تصمیم گرفت برای حواس پرتی میان وعده ای درست کند به طرف طبقه پایین ...
𝐖𝐨𝐥𝐟'𝐬 𝐎𝐛𝐬𝐞𝐬𝐬𝐢𝐨𝐧 ³⁷
.................................................
تصمیم گرفت برای حواس پرتی میان وعده ای درست کند. به طرف طبقه پایین و آشپزخانه رفت. لحظه ای دست به سینه به آشپزخانه خیره شد و تصمیم گرفت پنکیک شکلاتی درست کند. همه چیز در خانه نیکولاس پیدا میشد و خب عجیب بود چون او بیشتر مواقع خارج از عمارت بود. امیلی از داخل کابینت، آرد شیرینی پزی و پودر کاکائو را برداشت. و از یخچال هم مواد مورد نیازش را برای پخت پنکیک. با دقت مشغول درست کردن پنکیک شد و روی صورتش اخم ریزی بود که بخاطر تمرکزش بود. بالاخره کار پخت پنکیک تمام شد. امیلی بشقابی را با میوه تزئین کرد و پنکیک را درون آن قرار داد و رویش را با سس شکلاتی پوشاند. دستش را به کمرش زد و به هنرش خیره شد. در همان لحظه صدای در به گوش رسید و بعدش صدای قدم های محکمی به سمت آشپزخانه. اما همین که نیکولاس به آشپزخانه نزدیک شد، امیلی خشکش زد. رایحه ی نیکولاس را حس میکرد و هاله ی قدرتمندش را که بقیه درباره آن در مراسم سالانه صحبت میکردند. اما چیزی فرق داشت. گرگش شروع به زوزه کشیدن کرد و نفسش حبس شد. این غیر ممکن بود. یعنی... یعنی جفتش نیکولاس بود! نه این با عقل جور در نمیآمد؛ نه اتفاقا جور در می آمد.... پس دلیل نمردنش تا الان این بود... این که جفت نیکولاس بود. امیلی رایحه ی نیکولاس را در نزدیکش حس میکرد. به نظر میرسید که نیکولاس در ورودی آشپزخانه ایستاده. بالاخره سکوت با صدای نیکولاس شکست"امیلی..." اینبار امیلی با لقب'کوچولو' صدا زده نشد. یعنی نیکولاس از واکنش امیلی مضطرب است. امیلی به طرف نیکولاس برگشت. اشک در چشمانش حلقه زده بود. خوشحال بود؟ یا ناراحت؟ خودش هم نمیدانست. شاید فقط قافلگیر شده بود. نیکولاس قدمی آرام اما محکم به سمت امیلی برداشت و گفت"لعنت بهش... میدونی چقد تو این مدت جلوی خودم رو میگرفتم، کوچولو؟..." امیلی دستش را جلوی دهانش گرفت و قدمی به عقب رفت که به پیشخوان برخورد کرد. با تعجب زمزمه کرد"من... یعنی تو... چرا بهم نگفتی!؟... پس بخاطر همین اجازه دادی وارد ملکت شم..." نیکولاس پوزخندی زد؛ شاید هم یک لبخند واقعی که با شیطنت همراه بود. گفت"بهت گفته بودم که تو فرق داری..." و قدم دیگری جلو آمد. کاملا خونسرد به نظر میرسید و حالا دقیقا روبروی امیلی قرار گرفته بود. نیکولاس میتوانست ضربان قلب امیلی را حس کند. پوزخندی بخاطر دستپاچگی امیلی زد. امیلی زمزمه کرد"من... واقعا نمیدونم... نمیدونم الان باید...." اما حرفش با دستان نیکولاس روی کمرش قطع شد. نیکولاس بلافاصله امیلی را از زمین جدا کرد و روی پیشخوان گذاشت. امیلی هینی کشید و عضلاتش منقبض شد. دوباره داشت سرخ میشد و زبانش بند آمده بود. نیکولاس صورتش را در گردن امیلی فرو کرد و زمزمه کرد"خیلی منتظر این بودم..." صورتش را کمی بالا آورد و به خط فک امیلی بوسه ای زد. این بوسه باعث شد امیلی به معنای واقعی سرخ شود. لب های نیکولاس با بوسه های کوچکی تا کنار لب امیلی ادامه پیدا کرد. تا بالاخره به لبش رسید........
........................................................
به به🤡
پارت بعد رو به زودی آپلود میکنم🤝🏻
.................................................
تصمیم گرفت برای حواس پرتی میان وعده ای درست کند. به طرف طبقه پایین و آشپزخانه رفت. لحظه ای دست به سینه به آشپزخانه خیره شد و تصمیم گرفت پنکیک شکلاتی درست کند. همه چیز در خانه نیکولاس پیدا میشد و خب عجیب بود چون او بیشتر مواقع خارج از عمارت بود. امیلی از داخل کابینت، آرد شیرینی پزی و پودر کاکائو را برداشت. و از یخچال هم مواد مورد نیازش را برای پخت پنکیک. با دقت مشغول درست کردن پنکیک شد و روی صورتش اخم ریزی بود که بخاطر تمرکزش بود. بالاخره کار پخت پنکیک تمام شد. امیلی بشقابی را با میوه تزئین کرد و پنکیک را درون آن قرار داد و رویش را با سس شکلاتی پوشاند. دستش را به کمرش زد و به هنرش خیره شد. در همان لحظه صدای در به گوش رسید و بعدش صدای قدم های محکمی به سمت آشپزخانه. اما همین که نیکولاس به آشپزخانه نزدیک شد، امیلی خشکش زد. رایحه ی نیکولاس را حس میکرد و هاله ی قدرتمندش را که بقیه درباره آن در مراسم سالانه صحبت میکردند. اما چیزی فرق داشت. گرگش شروع به زوزه کشیدن کرد و نفسش حبس شد. این غیر ممکن بود. یعنی... یعنی جفتش نیکولاس بود! نه این با عقل جور در نمیآمد؛ نه اتفاقا جور در می آمد.... پس دلیل نمردنش تا الان این بود... این که جفت نیکولاس بود. امیلی رایحه ی نیکولاس را در نزدیکش حس میکرد. به نظر میرسید که نیکولاس در ورودی آشپزخانه ایستاده. بالاخره سکوت با صدای نیکولاس شکست"امیلی..." اینبار امیلی با لقب'کوچولو' صدا زده نشد. یعنی نیکولاس از واکنش امیلی مضطرب است. امیلی به طرف نیکولاس برگشت. اشک در چشمانش حلقه زده بود. خوشحال بود؟ یا ناراحت؟ خودش هم نمیدانست. شاید فقط قافلگیر شده بود. نیکولاس قدمی آرام اما محکم به سمت امیلی برداشت و گفت"لعنت بهش... میدونی چقد تو این مدت جلوی خودم رو میگرفتم، کوچولو؟..." امیلی دستش را جلوی دهانش گرفت و قدمی به عقب رفت که به پیشخوان برخورد کرد. با تعجب زمزمه کرد"من... یعنی تو... چرا بهم نگفتی!؟... پس بخاطر همین اجازه دادی وارد ملکت شم..." نیکولاس پوزخندی زد؛ شاید هم یک لبخند واقعی که با شیطنت همراه بود. گفت"بهت گفته بودم که تو فرق داری..." و قدم دیگری جلو آمد. کاملا خونسرد به نظر میرسید و حالا دقیقا روبروی امیلی قرار گرفته بود. نیکولاس میتوانست ضربان قلب امیلی را حس کند. پوزخندی بخاطر دستپاچگی امیلی زد. امیلی زمزمه کرد"من... واقعا نمیدونم... نمیدونم الان باید...." اما حرفش با دستان نیکولاس روی کمرش قطع شد. نیکولاس بلافاصله امیلی را از زمین جدا کرد و روی پیشخوان گذاشت. امیلی هینی کشید و عضلاتش منقبض شد. دوباره داشت سرخ میشد و زبانش بند آمده بود. نیکولاس صورتش را در گردن امیلی فرو کرد و زمزمه کرد"خیلی منتظر این بودم..." صورتش را کمی بالا آورد و به خط فک امیلی بوسه ای زد. این بوسه باعث شد امیلی به معنای واقعی سرخ شود. لب های نیکولاس با بوسه های کوچکی تا کنار لب امیلی ادامه پیدا کرد. تا بالاخره به لبش رسید........
........................................................
به به🤡
پارت بعد رو به زودی آپلود میکنم🤝🏻
- ۳.۹k
- ۰۵ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط