پارت

#پارت16
دستش را به صورتش کشید و گفت :
من نمیدونم خب ،
یعنی چی ؟
دوست دوران سربازیتو پیدا کردی؟
قربونت برم یه وعده شام دعوتش کن ، دیداری تازه کن و
وسلاااام .
مهمونی گرفتنت چیه آخه ؟!
مهسا به غر غر های مهری خندید و گفت :
+ایقد حرص نخور بچه!
تو که آقا بزرگ رو میشناسی ، مرغش یه پا داره...
_میزنم تو سرت مهسا ها بیخیال ، حوصله ندارم !!
مهسا که حالادیگر مطمئن شده بود ، مهرنوش از اصل ماجرا بی خبر است ،...
همانطور که فرمان ماشین را میچرخاند گفت :
+ عمو شهریار نگفته بهت ؟؟
_چیو ؟؟؟؟
مهسا با شیطنت گفت :
+دلیل این مهمونی فقط پیدا شدن دوست آقا بزرگ نیست !
ابروهای مهری بالا پرید.
-پس دلیلش چیه ؟؟؟؟
+ببین ! این جور که بابام از آقا بزرگ شنیده ، انگار که نوه ی این دوست آقا بزرگ فوتبالیسته !!!
مهری حیرت زده سرش را چرخاند.
آنقدر سریع که مهسا صدای ترق و تروق استخوان گردنش را میشنود .حیرت زده و بادهانی باز در سکوت فقط فکر میکند .
مهسا دستی رو به صورت مهری تکان می دهد .
+کجایی بابا ؟؟!
مهری که خوب فکرایش را کرده بود گفت :
_یعنی آقا بزرگ میخواد با این مهمونی پُز بده؟؟؟؟
مهسا تک خنده ای میزند :
+منم همین فکرو میکنم .
با یه تیر دوتا نشونو میزنه .
مهرنوش با لج میگوید :
_من مطمئنم تیرش به سنگ می خوره!
ما ازاین شانسا نداریم که یه فوتبالیست معروف باهامون آشنا در بیاد ببین کی گفتم .
و غرق فکر می شود .
و واقعا اگر او یک فوتبالیست معروف بود چه ؟؟؟؟
باید خوشحال می بود ؟؟
خسته و کلافه چشمانش را بست و گفت :
از دست این آقا بزرگ ...
و مهسا هم ، خوب میدانست که ،
مهری ته ته دلش ،
از ایکنه نوه ی هم خدمتی آقا بزرگ ، معروف و اسم و رسم دار از آب در بیاید،
بدش نمی آمد.
...
دیدگاه ها (۱)

#پارت17ماشین را پارک کرد و گفت :+بپر پایین خانومه تاجی!مهری ...

#پارت18شالش را روی سرش مرتب می کندو کیف و کاور لباسش را بردا...

#پارت15همان طور که در پاساژ قدم می زدنند ، عاطفه گفت : کاش ...

#پارت14پله ها را تند تند پایین آمد.بلند گفت : گلی ؟ من دارم ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط