‍ …

‍ …

…
#او_یک_فرشته_بود

همیشه تنش خیس بود آن روزهایی که من عاشقش بودم
انگار که باران را نقاشی می کرد روی پیراهن چین چین گلدارش
تا من را خوشحال کند به واژه های خیس
هیچ وقت چتر نداشت
لبخند هاش زمین را سبز می کرد
و آنقدر ساده بود که خدا به او حسادت می ورزید
چند بار از او پرسیدم که پیامبر نیست؟
آنقدر خندید که آسمان پر از رنگین کمان شد
میخواستم از او بچه ای داشته باشم شکل فرشته ها
ولی او که آدم نبود
#او_یک_فرشته_بود
که هر صبح به خاطر من آدم می شد
و آنقدر آدم بد دیده بود
که خدا یک روز او را بُرد پیش خودش
تا برای همیشه
آنجا بماند
و من
برای همیشه
تنها
دیدگاه ها (۲۶)

تکپارتی | جونگکوک

رفیق❤️fatim🥺🫂بعضی آدما شبیه یه تیکه از آسمونن؛نه میشه اندازه...

پارت پنجم | روزِ بارانیاز صبح باران می‌بارید.کافه خلوت‌تر از...

قرار زیر بارانجونگ‌کوک از وقتی از خانه بیرون آمده بود، فقط ی...

سناریو کازوتورا درخواستی

فصل دومپارت پانزدم | قولی برای دو سالروز رفتن نزدیک شده بود....

قاضی میگفت : یک روز آقای تقریباً ۳۰ ساله با پیراهن مشکی اومد...

dark life = 43ات کتاب رو بست. «چی؟»تهیونگ بلند شد و دستش رو ...

لبخند قاتلپارت⁴⁰ویو سلیندستم هنوز توی دست جونگ‌کوک بود.هوا س...

پارت آخر — «میراثِ عشق» 🖤سال‌ها گذشت.خانه‌ای که روزی پر از ص...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط