RESPECT OR DIE : پارت دهم
RESPECT OR DIE : پارت دهم
نیلا جلو رفت و پوشه را باز کرد...
چند عکس...
چند اسم...
و چند تاریخ...
اما بین تمام آنها، یک اسم بیشتر از همه توجهش را جلب کرد...
اسم برادرش...
نیلا با ناباوری به صفحه خیره شد...
— اینا چیه؟
+اطلاعاتیه که سه ماهه ازش داریم
نیلا سرش را بالا آورد...
— سه ماهه؟
جونگکوک ساکت ماند...
— پس تو از سه ماه پیش برادرم رو زیر نظر داشتی؟
+نه
مکث کرد...
+اون از سه ماه پیش وارد بازی شده
نیلا پوشه را محکم بست...
— چه بازیای؟
جونگکوک چند لحظه به او نگاه کرد...
+بازیای که اگه واردش بشی دیگه راه برگشتی نداری
نیلا عصبی خندید...
— تو منو آوردی وسطش و حالا داری از راه برگشت حرف میزنی؟
جونگکوک یک قدم به سمتش آمد...
+ من نیاوردمت
نیلا ساکت شد...
+ تو خودت واردش شدی
چند ثانیه سکوت بینشان افتاد...
نیلا نگاهش را از او گرفت...
— پس چرا من؟
جونگکوک جواب نداد...
نگاهش برای لحظهای روی صورت نیلا ماند...
بعد آرام گفت:
+ چون تنها کسی هستی که اون هنوز بهش اعتماد داره
نیلا با تعجب نگاهش کرد...
— برادرم؟
جونگکوک سرش را تکان داد...
+ آره
ناگهان صدای تلفن نیلا بلند شد...
هر دو به گوشی نگاه کردند...
شمارهی برادرش بود...
نیلا سریع جواب داد...
— الو؟
هیچ صدایی نیامد...
ادامه دارد...
نیلا جلو رفت و پوشه را باز کرد...
چند عکس...
چند اسم...
و چند تاریخ...
اما بین تمام آنها، یک اسم بیشتر از همه توجهش را جلب کرد...
اسم برادرش...
نیلا با ناباوری به صفحه خیره شد...
— اینا چیه؟
+اطلاعاتیه که سه ماهه ازش داریم
نیلا سرش را بالا آورد...
— سه ماهه؟
جونگکوک ساکت ماند...
— پس تو از سه ماه پیش برادرم رو زیر نظر داشتی؟
+نه
مکث کرد...
+اون از سه ماه پیش وارد بازی شده
نیلا پوشه را محکم بست...
— چه بازیای؟
جونگکوک چند لحظه به او نگاه کرد...
+بازیای که اگه واردش بشی دیگه راه برگشتی نداری
نیلا عصبی خندید...
— تو منو آوردی وسطش و حالا داری از راه برگشت حرف میزنی؟
جونگکوک یک قدم به سمتش آمد...
+ من نیاوردمت
نیلا ساکت شد...
+ تو خودت واردش شدی
چند ثانیه سکوت بینشان افتاد...
نیلا نگاهش را از او گرفت...
— پس چرا من؟
جونگکوک جواب نداد...
نگاهش برای لحظهای روی صورت نیلا ماند...
بعد آرام گفت:
+ چون تنها کسی هستی که اون هنوز بهش اعتماد داره
نیلا با تعجب نگاهش کرد...
— برادرم؟
جونگکوک سرش را تکان داد...
+ آره
ناگهان صدای تلفن نیلا بلند شد...
هر دو به گوشی نگاه کردند...
شمارهی برادرش بود...
نیلا سریع جواب داد...
— الو؟
هیچ صدایی نیامد...
ادامه دارد...
- ۳۱۳
- ۰۵ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط