در مورد دوتا دختره که تو لواسون زندگی میکنن و دانشگاه تهر

در مورد دوتا دختره که تو لواسون زندگی میکنن و دانشگاه تهران قبول میشن و دوتا پسر ک هم دانشگاهی و همسایه این دختران باید ببینیم چی میشه و سرنوشت برای اینها چی میخواد…
پیشنهاد ما
رمان سیاهکار | Zahra.b کاربر انجمن نودهشتیا
رمان هـلـنـا | Ali_He کاربر انجمن نودهشتیا
با صدای زنگ گوشیم از خواب بیدار شدم بدون اینکه ببینم کیه جواب دادم:
ها؟چیه؟چکار داری؟چرا زنگ زدی؟کیییه؟حرف ب……
باصدای سوگل خفه شدم چنان دادی زد که گوشم جر خورد:نففففففسسس!!!
_بلهههههه گوشمممم کرررر شددد
_هنوز خوابی؟!پاشو مگه قرار نبود بریم نتیجه ازمونمو بگیریم!؟
مثه این جن زده ها پریدم رو تخت و گفتم:سوگی چرا الان میگی ؟زود باش اماده شو نیم ساعت دیگه اونجام!
بعد قط کردم!حتی نزاشتم خدافظی کنه
پوشیدم
به طرف حموم خیز بزداشتم یه دوش ۵دیقه ایی گرفتم و اومدم بیرون موهامو خشک کردم یه شلوار تنگ یخی با مانتوی مشکی
شال مشکیمم سرم کردم و رفتم تا به صورت بی روحم برسم
یذره ریمل و پنکک زدم در اخر رژ لب صورتی زدم
اها یادم رف خودمو معرفی کنم من نفس محبی ۲۳ساله دانشجوی رشته تجربی هسدم
بینی خوشفرم و قلمی دارم چشای ابی که همه میگن هاپو داره(همون سگ داره خودمون)
لبای خوشگل و خوشفرم در کل یه دختر نمونه ام
بعد ارایش رفتم اشپزخونه چیزی بخورم تا نمردم
دوتا لقمه خوردم و رفتم سوییچ و کیف و موبایلمو برداشتم و زدم بیرون کتونی مشکیمو پوشیدم و به طرف عروسکم حرکت کردم ……
۵دیقه ایی رسیدم در خونه سوگی اینا سوگل دم در واستاده بود یه مانتوی قرمز و شلوار مشکی و روسری قرمز و کفش مشکی به همراه کیف مشکی خلاصه خوشتیپ شده بود*
_سلام خواهر خوشتیپ من چطوره؟
_سلامو حناق۲۶ساعته،سلامو درد،سلامو کوفت،سلامو……
نزاشتم ادامه بده سریع گفتم:سوگی بسه به اندازه کافی مورد عنایت واقع شدم حالا بریم؟
_بریم دیگه دلم خنگ شد!!
_عجججب!!
_مش رجببب
_سوگل خیلی رو داریا!
_به تو رفتم!
_مرسی واقعا…
رسیدیم دم کافی نت سریع ماشینو پارک کردم و با سوگل رفتیم تو نشستم رو صندلی…
سرچ کردم منتظر شدم بیاد بالا ……
اولش هنگ کردم بعد که کاملا لود شدم چنان جیغی کشیدم که فک کنم از حنجرم چیزی نمونده!!
نفس محبی دانشجوی رشته تجربی دانشگاه تهران!ایوووول”
بعد مال سوگل رو سرچ کردم :
سوگل مقیمی دانشجوی رشته تجربی دانشگاه تهران!بازم ایوووول
وقتی نتایج رو دیدیم زدیم بیرون!⁧



https://98iia.com/%d8%af%d8%a7%d9%86%d9%84%d9%88%d8%af-%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d9%87%d9%85%d8%b3%d8%a7%db%8c%d9%87-%d9%87%d8%a7%db%8c-%d9%84%d8%ac%d8%a8%d8%a7%d8%b2-%d9%86%d9%88%d8%af%d9%87%d8%b4%d8%aa%db%8c%d8%a7/
دیدگاه ها (۱)

نام رمان: باران پاییزینام نویسنده: فرزانه فرجیژانر: غمگین، ا...

نام رمان :رمان آوای بی قراریبه قلم :بی کسحجم رمان : ۳٫۰۹ مگا...

به نام او که همدمی است برای تنهایاننام رمان: دفتر خاطرات آتش...

فکرش و نمی کردم یک روز تنهای تنها باید بیام اینجا تا با بابا...

#part1 بال های امگاصبح با برخورد نور از لابه لای پرد...

خودکار ابری

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط