‌

‌
هم دانشگاه می رفت هم کار می‌کرد توی يک شرکت تأسيساتی،اوايل کارش بود که گفت برای مأموريت بايد برم خرم آباد...خبر آوردند دست گير شده،با دو نفر ديگر اعلاميه پخش مي‌کردند.
آن دوتا زن و بچه داشتند.
احمد همه چيز را گردن گرفته بود تا آن ها را خلاص کند.

جاویدالاثرحاج #احمد_متوسلیان🕊🌹
دیدگاه ها (۱)

🧁 پارت بیست و یکم | سورپرایزی که همه همدستش بودنددو روز بعد....

### پیش‌نویس شروع داستان##شب، مثل یک پتک سیاه روی سر سینا می...

[کایجو شماره ۸: هفته کاری نارومی]•{تریلر}•اولین تریلر از انی...

(#قرمز_ممنوع ❤️#part¹¹﴿ویو ات﴾وقتی چشم‌هایم را باز کردم، همه...

از دو سال یا سه سال پیش چند رسانه و روزنامه معروف در جهان از...

(بچه ها از همین الان بگم پایان این فیک غمگینه اگه می خواین ن...

╔════════════════════════════╗🤍 پارت ۱۱۳ | «یک تصمیم بزرگ......

𝓣𝓱𝓮 𝓟𝓻𝓲𝓷𝒄𝒆’𝒔 𝑪𝒉𝒐𝒊𝒄𝒆Part 44چند روز از پیدا شدن حقیقت درباره ب...

قسمت ۲: سایه‌ی سنگینِ تغییرهوا ابری بود و آسمان سئول رنگی مت...

کدام راهبرد در ادامه‌ی مسیر، هزینه‌ی کمتر و دست‌آورد بیشتری ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط