پارت ۲۵

پارت ۲۵


N:"این چه کار کثیفیه؟! با این احمق بازیا که نمیشه. کوراما بیرون نمیاد."
هر چی ناروتو داد میزد، به حرفش گوش نمیدادند. کشیدنش و بردنش توی یک اتاق در بسته که هیچ پنجره ای نداشت و سر و تهش فقط به یک هواکش ختم میشد. اتاق هیچی نداشت، هیچی. همه جایش پر از کاشی های سرامیکی معروف بود و حتی لامپ هم نداشت. فقط یک نور سبز دید در تاریکی. چند تا زنجیر، از همان نوع الکتریکی، به طرز غیر عادی ای به کاشی ها وصل شده بودند.
N:"منو بندازین اونجا دمار از روزگارتون در میارم."
مادارا بشکن زد و از دور دست به کسی اشاره کرد که بیاید جلو:"تخصص ازمایش های ما، با اقای اوروچیماروعه. خودش میتونه از پست بربیاد."
و بعد بله...یک مرد که صورت لاغر و موهای لخت و بلندی داشت، با یک روپوش عجیب و غریب و عینک توی دستش، وارد اتاق شد. همراه چند تا پرستار.
قلب ناروتو شروع کرد به تپیدن، دوباره صدای کوراما توی ذهنش‌پیچید:"اگه کار بدی کردن...حمله کن. اگه بهت دست زدن فقط بکششون."
ولی این دقیقا همان چیزی بود که مادارا میخواست ببیند، غریزه محافظتی کوراما.
M:"بقیشو به شما میسپرم اوروچیمارو سان."
Or:"پسره با من، میتونید بهم اعتماد کنید اقای اوچیها."
N:"اهای انگل اقا، همین الان از جلو در برو کنار."
ناروتو با اخم زل زد توی چشم های اوروچیمارو و این را گفت، ولی او فقط دکمه ی کنترلی که توی دستش بود را فشار داد. شوک الکتریکی مثل تیر از توی دستبند ها به ناروتو وارد شد:"ای لعنت این چیه؟!"
Or:"ببندینش به زنجیرای روی زمین. نورو کمتر کنین."
N:"نههه نورو کم نکنین، اینجا رو تاریک کنین میزنم از شلوار اویزونتون میکنم. دارم میگم نورو کم نکن"

پرستار ها به زور و با هر بدبختی ای که بود ناروتو را با زنجیر های بستند به زمین. به حالتی که دست و پاهایش به قدر کافی فاصله داشته باشند. نور بیشتر کم شد و ناروتو شروع کرد تقلا کردن:"انقد تاریکش نکنین کثافتا، انقد...بی نور نباید باشه."
یجوری بود انگار کوراما توی وجودش داشت بی قراری میکرد، چون تاریکی محیط کم کم داشت مثل انفرادی میشد.
"زنجیرو بشکن ناروتو، همه چیو بشکن. میخوان بهت شوک وارد کنن."
اوروچیمارو ایستاده بود بالای سر ناروتو (خو مرتیکه، مثل اجنه اونجا واینسا خب) و داشت واکنش ها را یادداشت میکرد:"تاریک ترش کنین."
N:"پدسگ دارم میگم نهه، احمق دیوونه!"
و وقتی تاریک تر شد، یک لحظه صدای ناروتو قطع شد.
"عه، چیشد؟"
"مرد؟"
Or:"یه لحظه خفه شین..."
چراغ کوچکی که نور سبز پخش میکرد کمی روشن خاموش شد و بعد، کامل خاموش شد. نور قطع شد.
و بعد دقیقا همانجا بود که صدای غرش اهسته ی یک حیوان وحشی پیچید توی اتاق. پرستار ها میخکوب شدند:"صدا چی بود؟ پسره س؟"
"وایسا...پسره کو؟"
Or:"گمش کردین؟!"
نور سبز دوباره وصل شد. ناروتو کف زمین نبود، به جایش صاف وایساده بود گوشه ی اتاق. انگار یکی از توی زنجیر ها کشیده بودش بیرون.
چند ثانیه اوروچیمارو و پرستار ها توی شوک بودند قبل از اینکه بزرگترین روباه تاریخ را به صورت شبح واری پشت سر ناروتو ببینند. دفتر از دست اوروچیمارو افتاد:"اون....همون روباهه س؟"
صدای کوراما، اینبار نه از دهان ناروتو بلکه خیلی واضح، پیچید توی اتاق:"خدا بهتون رحم کنه."
دیدگاه ها (۲۵)

پارت ۲۴N:"کدوم گوری منو میبری؟ اشغال بذار برگردم تا نکشتمت."...

پارت ۲۳ساسکه که از بیمارستان بغلی مرخص شد، ایتاچی برگه های ت...

پارت ۴ساسکه خشکش زده بود، نمیدانست چه واکنشی نشان دهد. وضع ن...

پارت ۱۳ناروتو با شنیدن صدای در سنگین میله ای از خواب پرید، پ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط