علامت ا/ت:○
علامت ا/ت:○
علامت دیگران:_
#سکوت_سرخ_پارت_اول
سالها پیش، توی دنیایی که گذشته و آینده بی ردّ و نشون بود...پسری با هویتی غیر انسانی، توی خونوادهای خونآشام بهدنیا اومد.
مثل هزاران بچهی دیگهای که قربانی اصل و نَسَبِ نابود شدهی خونوادههاشون میشدن... مینهو هیچ فرقی باهاشون نداشت...
البته چرا یه فرقی داشت..یه فرقی که اونو از بقیه جدا میکرد...
درسته که اونم مثل بقیه خوناشام بود و برای تغذیه و زنده موندن باید خون انسان هارو میخورد اما خب اون زیاد با اینکار موافق نبود و همیشه سعی میکرد از انجام دادنش فرار کنه...
حتی اگه میشد، برای دور شدن از این قانون پا به دنیای انسان ها میزاشت...
سالها بود که وانمود میکرد یه انسانه... فقط برای اینکه به خودش فشار وارد کنه تا به کسی آسیب نرسونه.
اونجوری، حتی جونِ خودش هم در خطر بود...
سالمترین شغل رو انتخاب کرد؛ دلش میخواست با آدمهای زیادی سروکله بزنه تا بهشون عادت کنه.
سخت درس خوند تا بتونه یکی از استادان دانشگاه بینالمللی سئول بشه و بتونه به دانشجو ها درس بده.
میخواست با این کار هم به دیگران کمک کنه هم از افکار خوناشام بودنش بیرون بیاد.
زمانی که تصمیم گرفت اینکارو بکنه خانوادش و بزرگان قبیلشون خیلی سعی کردن تا از این کار منصرفش کنن...اما مینهو، مینهو بود و اگه تصمیم به انجام کاری میگرفت باید انجامش میداد!
تو اون زمان دیگه حتی اهمیتی به حرفای پدر مادرش و بزرگای قبیلشون نمیداد...
خب میخواست متفاوت باشه...!
آیا این موضوع مشکلی داشت؟
اما حتی با این کار هم نمیتونست اصلِ خودش رو پنهان کنه.
روزها به دانشگاه میرفت و تقریبا استادِ موردعلاقهی بچهها شده بود؛ اما هنوز آمادگیش رو نداشت که کلاس خصوصی برگزار کنه یا مثل بقیه استادها کسی رو برای تدریس به خونهش دعوت کنه.
دست خودش نبود؛ از واکنش خودش میترسید...
میترسید از کنترل خارج بشه و کاری رو بکنه که نباید...
اون از اون مکان اومده بود بیرون تا جلوی رفتار های وحشیانهای که هنگام گرسنگی بهش دست میده رو بگیره، پس حالا امکان نداشت که بزاره دوباه اون احساس ها و اون رفتار ها برگردن!
برای همین تمام تلاشش رو میکرد تا هیچ وقت تو یه محیط خلوت با کسی تنها نمونه...
ادامه دارد...
#lily/#yuji
علامت دیگران:_
#سکوت_سرخ_پارت_اول
سالها پیش، توی دنیایی که گذشته و آینده بی ردّ و نشون بود...پسری با هویتی غیر انسانی، توی خونوادهای خونآشام بهدنیا اومد.
مثل هزاران بچهی دیگهای که قربانی اصل و نَسَبِ نابود شدهی خونوادههاشون میشدن... مینهو هیچ فرقی باهاشون نداشت...
البته چرا یه فرقی داشت..یه فرقی که اونو از بقیه جدا میکرد...
درسته که اونم مثل بقیه خوناشام بود و برای تغذیه و زنده موندن باید خون انسان هارو میخورد اما خب اون زیاد با اینکار موافق نبود و همیشه سعی میکرد از انجام دادنش فرار کنه...
حتی اگه میشد، برای دور شدن از این قانون پا به دنیای انسان ها میزاشت...
سالها بود که وانمود میکرد یه انسانه... فقط برای اینکه به خودش فشار وارد کنه تا به کسی آسیب نرسونه.
اونجوری، حتی جونِ خودش هم در خطر بود...
سالمترین شغل رو انتخاب کرد؛ دلش میخواست با آدمهای زیادی سروکله بزنه تا بهشون عادت کنه.
سخت درس خوند تا بتونه یکی از استادان دانشگاه بینالمللی سئول بشه و بتونه به دانشجو ها درس بده.
میخواست با این کار هم به دیگران کمک کنه هم از افکار خوناشام بودنش بیرون بیاد.
زمانی که تصمیم گرفت اینکارو بکنه خانوادش و بزرگان قبیلشون خیلی سعی کردن تا از این کار منصرفش کنن...اما مینهو، مینهو بود و اگه تصمیم به انجام کاری میگرفت باید انجامش میداد!
تو اون زمان دیگه حتی اهمیتی به حرفای پدر مادرش و بزرگای قبیلشون نمیداد...
خب میخواست متفاوت باشه...!
آیا این موضوع مشکلی داشت؟
اما حتی با این کار هم نمیتونست اصلِ خودش رو پنهان کنه.
روزها به دانشگاه میرفت و تقریبا استادِ موردعلاقهی بچهها شده بود؛ اما هنوز آمادگیش رو نداشت که کلاس خصوصی برگزار کنه یا مثل بقیه استادها کسی رو برای تدریس به خونهش دعوت کنه.
دست خودش نبود؛ از واکنش خودش میترسید...
میترسید از کنترل خارج بشه و کاری رو بکنه که نباید...
اون از اون مکان اومده بود بیرون تا جلوی رفتار های وحشیانهای که هنگام گرسنگی بهش دست میده رو بگیره، پس حالا امکان نداشت که بزاره دوباه اون احساس ها و اون رفتار ها برگردن!
برای همین تمام تلاشش رو میکرد تا هیچ وقت تو یه محیط خلوت با کسی تنها نمونه...
ادامه دارد...
#lily/#yuji
- ۳۴۹
- ۲۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط