#اخرین_پیچ
#اخرین_پیچ
#پارت_19
-ات...ات صدای منو می شنوی؟
+ هااا
-صبح بخیر یعنی در واقع ظهر بخیر
+مگه ساعت چند؟
-هه کوچولو ساعت ۱۲ است. ( پوزخند )
+یاااا کوک... شب دیر خوابیدم بخاطر همین بود.( خجالت زده)
-ببینم تو الان منو چی صدا کردی..؟
+کوک
-دوباره بگو...
+یاااااااااااا اذیت نکن.
بلند شد و لبه تخت نشست و به من خیره شد.....
-میشه همیشه منو این جوری صدا کنی؟
فاصلش خیلی کم بود طوری که نفس های داغش توی صورتم پخش می شد.
+باشه کوک
لبخندی زد و یکی از دستاش روی موهام گذاشت و نوازش کرد.
+ پاشو کوچولو بریم صبحانه بخوریم....
ذهن ات : این چرا انقدر تغییر کرد هااا؟ کوچولو؟ من؟ من و کوچولو؟ مگه چند سالشه؟ یعنی از من بزرگ تره؟ خب معلومه بزرگ تره. واایی این چشه همیشه این جوریه؟ این که منو پارک و نمی دونم با اسمم صدام می کرد. جئون چته؟
از تخت بلند شد و به سمت در رفت....
+به خودت برس و بیا پایین کلی کار داریم.....
ی نگاه به خودم انداختم با موهایی که خیلی شلخته بود و لباس های بهم ریخته نشسته بودم رو تخت. این منم؟ ساعت رو دیدم وایی تقریبا یک ظهره..
رفتم سرویس و کار هام رو انجام دادم و اومدم بیرون جلوی میز ارایش نشستم و موهامو شونه کردم و گوجه ای بستم و چند تا تار موهامو انداختم رو صورتم. پوستم خوب بود. فقط یک ضد افتاب زدم و لیپ گلاس رو باز کردم و روی لبام کشیدم خب خوبه یک عینک. فک کنم..... یا خدا اینجا چقدر عینک هست. خب یک عینک مشکی برداشتم و خب لباسام رو چی کار کنم خیاط کلا لباس های مجلسی دوخته خیلی خوشگل بودن.فکر کنم باید برم از جئون بگیرم خدایا......
از اتاق اومدم بیرون.... دیدم که کوک داره میره سمت پله ها
+ کوک....
-بله؟!( لحظه ای از زیبایی از. ت خشکش زد )
+میشه یک دست لباس بهم بدی من لباس ندارم.
-......
+ کوک صدامو شنیدی؟
-باشه بیا بریم اتاقم...
.
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
#پارت_19
-ات...ات صدای منو می شنوی؟
+ هااا
-صبح بخیر یعنی در واقع ظهر بخیر
+مگه ساعت چند؟
-هه کوچولو ساعت ۱۲ است. ( پوزخند )
+یاااا کوک... شب دیر خوابیدم بخاطر همین بود.( خجالت زده)
-ببینم تو الان منو چی صدا کردی..؟
+کوک
-دوباره بگو...
+یاااااااااااا اذیت نکن.
بلند شد و لبه تخت نشست و به من خیره شد.....
-میشه همیشه منو این جوری صدا کنی؟
فاصلش خیلی کم بود طوری که نفس های داغش توی صورتم پخش می شد.
+باشه کوک
لبخندی زد و یکی از دستاش روی موهام گذاشت و نوازش کرد.
+ پاشو کوچولو بریم صبحانه بخوریم....
ذهن ات : این چرا انقدر تغییر کرد هااا؟ کوچولو؟ من؟ من و کوچولو؟ مگه چند سالشه؟ یعنی از من بزرگ تره؟ خب معلومه بزرگ تره. واایی این چشه همیشه این جوریه؟ این که منو پارک و نمی دونم با اسمم صدام می کرد. جئون چته؟
از تخت بلند شد و به سمت در رفت....
+به خودت برس و بیا پایین کلی کار داریم.....
ی نگاه به خودم انداختم با موهایی که خیلی شلخته بود و لباس های بهم ریخته نشسته بودم رو تخت. این منم؟ ساعت رو دیدم وایی تقریبا یک ظهره..
رفتم سرویس و کار هام رو انجام دادم و اومدم بیرون جلوی میز ارایش نشستم و موهامو شونه کردم و گوجه ای بستم و چند تا تار موهامو انداختم رو صورتم. پوستم خوب بود. فقط یک ضد افتاب زدم و لیپ گلاس رو باز کردم و روی لبام کشیدم خب خوبه یک عینک. فک کنم..... یا خدا اینجا چقدر عینک هست. خب یک عینک مشکی برداشتم و خب لباسام رو چی کار کنم خیاط کلا لباس های مجلسی دوخته خیلی خوشگل بودن.فکر کنم باید برم از جئون بگیرم خدایا......
از اتاق اومدم بیرون.... دیدم که کوک داره میره سمت پله ها
+ کوک....
-بله؟!( لحظه ای از زیبایی از. ت خشکش زد )
+میشه یک دست لباس بهم بدی من لباس ندارم.
-......
+ کوک صدامو شنیدی؟
-باشه بیا بریم اتاقم...
.
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
- ۸۰۱
- ۲۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط