پارت سیزدهم — خواهر

پارت سیزدهم — خواهر

آرینا به دختر خیره شده بود.

«خواهرم...؟»

دختر لبخند زد.

«بالاخره یادت اومد.»

آرینا سرش را تکان داد.

«نه... من هیچ خواهری ندارم.»

دختر چند قدم جلو آمد.

«این چیزیه که بهت گفتن.»

آرینا به سایرس نگاه کرد.

«اون داره دروغ می‌گه، مگه نه؟»

سایرس سکوت کرد.

همین سکوت کافی بود.

آرینا با صدای لرزان گفت:

«سایرس... جواب بده.»

او بالاخره گفت:

«اسمش لیاناست.»

آرینا نفسش بند آمد.

«لیانا؟»

دختر لبخند زد.

«اسمم رو یادت بود.»

آرینا دستش را روی سرش گذاشت.

ناگهان درد شدیدی در سرش پیچید.

تصویری کوتاه...

دو دختر کوچک در یک اتاق سفید.

یکی آرینا بود.

و دیگری لیانا.

هر دو کنار هم نشسته بودند.

لیانا دست آرینا را گرفته بود.

صدای یک مرد از پشت سرشان می‌آمد:

«فقط یکی از شما می‌تونه انتخاب بشه.»

آرینای کوچک گریه می‌کرد.

«من نمی‌خوام انتخاب بشم.»

لیانا دستش را محکم‌تر گرفت.

«نترس. من نمی‌ذارم بهت آسیب بزنن.»

تصویر قطع شد.

آرینا چشم‌هایش را باز کرد.

اشک روی صورتش بود.

«تو... از من محافظت کردی.»

لیانا آرام سر تکان داد.

«تا وقتی که اون‌ها منو انتخاب کردن.»

سایرس جلو آمد.

«لیانا، کافیه.»

لیانا به او نگاه کرد.

«تو حق نداری بهم بگی کافیه.»

چشم‌های سایرس برای لحظه‌ای دوباره سیاه شدند.

لیانا لبخند زد.

«هنوز هم اون داخلشه.»

آرینا پرسید:

«چی داخلشه؟»

لیانا به سایرس اشاره کرد.

«همون چیزی که اون شب از آینه بیرون اومد.»

سایرس با عصبانیت گفت:

«تو نمی‌دونی درباره چی حرف می‌زنی.»

لیانا خندید.

«اتفاقاً بیشتر از تو می‌دونم.»

آرینا بین آن دو ایستاد.

«بس کنید! یکی بهم بگه اون شب چی شد.»

سکوت سنگینی اتاق را گرفت.

لیانا آرام گفت:

«من قرار بود قربانی بشم.»

آرینا به او خیره شد.

«ولی...»

«ولی تو به جای من انتخاب شدی.»

آرینا عقب رفت.

«نه...»

لیانا گفت:

«تو رو انتخاب نکردن چون قوی‌تر بودی.»

مکث کرد.

«تو رو انتخاب کردن چون چیزی درونت بود که من نداشتم.»

آرینا زیر لب گفت:

«چی؟»

لیانا به دفترچه روی زمین اشاره کرد.

«آخرین صفحه رو بخون.»

آرینا دفترچه را برداشت.

صفحات را ورق زد.

آخرین صفحه کاملاً سفید بود.

تا اینکه یک قطره خون روی کاغذ افتاد.

حروف آرام‌آرام ظاهر شدند:

«آرینا، اگر این را می‌خوانی، یعنی لیانا برگشته.»

آرینا خشکش زد.

جمله‌ی بعدی ظاهر شد:

«به هیچ‌کدامشان اعتماد نکن.»

و بعد...

یک جمله‌ی آخر.

«چون لیانا خواهر تو نیست.»

آرینا با وحشت سرش را بالا آورد.

لیانا دیگر لبخند نمی‌زد.

سایرس آرام گفت:

«آرینا... عقب برو.»

اما دیر شده بود.

لیانا به آرامی نزدیک شد.

چشم‌هایش کاملاً سیاه شدند.

و با صدایی که دیگر صدای یک دختر نبود، گفت:

«بالاخره فهمیدی.»

آرینا عقب رفت.

«فهمیدم چی؟»

لیانا لبخند زد.

«من خواهر تو نیستم.»

مکث کرد.

«من چیزی هستم که از تو ساخته شد.»

چراغ‌ها خاموش شدند.

و در تاریکی، صدای آرینا شنیده شد:

«پس... من واقعاً کی‌ام؟»

((پایان پارت سیزدهم))

بخواطر یه نفر ادامه دادم وگرنه ادامه نمیدادم
دیدگاه ها (۳)

بچه ها میخوام بخوابم با زور نوشتم پارت سیزدهم رو حالا دوتا ی...

((پارت چهاردهم))((پشت در، کسی منتظرم بود))«پس... من واقعاً ک...

پارت پانزدهم — صدای داخل سایرسدرِ اتاق ۰۷ با صدای بلندی قفل ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط