بود.
دیدگاه ها (۲)

چند دقیقه بعد از رفتن تهیونگ، صدای پاهای آرام خدمتکار در راه...

روزها یکی‌یکی گذشتند. زمان برایت کش‌دار و بی‌رنگ شده بود. دی...

سینی را روی میز کوچک کنار تخت گذاشتی. دست‌هایت هنوز از سنگین...

به محض این‌که صدای سرد تهیونگ را شنیدی، نفس در سینه‌ات سنگین...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط